می ریزد در تنگ ماهی دلم
و فکر می کند به بهار
به پیک های شادی
به گربه نوروزی و شکوفه های بادام.
می ایستم بر لبه ی بالکنی و استکان خالی را در دستم می فشرم.
دو سال رفت ،
پرنده مرد و جوانه نزد
آن دانه های کوچک گندم که کاشته بودیم.
و فکر می کند به بهار
به پیک های شادی
به گربه نوروزی و شکوفه های بادام.
می ایستم بر لبه ی بالکنی و استکان خالی را در دستم می فشرم.
دو سال رفت ،
پرنده مرد و جوانه نزد
آن دانه های کوچک گندم که کاشته بودیم.
آنروزها گذشته که شاعر سروده بود:
" ما کودکان آدم و اعضای یک تنیم "
آدم نمانده.... گرگ گرسنه ند و موش پیر
قانون جنگل است و یکایک دریدنی یم
اینجا همیشه خوب و بد همبستر همند
حتی گناه جفت و رفیق است با ثواب
جایی که خون و آب به یک چاه ریخته ست
خون است آنچه ریخته در جام یا که آب؟
آری بگو که مرده ی مردم بهشتی است
آنان که تکه های جدا از همند, سرخ !
حالی درون قصه سیاهید و از همید
وآنان که غرق آتش این ماتمند سرخ!
کو سبز یا سپید که دم می زنید از آن ؟
لکی سیاه مانده و خون ،... در همند سرخ!
آن آسمان آبی و آرام نیز هم
هرگز ستاره هاش نمی آرمند سرخ
کافی هنوز معبد تان خون نخورده است؟
یک کوه لاشه پیر و جوان بر همند. سرخ!
قربانیان عشق مقدس یکی یکی
خمپاره ایی میان تب عالمند... سرخ !
اینجاست مرگ، پاسخ آتش بس شما
وآنان که مرده اند و نگهدارشان خدا
ما از عطش میان دو شط زرد میشویم
" قربانیان زردِ بهشتند غنچه ها "
لعنت به آن خدا که ندا را شهید کرد
لعنت به دین که آلت قتل است و دست ما
بیدار شو ، ببین که زمین خونی است و سرخ
زخمی ست بالِ فکر ز شمشیر ِ "یا خدا"
میپرسم از تو ای که خدا را تو جانشین
بنشین بخوان و فکر کن و با خودت بیا:
این کودکان برای خدا جان به کف شدند؟
یا جام جشن ِ جاه و قدرتِ "دیوان در عبا" ؟
در رفتم
با دست های نازک شعرم
زیبا ترین خیال را
در قاب های سرخ و طلایی
چونان انار، مثل گل لیمو
در ظرف میوه دانه به دانه بچینم
میخواستم برای تو معشوق
آن حسّ ِ بینهایتِ خوبی را
آنسان که بود ، بکر ، عزیز، درست
در زرق و برق آن قلم نارنجی
بر آن سپید بستر کاغذ بنشانم
میخواستم برای تو معشوق
دیوانه وار، مست، خراب، رقیق
آغوش باز کنم و بگویم ...
لیکن نشد ...نشد ....نتوانستم
در بوسه ریخت شعرم و ظرف انار
جز بوسه هیچ هدیه نیاوردم.
چونان شکوفه روی لب تو شکفت
احساس های صورتی و تردم.