شلوغ شد

شلوغ

آنسان که قصه های روی طاقچه نخوانده خاک خوردند .

وانسان که کبوتر های دستی عادت ، نخورده نانی و آبی ،در لابلای حرکت پاها مردند .

شلوغ شد بی آنکه حادثه پیش آمده باشد هنوز

 پس شب شد،  بی آنکه هیچوقت تجربه شده باشد روز

                                               حالی ، مانده در سیاهی، قمری تنبل چاهی..... خواب ماند

پس شلوغ شد

آنسان که سجاده های همیشه باز ِ مادربزرگ،

 بی آنکه سم اسب سبز پوشی را تجربه کرده باشند، پود پود شدند

و انسانکه نسل اندر نسل ِ  فرزندان و نتیجه گان پدربزرگ ،

 بی آنکه میهمان هیچ روشنایی مطلوبی باشند در رکود شدند. 

و مرغ کوچک چاهی خواب بود وقتیکه در فواصل مطلوبش زواره ها از زمین فواره می زدند . 

من، با شلوغی هیچ کاره بودم همیشه

چشمم دنبال آن کبوتر چاهی بود و چشم های سیاهش .

من گشتم ، تمام گوشه های تاریخ را که می توانستم

وانی که گمشده بود کبوتر چاهی بود با چاهش

وانیکه گمشده بود خواب مانده بود

 وقتی که می توانست  آواز های یاحق و حق حق ساز کرده باشد

آنی که گمشده بود ،

آن داستان حتمی ِ پرواز بود ، بی آنکه بالهای گرد و خاک گرفته اش را هرگز باز کرده باشد .