7شاتز

so you left me a broken heart and stem of a broken rose

some scattered on the floor pictures, and a shattered voice

but I, am gonna write you a letter good bye

since I, have the window and the road and the sky

so let's write you a final memory, that'll last you long

 w smoke and tears and the 7 shots of this song

day first, when the angles praised you and they fire burned

so you got what you wanted and o the table turned

day two, when you got your power and tried me with tricks

with your so called heaven , empty glasses, honey, chicks

and nah! keep some days for your plesure and my pain

for you have lost my love and I  have left behind, my gain

so the story ended and  you'll never hear me sing

since I'm not yours longer and you are my thrown away king

but I, am gonna write you a letter good bye

since I, have the window and the road, and yea honey I can fly

so let's write, you a final memory that'll last you long

w smoke and tears and the 7 shots of this song

 

 

روئیاهایمان

خوابیده معشوق

آنسان معصوم آنسان آرام

گویی که هیچ چیز ، گویی که هیچکس

زیباتر از تبسم او نیست.

من بره های کوچک موهوم را می شمارم

 و ساعت، دانه های برف پشت پنجره را.

من دستم را بر پوست معشوق گرم می کنم

چشمم را میبندم

و میروم به بهشت.

دستم را میگیرم در آفتاب

آنجا یک میدان کوچک هست و چند درخت بزرگ

و آفتاب... آفتاب

طوطی های کوچک وحشی

پرستو های انبه ی مهاجر

یک بوسه ی بلند و مداوم

یک خواب ظهر تنبل و طولانی

اما فکرم.......... مغشوش آن شمارش ساعت دیواریست

وقتی خدا با آن مغز کثیفش

عشق بازی ما را می نشیند به نظاره

 در را می بندی، از پنجره نگاه می کند ... پس دست می کشی و پرده را می کشی که بخوابی 

 دلت برای آفتاب تنگ می شود.

و تا صبح

دل خوش میکنی به خنده ی معشوق

بخند و خواب های خوب خوب ببین عشق

زیرا روئیاهایمان از آن خودمان است.

 

ای درد جاودانه ی سوزنده

ای عشق

ای حرفهای نگفته

از راه های نرفته وز بن بست های رسیده

هیچ چیز نگفتید

ای عشق

ای درد جاودانه ی سوزنده

ازمهربانی

وز دوستی

با من

دروغ گفته بودی

دو سایه در دو سوی دو شهر

من و تو دو سایه بودیم در دو سوی دو شهر

با دو دست دو لبخند و یک نگاه

چه رسمی بود دل باختن

چه رسمی  نسترن

چه روزگاری بود دوستی

چه صفتی "دوست"

برای روزگار افسوس نخور

ما از میوه های کال سرخ شدیم

برای دوستی اندوه نخور

از دوستی به عشق رسیدیم وز عشق به هیچ و ز هیچ اینک دوباره به دوستی

زیراکه دوستی، معنای جاودانه ی آن خواب تعبیر نشده بود

من دنیایم را با تو شریک شدم

گاهیکه هیچ چیز نداشتم

و در تو خویشتنم را ساختم

گاهیکه هیچ کس نداشتم

و تو غرورت همیشه عزیز تر از اشک بود

گاهیکه اشک دارایی من از نداشته هایم بود

پیام آوران روشنایی اند در ظلمت

قاصدانی که تنهایی شان را با دوست پر می کنند

تاریکی همیشه هست و تاریکی همه جا هست

پس اینک بایست از راه های رفته به دوری

و صبح به صبح

گلهای مهربان باغچه را بو کن

 

 

 

از ماهی های کوچک پل برنجی بپرس دوست من

فروختی به یک غریبه بهار را

زیرا که روئیدن را از یادبرده بودی

از ماهی های کوچک پل برنجی بپرس دوست من

از ماهی های کوچک پل برنجی

و حوض کوچک ماهی زیر درختهای نارنج،

آنجا که آشنایی ترش نبود

و تخم مرغ های شانسی همیشه خالی بودند،

پس چرخت را بردار و کل دنیا را دور بزن

تا برگردی به حوض کوچک ماهی

و لیموهای افتاده به آب.

همیشه وقت امتحان در اطاقت زندانی بودی

و کاکتوسهایت از پشت پنجره دست تکان می دادند

 

مینا جان موضوع فیلمت خیلی برام جالبه

مینا جان موضوع فیلمت خیلی برام جالبه مخصوصا که خودم با این مسئله سالها درگیر بودم. اگر دوست داشتی میتونم تجربه م رو برات بگم.  خیلی دوست دارم فیلمتو ببینم.

من ایران که بودم خیلی دوست داشتم تنها یه خونه بگیرم و روی پای خودم بایستم کلا این مسئله رو یه نوع بزرگ شدن یه نوع استقلال شخصیتی میدیدم ولی شیراز این مسئله اصلا برای هیچکس حل نشد و با برخوردهای خیلی بدی در این باره مواجه شدم .

چند سال بعد از اون وقتی اومدم کانادا، با خودم فکر کردم که خب اینجا این مسئله عادیه و در نتیجه شدنیه. اکثر دوستانم یا تنها زندگی میکردن یا سالها بود که مستقل بودند و این مسئله عادی به نظر میرسید. حدود ۳- ۴ سال بعد از اینکه با خانواده به کانادا اومدم باز این خواسته رو با خانواده مطرح کردم . این درحالی بود که شرایطم با ایران خیلی فرق داشت. از نظر سنی بزرگتر بودم کار و درآمد ثابت داشتم و توانایی اجاره دادن و از عهده مسائل خودم براومدن رو داشتم. ولی جالبه بدونی که باز هم به همون بدی با این خواسته برخورد شد و خانواده نپذیرفت.

تنها تفاوتی که وجود داشت این بود که به دلیل استقلال مالی که داشتم و به دلیل دور بودن از جامعه ی خاله زنک ایرانی و اینکه دیگه برام مهم نبود کی چی بگه رفتم و دنبال خونه گشتم چون دیگه این مسئله رو به عنوان خواسته ندیدم بلکه به عنوان حق طبیعی و قانونی دیدم.

به هر حال به خاطر اینکه حرف مردم و ..برای خانواده م مهم بود خونه ی جدایی که گرفتم رو با برادر کوچیکم شریک شدم. به خاطر این حرکت ِمن پدر و مادرم خیلی خیلی در فشار روحی از طرف دوستان و آشنایان قرار گرفتند در صورتی که خودشون آدمای روشنفکری هستند.

بالاخره بعد از یک سال زندگی تقریبا مجردی تو خونه ایی که گرفته بودم، به خاطر در نظر گرفتن پدر و مادرم با دوست پسرم عقد کردم با اینکه شاید اگر این فشار نبود به اون سرعت این کار رو نمی کردیم. ازدواجم تقریبا با اون مسئله بیربط بود چون کاری بود که دور و زود داشت ولی انجام میشد.اما به هر حال این فشار رو حس کردم و اون یک سال رو، که یکی از بهترین سالهای عمرم میدونم، مسلما دوست داشتم بیشتر میشد.

البته مطمئنم که جدا شدن از خانواده در ایران مسئله ی بسیار پیچیده تری هست و شاید واقعا انجام پذیر نباشه اگر بخوای خانواده رو و به قول بعضیا آبرو رو و ... و .... رو حفظ کنی. من فکر میکنم تجربه ی من از زندگی مستقل پایه گذار زندگی راحت دوران ازدواجم بود. با اینکه فقط یک سال بود تجربه های خیلی زیادی برام پیش اومد که شناخت خودم رو برای خودم راحت کرد . شناخت نقاط ضعف، نقاط قوت، گذروندن ساعتهای زیاد تنهایی ،یادگیری چیزای به ظاهر ساده مثل سرو کله زدن با صاحبخونه، درست کردن شیر اب خراب ، رنگ کردن اطاق، برنامه ریزی برای دادن قبض برق و آب و اینترنت وغیره. اینها به ظاهر پیش پا افتاده س ولی فرصت خوبیه که قبل از ازدواج آدم خودشو محک بزنه.

امیدوارم بتونم قیلمتو ببینم :)

قاصدک

اندوهم را باور کن

انگه که قاصدکهایم به خوشبختی، بادبادکهایی بودند نخ بسته ی زمین

و ناجیانم اشکال ابر زادی لغزان در آسمان.

دلم را خوش کردم به زمین و مشتهای خاکی که دهانم را پر کرد

دلم را خوش کردم به عشق

و آن غریزه ی موروثی

و نور کوته ماه بر پوست نمناک معشوق

و فکر کردم....

فکر کردم که ناله های عمیق خرسندی یک مرد

بتواند جوانه های نروئیده را در بطنم بیدار بکند.

من ماوایم را باز یافته ام

اما یاد گرفتم خورشید یکروز می میرد

و کرم های کوچولو یک روز چشمهایم را خالی می کنند.

پس سرزنش نکن

فریاد کوتهم و نامه هایم را به بهار

من فکر کرده بودم

فکر کرده بودم قاصدکها راه را بلدند

وهیچکس به من نگفته بود بادبادک را

باید نخ برید

دل برید

ول کرد

رفت.

 پس دل خوش کردم به اجنه ی آسمان

تا تخت آن ملکه ی زیبایی را برایم بیاورند

وقتی که چشم هایم در آینه چروک میخورد

و پوست نازک دستم کش می آمد روی کیبورد

زیرا نیاموخته بودم تلخی را

مثل شات های کوچک سوزنده

باید نگاه داشت در دهان

مزمزه کرد

سوخت

ساخت.

 

 

 

کریسمس

وقتی که  اِلف های کوچولو

در کارخانه های سیاه شهر من له شدند

و آن شکلاتهای فروخته نشده شان زیر پل آب گرفت

بابانوئل به خانه ی ما نیامد

بابانوئل به خانه ی هیچکس نرفت

زیرا  جواب گرسنگی سارا و دارا را

در هدیه های کوکی و مسخره

زیر درخت های ترش نارنج نمی شد گذاشت.