از ماهی های کوچک پل برنجی بپرس دوست من
فروختی به یک غریبه بهار را
زیرا که روئیدن را از یادبرده بودی
از ماهی های کوچک پل برنجی بپرس دوست من
از ماهی های کوچک پل برنجی
و حوض کوچک ماهی زیر درختهای نارنج،
آنجا که آشنایی ترش نبود
و تخم مرغ های شانسی همیشه خالی بودند،
پس چرخت را بردار و کل دنیا را دور بزن
تا برگردی به حوض کوچک ماهی
و لیموهای افتاده به آب.
همیشه وقت امتحان در اطاقت زندانی بودی
و کاکتوسهایت از پشت پنجره دست تکان می دادند
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 21:58 توسط ساره
|
اشعار این وبلاگ دارای شناسنامه می باشند