و زل میزنم در چشمهای بی حافظه ی جمعیت

میایستم بالای صخره

بیآنکه هیچ بتوانم گفت

و زل میزنم در چشمهای بی حافظه ی جمعیت

تا برای مردمی گریه کنم

که سهرابش را از یاد برده

تا برای سواری در جلگه ایی به حاصلخیزی عراق قمه بزند.

میاستم مقابل و زل میزنم

در چشم مردمی که جوانان آویخته از سقفش را

باتوم هایی کوبنده بر پهلو و کلیه های معیوب یک پسر را

ناخن های کج دوستم را

لب پاره ی فرزندشان را

و پرده ی زده شده ی باکره ی آویزان از ریسمان را

کور شده ست.

می ایستم

بی آنکه چیزی گفته باشم

و بی انکه قمه زده باشم یک عمر روی صفحات دارم خون بالا می آورم.

روز مبادا

چترت را بگیر روی سرم معشوق و بدو.

اینجا که حرفهایت مثل تگرگ میریزند پایین

و سر انگشت موهایم درد میکنند،

چترت را بگیر بر سرم.

یادت هست چطور زیر باران خیس میشدم و تو غر میزدی چرا چتر سیاهت را دوست نداشتم؟

باران را دوست داشتم چرا که چاشنی زندگی بود

چترت را

گذاشته بودم برای روز مبادا.

وینک مباد چنین روزی

اینجا که حرفهایت مثل تگرگ میریزند بر سرم

و سر انگشت موهایم درد میکنند.

 

و کش می آیم روی تنت

ببین چطور مثل یک نگاه میشوم

می ستایمت

و کش می آیم روی تنت

چگونه میتوانی معشوق

چگونه میتوانی سرم را بفشاری بر سینه ت

و چشمهایت را دریغ کنی؟

 

 

یک روز بیدار میشوی و عشق چمدانش را بسته

یک روز بیدار میشوی و عشق چمدانش را بسته

کفشش را بی صدا پوشیده

و در را قفل نکرده

زده به راه.

بی آنکه از رفتن قصدی داشته باشد.

بی آنکه از مقصد، طرحی روی میز جا گذاشته باشد.

 

 

به یاد داشته باشید که شب شعر بعدی ما از ساعت ۵:۳۰ تا ۸:۰۰ روز سوم آگست برار میشود.

 

جای شمعدانی ها

 

تو هنوز سوت میزنی

درست لب پنجره

می ایسی و خیره میشوی به دیوار

وپیاپی سوت میزنی

سالهاست از جایت تکان نخورده ایی

ببین چقدر صورتت گرد و خاک گرفته

تقصیر خودت است

من میتوانستم جای شمعدانی ها در بالکنی بکارمت زیر نور. 

این زن بود کز راهرو های پیچاپیچ می ریخت پایین

این زن بود کز راهرو های پیچاپیچ می ریخت پایین

چونان آب، چونان خون 

بر سینه ش فشرده تنگ ماهی
-ماهی گرفته مرض هاری-

هراسیده موهای ژولیده ی زن

از عشق.

وداستان عشق همیشه مکرر است

پرنده ها همیشه میخوانند

وداستان عشق همیشه مکرر است

دل همین دل است و بهارهمین بهار

همیشه راه هایی هستند که نرفته ایی

انتخاب

این منم و شعر هایی کز تاریکی پا میگیرند

وقتیکه خاطرات سیاه آنسان مرورم میکنند،

که باید به قلم پناه برد

همیشه می ایستم بر لبه

و بین شعر و مرگ ، همیشه دارم انتخاب میکنم.

همیشه ایستاده م بر لبه،

وینجا عزیزترین صفتِ سرگردانی را احساس میکنم.

سیّال داغ و چرب و سیاهی شده ست آنچه درونم میگذرد

وین باشکوه ترین لحظه های ساختن و خواستن دارند،

                                   -مثل اکثر زیبایی ها-

                                            از این پلیدی ایی که خراب شده ست می آیند.

وقتیکه من همیشه ایستاده ام بر لبه

و بین خوبی همه گیر یک شعر و حس خواهش یک صلح شخصی طولانی

انتخاب میکنم.

 

 

عشق

چیست عشق؟ افسانه ایی نابارور

آن خیال ِ خام  ِ خوب ِ  "همسفر"

لحظه ای، جامی  و یک عمرِ خمار

حاصلش من : خسته، تنها، تیره، تار

لیکن آن یک لحظه، عمرش جاودان

خواهشی بوده ست عریان و عیان

ک هر کجا رفتیم ، با ما آمده ست

زندگی کرده ست و رنگ ِ ما شده ست

آتشی بوده ست در ما سوخته

لب گشوده ، بر لبِ ما دوخته

وز چنان دردی، درونِ بطنِ ما

شعر را رویانده و احساس را

سرپناه ِ ما شده این شعر ها

آب بوده، ریخته بر شعله ها

چون نمیترسم از این آتش دگر،

پس بیا...برگرد و بفشارم به بر

 

ترشی!

اشکهایش را ریخته بود در استکان

و به شازده قند تعارف میکرد

خودش،

دلش را ترشی انداخته بود

چون "از هر انگشتش یک هنر میبارید"

پس شبها چشمهایش را می بست

و برّه های زخمی کوچولویی را میشمرد که روی تخت بالا پایین می رفتند .

دیدی؟ نیامدی

دیدی؟ نیامدی و خزان شد ، بهار شد

جای تو روی بستر ِ  من شوره زار شد

از آسمان فتاد ز ابری که میگریست

اشکی که ریخت روی ورقهام و تار شد

دیدی؟ نیامدی و قسمها دروغ بود

آن گریه ها و ناله و غمها دروغ بود

یک عمر میگذشت از عشقی که مرده بود

شب بود ، مَرد بود و شاعر، فروغ بود

من بی تو جایجای زمین را قدم زدم

مُردم از آن هوا و به یادِ تو دم زدم

از کوچه های تیره گذشتم شبی و باز

مجروح و خسته، دست به دامانِ غم زدم

هرگز دوا نشد غمِ عشقم در این قفس

وقتی تو رفته بودی و در جیبِ تو نفس،

جا مانده بود و بسته ... منم پشت میله ها

فریاد ِ آخرم ، نرسیده به گوش ِ کس

کز زندگانی، از دمِ بیمار ِ من چه سود؟

سنگی درونِ سینه ی تو ، قامتم کبود،

اندوه میخورم که خزان شد، بهار شد

در دور ایستاده تویی در میانِ دود