عشق
چیست عشق؟ افسانه ایی نابارور
آن خیال ِ خام ِ خوب ِ "همسفر"
لحظه ای، جامی و یک عمرِ خمار
حاصلش من : خسته، تنها، تیره، تار
لیکن آن یک لحظه، عمرش جاودان
خواهشی بوده ست عریان و عیان
ک هر کجا رفتیم ، با ما آمده ست
زندگی کرده ست و رنگ ِ ما شده ست
آتشی بوده ست در ما سوخته
لب گشوده ، بر لبِ ما دوخته
وز چنان دردی، درونِ بطنِ ما
شعر را رویانده و احساس را
سرپناه ِ ما شده این شعر ها
آب بوده، ریخته بر شعله ها
چون نمیترسم از این آتش دگر،
پس بیا...برگرد و بفشارم به بر
+ نوشته شده در جمعه دوم تیر ۱۳۹۱ ساعت 11:45 توسط ساره
|
اشعار این وبلاگ دارای شناسنامه می باشند