38

بهار های مکرر گذشت

و سینه سرخ های مرده و پیر

آوازهای نخوانده شان را از یاد بردند

گنگ،... آنسان که بیست و چند سال ، نارنج های خانه ی پدربزرگ ،بی آنکه اسیر هیچ چیزی باشند ، میوه ی تلخ دادند

بهارها ، بهار های مکرر گذشتند

گنگ، گنجشکهای نشسته لبِ بام

کور ، چشمهای خیره به چوبه ی  اعدام

کر ، گوشهای پیر ِ خداوند

امیدوار ....ما! ، به فرشتگانِ قرطی ِ صمٌ بکم . 

39 به دوست

ترسی نداشتم نه از هیچ چیز و نه از هیچکس

محکومی بودم بی حُکمی وبی حَکَمی

پس ترسی نداشتم .

وینک تو وینک تو

که نزدیکترین ِ نزدیکانم بودی

دلخوش کن به ماهی های کوچکی که به یادگار گذاشتم

و کتابهایی که شاهد عشق بازیهایت شدند

بی هیچ ترسی

پس دل ببند به گنجشک های مهاجر

یا خو کن به زمستان

بی هیچ ترسی و بی هیچ اندوهی.

 

من از گذشته آمده ام

من از گذشته بی هیچ ترسی از هر آنچه که بودم

و بی هیچ ترسی از هرآنچه که بودی

در دستانم تمام شرابهای جهان را داشتم، ریخته به جامی کز آخرین جرعه اش هرگز نوشیدن نخواسته بودم    

و در چشمانم تمام آسمانها را وستاره ها را

تمام ماهیهای پل برنجی را

وتمام کاکتوسهای پشت شیشه ات را

...پس دست تکان بده

 دست تکان بده دوست

زیبایی را کم خواهم آورد

وقتی زشتیها چشمت را بر خوبیها می بندد

 

40  مترسک

از قصه های آدم و حوا شروع شد

ابلیس ماند و جمله جهان در رکوع شد

از قصه های قهر خداوند و عمرنوح

کن پس یکون و غصه به دوشی به اسم روح

تا دشتهای مصر و خرابات اورسلیم، 

رفتیم با هزار امید و پس آمدیم

***

هر گوشه دیو زاده ی خنجر کشیده ایی

هر داستان ، صدای تن از سر بریده ایی

چون کودکی و مادر ِ آوار برده اش ،

ترسیده در میانه و تشنه  چوتاکِ  بش،

هر گوشه را که چنگ زدی آتشی دمید

گرزخمه ایی به چنگ زدی مه وشی رسید

دزدان ِ دین و دل ،نگران  چون هزار گرگ

پلک ار به هم زنی نگرانی ...فرار... گرگ

یک عمر در سیاهی ِ این ترس زیسته

روباه کو که جمله ی ما را فریفته؟؟؟

...

                                               یادم می آرد این چو شتر-گاو-خر-پلنگ،

                                              خرگوش مرده در بغلش، خونِ ما به چنگ.

...

 یک قصه بود ، قصه ی دوران کودکی

روباه بود و حیله و قدری گرسنگی

درخطّه هر کسی به کسب یا هنروری

هر کس بقدرِ زحمت خود جاه و سروری 

از موش ِ نان فروش بگیرید تا الاغ

هر کس به  قدر خویش زمین داشت یا که باغ

خرگوشهای  کوچک و باهوش این میان ،

دشتی بزرگ کاشته بودند بذر ِ نان

روباه چشم بر تن خرگوش دوخته

او را شکم زبی هنری هاش سوخته

ناگاه پس نشست و به یک حیله روی برد

یک دیو ساخت، چند تنی را گرفت و خورد

می زد به طبل " کای شتر-گاو-خر-پلنگ،

دارد غضب به جمله ی خرگوشها و جنگ

شاید اگر ورا دوسه قربانی آورید ،

روزی دوسه، مگر زغضب هاش جان برید"

خرگوشها تمامی شب را گریستند

زان پس به چشم سرخ و هراسیده زیستند.

آورد دانه دانه ی خرگوشها به چنگ  

دیوی نبود، مرده شتر-گاو-خر-پلنگ!!!

از این مترسک، آنهمه خرگوش در هراس

در غصه زاده، زیسته و مرده درهراس

 

ماییم و قصه :" روبه و بیجان مترسکی"

دین روی صفحه بند به پا چون عروسکی

هر دم به گوش می رسد آواز ِ دیو زاد

طبلی و مکر روبهی و یاری از تو ، باد

....  

 سر زیر ِ خاک کرده ز ترس مترسکی

خود در میانه ، هیچ، نخی و عروسکی

مغرور ِ خاکِ مرده و آوار ِ چیستی؟

ننگ اینکه هیچ گاه نفهمی "تو" کیستی

این دردِ ماست ...اینکه نداریم "خویشتن"

یک تکه سنگ مانده ، تو میخوانی اش وطن

هرگز نروید از چو زمینی گل وبهار

مرده ست این جماد چه گل ـ زار یا چه خار

آنی که مانده شرم و فسوس است و بیکسی

این غربت است و حسرتِ پیشی و یا پسی !

زخمی ست مانده سمّی و جانکاه وکارگر

یک نقشه هست و بغچه ی سبزی و یک سفر 

بی ریشگی ست ، آنچه که داری شناس  نیست

خطّی ست نقش گشته به سنگی، صداش نیست

آنیکه هست ترس ِ دو  جنگ است و دشمنی

یا میخوری چماغ و به خود سنگ می زنی

معتادِ این شعار ِ "بکش یا بمیر " ها   

خود در اسارتی و به بند ِ اسیر ها

راضی به این خرابه ی بیمار نیستم

شرم از جوانی ایی که بر آن خاک زیستم

...

راهی نمانده دست بزن دامن خدای

بفرستدت مگر برکاتی، پری، همای

...

ناجی .... فرشته ایی و به خون دست شسته ایی

زشتی ز زشت خورده ایی و زشت کشته ایی

حرفش ،ندای شادی و خوبی نبوده است

از خون گرفته پا و به خونخواهی آمده است

وقتی می آید او ، پی ِ او خون به جویبار

با خود نیاورد نه گل و باغ و نه بهار

پاسخ برای مسئله ی عدل نیست او

خود فتنه ساز ِ بی ثمر ِ دیگریست او

قدّیسه ایست او که نکرده ست هیچ کار

من مانده ام چراست"جهانش چو بیقرار"!!!

او در میانه هیچ زمانی نبوده است

ما غصه خورده ایم و حت این را ندیده است

او کیست؟ چیست؟ دیوسیاهی است نام امید

پس خوش به حال او که چه سر وقت سر رسید

هر وقت ظلم کشت و زمین را سیاه کرد

گنجشک روی بام نگه رو به ماه کرد

دستی به آسمان همه شب پس دراز شد

بیچاره ماند چاره ، "خدا چاره ساز" شد

کو چاره؟ ما که چاره ی او را ندیده ایم

هرگز نه جز ز قهر و غضب ها شنیده ایم

کو قصه های مهر ومحبت که کرده است؟

خنثی ست. هیچ بوده. اگر بوده مرده . پست

یا هست و فارغ ازهمه چیز است مثل خاک

خواهی بهار باش لجن باش یا که پاک 

می سوزدم همیشه که وقتی بلا رسید،

پژمرد چاره در کفتان "کز خدا رسید "  

ای تف بر آن خدا که دو دستش شکسته بود

وقتی به پای دار سه کودک نشسته بود

او مرده است ورنه به حلقه است حلق ِ او

وقتی گرسنه مرده و بیمار خلق او

....

 ای پادشاه ِ زورگو ای روبه ِ سیاه

من با نَمد به سوی تو آیم ...بزن به راه

دیگر نمیهراسم از آواز ِ طبل ِ تو

مردن به است تا که اسیری به حبل ِ تو

جادوگر ِ بزرگ، تو جادوی تیره ایی

"ای مرحبا" که دست زدی در خمیره ایی

بنشین به تختِ خویش و از این فتح شاد شو

کامد وجود نوکر ِ بیچاره ایی ز نو

با ان فرشتگان که یکایک ز بزدلی

"هم در ستایشند مدام و نه شکوتی"

بنشین و فکر کن که تو از جمله بهتری

بیچاره ایی تو ِهیچ ندانی ز سروری

ای لااوبالی این همه دنیا به سینه دست

این جمله خوک و روبه و گاو ِ خداپرست

هرگز کدام یک چو من آرد تو را حقیر

گوید که" آرزو کنم آری بمیر میر"!؟

از ظلم توِ، تمامِ  جهان در ستوه ...هان!

من آمده م به جنگِ تو ، مردی به  جا بمان

مردی اگر به قالبِ ما آی و جنگ کن

یک دم چو ما ستایش ِ خر-گاو-پلنگ کن

آنگه ببین که ما به خدایی به از تو ایم

جان داده ایم و عشق که ما جمله از توایم!!

با زور ِ حیله خانه ی ما را تو سوختی

تسلیم و پاک جمله ی ما را فروختی!!  

   

 

 

 

 

41

یاد آورید قصه ی آن باغبان پیر

باشد کلید، پند ِ چونینی چو صد اسیر

یک شاخه گر چه نازک وترد و شکستنی ست

صد شاخه سخت ومحکم و بس ناگسستنی ست

یک دسته باش دسته ی بی ترس و متحد

طوفان گرفته ، ظلم و ستم را توباشد سد

 

42  سینه سرخ

                                                                  -  پس چون چنین به ننگِ قفس تن سپرده است ؟

                                                                               ذوقش فسرده یا دل خونیش مرده است ؟

بگذار قصه گویمت از سینه سرخ ِ پیر 

شرح ات دهم چسان به قفس شد چنین اسیر

این سینه سرخ بی پر و بی بال و بی صدا

روزی به پای داشت زمین و به پر هوا

وانسان به خوبرویی و نیکیش شهره بود

گویی که مار را خود از او قرض، مهره بود

هر صبح از دمش شده صد گل به رستخیز

 هر شب جلال روی او و ماه در ستیز

در زیر پر گرفته جهانی چو سایه اش ،...

خود شمس، رسته زیر پر اوست پایه اش.

از فرّ ِ جان او، فرح افزوده آسمان

 لب در ستایشش همه خوبان و عارفان

هرگز نه دانه خورده ز دامی و نه فریب

نه اش آرزوی گندمی و نهی گشته سیب

با احترام و مهر رها کرده او بهشت

تا شوید از شب از هنرش هر سیاه و زشت

در دست خود فشرده دو دستان کردگار

از ذوق و شعر خویش دوا کرده هر فگار

                                                                  - پس چون چنین به ننگِ قفس تن سپرده است ؟

                                                                             ذوقش فسرده یا دل ِ خونیش مرده است ؟

 ای وای از عشق کآفت هر آفتاب شد

از ننگ عشق بس چه عمارت خراب شد

در دام برد هر چه که اهلی و رام شد

تا لانه رفت زاغ ِ سیاه و... تمام شد

این سینه سرخ پیر، به دل آفتاب داشت

هم لانه داشت، هم به خدا نان و آب داشت

هرگز به دام نامده این مرغ در کمند

خود پا نهاده در قفس است و به پای بند

هرگز نه آسمان و بهشت اش شود هوس

نی ناله در فراقت یارش رسد به کس

آوازه خان کوچک یک خوبروست او

جز بوسه و نوازش او نیست آرزو

اول نگاه چونکه به زلفش فکند گل 

دیدش ز دور و خوش همه آمد صدا دهل 

پس دل به خوبرویی این دیو زاد داد

وان دم تمام حاصل عمرش به باد داد

زان پس قفس نشسته و بیمار سینه سرخ

دل در کفش فسرده و افگار سینه سرخ

دل در ستیز  با دل و حاصل، گذار عمر

زان پس ز پا نشسته و خود سوگوار عمر

این شد که سینه سرخ چنین بی بهار شد

عمرش گذشت و غصه ی او قصه وار شد .

 

43 آسفالت

به پوست سوخته ی شهر فکر کن

فریاد شعله وری بود ،سکوت سوخته .

...

بیا ودست بکش به زخمهای من

هنوز خوب نشده اند

هنوز خوب نشده اند  که بعد از اینهمه سال، در تاریکی خرسند تر از روشنایی ام

گم شده  ما بودیم یا آن شهر بلورین؟

گم کرده ما بودیم یا راه ...

آنچه یافت نمی شد عشق بود و آنکه نمی رفت مسافر. 

بیا

و دست بکش به زخمهای من

زیرا که همواره سری داشتیم دردمند ، دستمال بسته ی آمال از هم گسسته مان .

گم شده ، گمشده مان بود و گم کرده، گم شده مان.

می ترسانی ام که بی دلیل راه رفتن را دلیل نیست.

مگر از راه تا چاه چقدر فاصله بود که خداوند زمین را آسفالت نکرد؟