39 به دوست
ترسی نداشتم نه از هیچ چیز و نه از هیچکس
محکومی بودم بی حُکمی وبی حَکَمی
پس ترسی نداشتم .
وینک تو وینک تو
که نزدیکترین ِ نزدیکانم بودی
دلخوش کن به ماهی های کوچکی که به یادگار گذاشتم
و کتابهایی که شاهد عشق بازیهایت شدند
بی هیچ ترسی
پس دل ببند به گنجشک های مهاجر
یا خو کن به زمستان
بی هیچ ترسی و بی هیچ اندوهی.
من از گذشته آمده ام
من از گذشته بی هیچ ترسی از هر آنچه که بودم
و بی هیچ ترسی از هرآنچه که بودی
در دستانم تمام شرابهای جهان را داشتم، ریخته به جامی کز آخرین جرعه اش هرگز نوشیدن نخواسته بودم
و در چشمانم تمام آسمانها را وستاره ها را
تمام ماهیهای پل برنجی را
وتمام کاکتوسهای پشت شیشه ات را
...پس دست تکان بده
دست تکان بده دوست
زیبایی را کم خواهم آورد
وقتی زشتیها چشمت را بر خوبیها می بندد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 7:48 توسط ساره
|
اشعار این وبلاگ دارای شناسنامه می باشند