چیست عشق؟ افسانه ایی نابارور

آن خیال ِ خام  ِ خوب ِ  "همسفر"

لحظه ای، جامی  و یک عمرِ خمار

حاصلش من : خسته، تنها، تیره، تار

لیکن آن یک لحظه، عمرش جاودان

خواهشی بوده ست عریان و عیان

ک هر کجا رفتیم ، با ما آمده ست

زندگی کرده ست و رنگ ِ ما شده ست

آتشی بوده ست در ما سوخته

لب گشوده ، بر لبِ ما دوخته

وز چنان دردی، درونِ بطنِ ما

شعر را رویانده و احساس را

سرپناه ِ ما شده این شعر ها

آب بوده، ریخته بر شعله ها

چون نمیترسم از این آتش دگر،

پس بیا...برگرد و بفشارم به بر