فروختی به یک غریبه بهار را

زیرا که روئیدن را از یادبرده بودی

از ماهی های کوچک پل برنجی بپرس دوست من

از ماهی های کوچک پل برنجی

و حوض کوچک ماهی زیر درختهای نارنج،

آنجا که آشنایی ترش نبود

و تخم مرغ های شانسی همیشه خالی بودند،

پس چرخت را بردار و کل دنیا را دور بزن

تا برگردی به حوض کوچک ماهی

و لیموهای افتاده به آب.

همیشه وقت امتحان در اطاقت زندانی بودی

و کاکتوسهایت از پشت پنجره دست تکان می دادند