و زل میزنم در چشمهای بی حافظه ی جمعیت
بیآنکه هیچ بتوانم گفت
و زل میزنم در چشمهای بی حافظه ی جمعیت
تا برای مردمی گریه کنم
که سهرابش را از یاد برده
تا برای سواری در جلگه ایی به حاصلخیزی عراق قمه بزند.
میاستم مقابل و زل میزنم
در چشم مردمی که جوانان آویخته از سقفش را
باتوم هایی کوبنده بر پهلو و کلیه های معیوب یک پسر را
ناخن های کج دوستم را
لب پاره ی فرزندشان را
و پرده ی زده شده ی باکره ی آویزان از ریسمان را
کور شده ست.
می ایستم
بی آنکه چیزی گفته باشم
و بی انکه قمه زده باشم یک عمر روی صفحات دارم خون بالا می آورم.
اشعار این وبلاگ دارای شناسنامه می باشند