به هیچ چیز بند نبود عشق

بسته بود ، به طنابی گره خورده ، آویزان

بسته به رشته مویی ، گسسته در پریشانی اش ریسمان از ریسمان .

پس به هیچ چیز بند نبود عشق

وقتی نگار ِ هر جایی ، پا در بند ِ پابندی نهادن را ، شرم داشت

بسته ، ... دل ِ من بود و دستِ دوست

با رشته های نامرئی ِ عشق ، کز تیغه های سیمی محکم، برنده تر بودند .

و پند نگرفته ،... دستان من بودند ، آویخته از ریشه های دامنش

و ریشه هایی که از حریر های صورتی نازکتر بودند .

....

چه قصه هایی که می گفتیم ، چه قصه هایی...

و غصه ها حقیقت ِ ما بود

چه آینه هایی که در دو سوی جهان می کاشتیم ، چه آینه هایی ...

و تیره چشم و صورت ِ ما بود .

...

من و تو آفتاب داشتیم ، عشق داشتیم

و در خرابه های تو در تو، دو پیله تنیدیم

من و تو  آسمان داشتیم ، بال داشتیم

و عشق ِ پیله تنیدن را به پیشه گزیدیم

  من و تو مقصر بودیم ...شاید آری شاید نه

و شاید مقصر قصه های اجدای مان بود، بی سر و  بی ته 

وآن آینده ایی که ساخته بودیم .

شاید اشتباه دو آینه ی موازی بود

و بازی بودی آری بازی بود ،وقتی به هیچ چیز بند نبود عشق .

....

ببین چه معنی کوتاهی ست دوست داشتن

وقتیکه دوست را از دشمن

و به قول تو گل را از لجن  تمییز نداشتیم

ببین چه معنی تلخی بود عشق

وقتیکه جز تیرگی و تاریکی

هیچ چیز برای اشتراک روی میز نگذاشتیم .

من و تو هیچ چیز نداشتیم

من و تو هیچکس نداشتیم

و آن خدای کاغذی که ساخته بودیم ، به درد هیچکس هیچوقت نخورده بود

و آن خدای دروغی که حبل محکم ما بود ، در چرک بسته گیسوی شیطان پیچ خورده بود .

زمان گذشت ، زمان گذشت و ریشه های طلایی سپید شدند

زمان گذشت . زمان گذشت و خنده های طولانی، چونان اخم تو بر صورتم پدید و ناپدید شدند

و آنچه مانده بود قصه ی کوتاهی بود

بی آنکه از مفهوم ها ، هیچ تلخی ایی کاسته باشد

و آنچه مانده بود احساسی بود بی مفهوم

بی آنکه از تو هرگز هیچ چیز خواسته باشد .