44 احساس
بسته بود ، به طنابی گره خورده ، آویزان
بسته به رشته مویی ، گسسته در پریشانی اش ریسمان از ریسمان .
پس به هیچ چیز بند نبود عشق
وقتی نگار ِ هر جایی ، پا در بند ِ پابندی نهادن را ، شرم داشت
بسته ، ... دل ِ من بود و دستِ دوست
با رشته های نامرئی ِ عشق ، کز تیغه های سیمی محکم، برنده تر بودند .
و پند نگرفته ،... دستان من بودند ، آویخته از ریشه های دامنش
و ریشه هایی که از حریر های صورتی نازکتر بودند .
....
چه قصه هایی که می گفتیم ، چه قصه هایی...
و غصه ها حقیقت ِ ما بود
چه آینه هایی که در دو سوی جهان می کاشتیم ، چه آینه هایی ...
و تیره چشم و صورت ِ ما بود .
...
من و تو آفتاب داشتیم ، عشق داشتیم
و در خرابه های تو در تو، دو پیله تنیدیم
من و تو آسمان داشتیم ، بال داشتیم
و عشق ِ پیله تنیدن را به پیشه گزیدیم
من و تو مقصر بودیم ...شاید آری شاید نه
و شاید مقصر قصه های اجدای مان بود، بی سر و بی ته
وآن آینده ایی که ساخته بودیم .
شاید اشتباه دو آینه ی موازی بود
و بازی بودی آری بازی بود ،وقتی به هیچ چیز بند نبود عشق .
....
ببین چه معنی کوتاهی ست دوست داشتن
وقتیکه دوست را از دشمن
و به قول تو گل را از لجن تمییز نداشتیم
ببین چه معنی تلخی بود عشق
وقتیکه جز تیرگی و تاریکی
هیچ چیز برای اشتراک روی میز نگذاشتیم .
من و تو هیچ چیز نداشتیم
من و تو هیچکس نداشتیم
و آن خدای کاغذی که ساخته بودیم ، به درد هیچکس هیچوقت نخورده بود
و آن خدای دروغی که حبل محکم ما بود ، در چرک بسته گیسوی شیطان پیچ خورده بود .
زمان گذشت ، زمان گذشت و ریشه های طلایی سپید شدند
زمان گذشت . زمان گذشت و خنده های طولانی، چونان اخم تو بر صورتم پدید و ناپدید شدند
و آنچه مانده بود قصه ی کوتاهی بود
بی آنکه از مفهوم ها ، هیچ تلخی ایی کاسته باشد
و آنچه مانده بود احساسی بود بی مفهوم
بی آنکه از تو هرگز هیچ چیز خواسته باشد .
اشعار این وبلاگ دارای شناسنامه می باشند