به مادرت گفتم
به مادرت گفتم وقتیکه آش سی وجب روغن داشت
و اولین فرزندت، شصت دنیا را می مکید

هنوز
این مک
مکان آرزوهای از دست رفته بود
کماکان و من به مادرت گفتم

همیشه کندوی سر تو،

باند پیچی تر از همیشه بود.

پیشه،
کرده بود
اولین فرزندت این مکیدن را
و شمردن
در این شست در شست شدن،
- با زنبور-
فقط از شصت شروع میشد تا شست
از این عسلی - که تا آرنج -
در دهان خداوند
فروع میشد
و این
دختری که شروع شده بود از فروغ

پس من
دیشب
خواب پاهای مرده ی مادرت را دیدم و گفتم
آشی که به هم زدیم را
و آرزو را - که نخود هر آشی بود
"این سپیدتر از سیاه ، آینده بود"

و آیینه این مادری که روبرویم ایستاد-

تو ایستاده بودی
فرزند ارشد ِ نگرانی
در دهانه ی رحم نکرده ی روزگار
و تمام روزهای تابستانی عقل را
با گونه های سوخته ی روئیات
از آفتاب بی صله ی بی رحم
افتاده در سیاه سلسله ی موی دوست

- من ،... که صالح ترین صلح ها بودم را-

با چشمهای مور -چه برده ی تاریخ
میپاییدی

" و این سیاهتر از سپید آینده بود"

که من
به مادرت گفتم
وقتیکه آش پخت
و از هول این حلیم به دیگ افتاد
پرنده ایی که بالهایش را پهن میکرد زیر آفتاب نمور.

پس مادرت ایستاده بود زیر نسترن های قهر کرده ی فامیل
و کودکی ات از آن زیر فحش میداد و سنگ میزد
-از زیر ناخنهای کثیف و سیاه گذشته-
و مانی-کور این شصتی که به چشم فرو میرفت ،
خط می افتاد روی دفتر ِ این شعرهای ننه مرده.

به مادرت گفتم
تمام این مریم مقدس ها مثال نقض دارند
که صلیب تو را به دوش شصتی گذاشتم که دنیا نشانم داد
و شعر های تو
در عصر عصبی رادیکال
-درست از میانه ی عصب رادیال-
روانه به زوال شدند.

تو شعر های مادرمرده ی مادرت را از آن بندی که کم داشت خوانده بودی همیشه
و این دوبندی ترین ترجیع بند ،
ترجیح حاشیه در بسته بندی فهم بود

و انگشتکی که فروع میشد
میان دانه های کوچک تسبیح
گنجشگکی شده بود
افتاده روی حوض

و آشیزباشی
همین همیشه ی باند پیچ- سر گیجه - بود

و من
"به مادرت " گفتم!
 
 
 
 

صلح ِ سرخ ِ" هیچ نگفتن

از هر گلایه

گاله به گاله

بر دوش می بَرَد

این صلح ِ سرخ ِ" هیچ نگفتن" را

تا لایه لایه بر غم آهو افزاید

دردِ نواختن و تمیدن را.

این دست بقچه* ،باغچه ایی شده زرد

بر دوش پیر مرد

هر غنچه ایش -صبح که بگشاید-

خطی ست در کناره ی چشمش افتاده.

هر روز - برگ برگ که بگشاید همچو باغ

در سینه اش چو داغ-

میخواند او به غیض از ایماق*

در گوش پیرمرد.

نشنیده اش خبر

از کُر** و از دووَر**

اندیشه های خونی افسوسش

در شهر در لَوَر**

می ریزد او ز دامنه پایین

دوّار دور او

آواز پیره پر**

عکسیش در چپال،

میخواند او به نی،

اندوه واله وال

باز ایستاده بووچک و خه مین***

بر قله ایی که چشمه تنک شده است

در آگری*** که خسته و خوابیده

-از گریه لورگور****-

بر روی کَهچَری که سیاه شده،****

می پیچد او تمام امیدش را

- در بَاچکَا ی کوچک و سوراخی- ****

تا میزند به راه

باجای پیرمرد... ****.

ما هیچ ،

ما نگاه

-دور ایستاده -

دور از این خسته پیرمرد

آهوی کوچکی ست ستاری که میزنیم

-شلیک این عمیقترین درد بیکسی

در پای این پرنده ی غمگین آرزو-

در بقچه های رنگی کوچکمان

در زیر بالشی که نمیخوابد

پنهان شده است دختر غمگینی.

دور ایستاده دسته ی گنجشکی

با قلبهای کوچک و ترسیده

پر میکشند بین نی و باجای

در غار دنج و امن، نواری میخواند:

" زینُ بَرگم بَوَنیت ووُ مادیونم

" زینُ بَرگم بَوَنیت ووُ مادیونم


خَوَرِمه بوُریتو سی هالوُونم

سی هالوُونم..."

*( دست بقچه= بسته ٔ کوچک ، ایماق=تبار و قبیله / طایفه/ دودمان)

**(کُر=پسر، دُوور=دختر، لور= چرا کردن، پیره پر=صدای بز کوهی هنگام ترس، چپال= مشت/ دست، واله وال=صدای بز جدا افتاده از گله)

*** (بووچک=کوچک، خه مین=غمگین، تنک= کم عمق/ نازک، آگر=آتش)

**** (لوْڑ گوڑ= در هم برهم/مخلوط، کـَهچـَر= چراگاه/چمنزار، بَـاچـْـکَـا = بقچه، باجا= یک نوع ساز بلوچی)

http://loresoon.blogfa.com/category/8

http://sahman214.blogfa.com/category/5/%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%84%D8%BA%D8%AA-%D8%A8%D9%84%D9%88%DA%86%DB%8C-

اقوام ایرانی

ایستاده وغریب

بر بستری که شیارهایش را

صف

ها

ی

دراز

کلمات

پر

می کنند،

همیشه میترسیدم

مورچه ها

چشمان عشق

را

پیش از آنکه برسی از زمین برداری، درست سر وقت ...

برده باشند.


 
"دستت را به من بده، این باغچه را شُلبر دو نصف کرده"


 
چـــــــــــــقـــــــــــدر جـــــــــــــــــــــــــاده کـــــــــــــــــــــــــــش مــــــــــی آیـــــــــــــد

چقدر

حادثه

طــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــول میــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکشد

جایی

که

مورچه ها

به

چنس دوم خاصی

معتقد نیستند

و هر چه میکاری غذای شُلبرهاست...


 
"دستت را به من بده و پنجره را وا کن"

*

همیشه از ما می پرسید: "کلاغها آیت کدام ستاره ی مرگند؟"

و من

قسم میخوردم به جوجه های ابابیل

همیشه می

پیچ یــــد در باد

و گیسوان بیلو* را می آشفت

و آن ابای اساطیری را میدوخت به قد قامت مولاناداوود**
 
قنوت میشد و

میدوید

در آن شیارهای قناتی که از حواشی قبرستان پر میشد از ماهی

و از میانه ی قبرها میخندید

و گیسوان بیلو را می آشفت

"دستت را به من بده

و پنجره را وا کن"

-من آن تمام سالهای خوشبختی را

قی میکردم روی کاغذ

"قی-لوله این ! که پنجره را وا کنی"

که بوی قیر سر ظهر بود و

کوچه ی خاکی

و او پیاپی میپرسید "کلاغها آیت کدام ستاره ی مرگند؟"

-از این مادر قمر در عقرب

و عنقریب نوس همین ساعت

و باد

بــــــاد

بـــــــــــاد که می آشفت

گاهیکه قبر بایزید مرغی میشد

خوابیده

به پشت در میانه ی قفسی

"دستت را به من بده و پنجره را وا کن"

نگاه کن

ن گاهی که زنبورها

سرهای گرد و سفت و معممشان را

در آشیانه ی بلبلها می کارند

*

بی شرمی

از بادهای سوخته و خاکی

روبنده ایی به نام بیلو را

می افتاد

زیر عبای مولانا داوود

چونان

که بایزید از لابلای چوب حصیری میرفت حج...

و حجم گیسوان بیلو را پر میکرد

از باد

باد

باد که می آشفت.

*

اینک دو چشم بود

ایستاده بر این جنازه ی دفتر

و مشت مشت کلمات را

با ورد های مبهم و دوّار

می ریخت روی مرده ی شعر

"دستت را به من بده

و پنجره را وا کن"

-این ریشه های خشک

این گیسوان خاکی و ترسیده

سوراخهای خانه ی ما را پر می کرد

و مشت

مشت

کلمات را

میریخت...

"دستت را به من بده ، این جاده را شلبر دو نصف کرده

و ان نصفی که زنده ست، ریشه ندارد

ایستاده

و غریب

بر بستری که شیارهایش را

صف های دراز مردگان پر می کرد

همیشه میترسی

چشمان عشق را

پیش از آنکه برسی برداری،

درست سر وقت ....

ایستاده وغریب

بر بستری که شیارهایش را

صف

ها

ی

دراز

کلمات

پر

می کنند،

همیشه میترسیدم

مورچه ها

چشمان عشق

را

پیش از آنکه برسی از زمین برداری، درست سر وقت ...

برده باشند.


 
"دستت را به من بده، این باغچه را شُلبر دو نصف کرده"


 
چـــــــــــــقـــــــــــدر جـــــــــــــــــــــــــاده کـــــــــــــــــــــــــــش مــــــــــی آیـــــــــــــد

چقدر

حادثه

طــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــول میــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکشد

جایی

که

مورچه ها

به

چنس دوم خاصی

معتقد نیستند

و هر چه میکاری غذای شُلبرهاست...


 
"دستت را به من بده و پنجره را وا کن"

*

همیشه از ما می پرسید: "کلاغها آیت کدام ستاره ی مرگند؟"

و من

قسم میخوردم به جوجه های ابابیل

همیشه می

پیچ یــــد در باد

و گیسوان بیلو* را می آشفت

و آن ابای اساطیری را میدوخت به قد قامت مولاناداوود**
 
قنوت میشد و

میدوید

در آن شیارهای قناتی که از حواشی قبرستان پر میشد از ماهی

و از میانه ی قبرها میخندید

و گیسوان بیلو را می آشفت

"دستت را به من بده

و پنجره را وا کن"

-من آن تمام سالهای خوشبختی را

قی میکردم روی کاغذ

"قی-لوله این ! که پنجره را وا کنی"

که بوی قیر سر ظهر بود و

کوچه ی خاکی

و او پیاپی میپرسید "کلاغها آیت کدام ستاره ی مرگند؟"

-از این مادر قمر در عقرب

و عنقریب نوس همین ساعت

و باد

بــــــاد

بـــــــــــاد که می آشفت

گاهیکه قبر بایزید مرغی میشد

خوابیده

به پشت در میانه ی قفسی

"دستت را به من بده و پنجره را وا کن"

نگاه کن

ن گاهی که زنبورها

سرهای گرد و سفت و معممشان را

در آشیانه ی بلبلها می کارند

*

بی شرمی

از بادهای سوخته و خاکی

روبنده ایی به نام بیلو را

می افتاد

زیر عبای مولانا داوود

چونان

که بایزید از لابلای چوب حصیری میرفت حج...

و حجم گیسوان بیلو را پر میکرد

از باد

باد

باد که می آشفت.

*

اینک دو چشم بود

ایستاده بر این جنازه ی دفتر

و مشت مشت کلمات را

با ورد های مبهم و دوّار

می ریخت روی مرده ی شعر

"دستت را به من بده

و پنجره را وا کن"

-این ریشه های خشک

این گیسوان خاکی و ترسیده

سوراخهای خانه ی ما را پر می کرد

و مشت

مشت

کلمات را

میریخت...

"دستت را به من بده ، این جاده را شلبر دو نصف کرده

و ان نصفی که زنده ست، ریشه ندارد

ایستاده

و غریب

بر بستری که شیارهایش را

صف های دراز مردگان پر می کرد

همیشه میترسی

چشمان عشق را

پیش از آنکه برسی برداری،

درست سر وقت ....


ژوژو قسم به طینت وَالزَّيْتُون
 این موزمار خرد
 پرورده اش به مهر در این گرم آستین
با چشمهای احمر سوزانش
در برکشیده دود
دمی دود
دود دم
این کژدمی که گونه به قرآن می ساید ...
 
-تقویم از قدیم همین بوده ست
-تقدیر نیست خلق در این تقویم
 
"  قاری به قدر غربت ما غم دارد "
 
ژوژو بخوان
بقو و بقو بق
آن چشمهای احمر سوزانش
خوابیده دور طُور
پیچیده بر گلوی قناری غم
قاری به قدر قدرت ما قد دارد.
ژوژو بخوان
بقو و بقو بق
آن چشمهای احمر سوزان را
ای خلق، خلق گمشده در تقویم
آیا خدات داور نیکو نیست؟
آه این بَلَد، کشیده به دورش دُم
آیا امین راز مگوی تو نیست؟
این اعتدال، مرگ قناری هاست؟
حالی فَمَا يُكَذِّبُكَ بَعْدُ...؟
پاداش عمر و عشق تو میمون نیست!
ژوژو بخوان بقو و بقو بق بق
این نونِ از قلم،
                  سیاهتر از تیره ی شماست
 - مَا أَنتَ يَسْطُرُونَ...
                           ....بِمَجْنُونِ...!
فَسَتُبْصِر ُبه چشم چنانت سرخ 
این ضَلَّ عَن سَبِيلِه که اشعار میشود
میپرسدم تمام شب امشب را،
حالی... بِأَي... ايِّكُمُ الْمَفْتُونُ؟
 
" قاری به قدر غربت ما غم دارد "
 
ژوژو بخوان
 بگو و بقو بق بق...
کین خَلَقَ مِنْ عَلَق،
مِن شَرِّ مَا خَلَقَ،
از بغض این غضب..
سیاهتر از تیره ی شماست.
اقرار میکنم
این شر...  إِذَا وَقَبَ،
با چشمهای احمر سوزانش
گسترده روی شهر.
-تکرار میکنم-
این شر... إِذَا وَقَبَ،
با چشمهای احمر سوزانش
گسترده روی شهر.
                       چنان تاریک...
" قاری به قدر غربت ما غم دارد "
 
ژوژو بخوان بخوان و نگو نه
این قاصدان کوچک فوت شده...
اشعار زرد و روشن عِندِنَا...
 إِنَّا كُنَّا به نام تو مُرْسِلِينَ ؟
این علمِ بِالْقَلَمِ 
عَلَّمَ عشق ،
عشق و لَمْ يَعْلَمْ...
 وین عشق مبتلا، كَانَ عَلَى الْهُدَى
فریاد میزند
ژوژو بخوان
بخوان و نگو نه 
باشد که این چغانه در این چشم لا يَرَى
این کوزه ی سفال سفاهت را
چون خواب بشکند.
ژوژو بخوان!
 
- بقو و بقو ، بق بق.