12 پس تف به روزگار
بی انکه گلهای باغچه اش از افسوسم پژمرده باشند
پس تف به روزگار
و قول های دروغی اش
وان هدیه های شوم طلایی و سرخ
کز فرط بی مروتی از من ساخت .
پس تف به عشق، عشق که خالی بود
پس تف به آن خدای حقیری که ...دستم به دامنش....و خیالی بود!
بی انکه گلهای باغچه اش از افسوسم پژمرده باشند
پس تف به روزگار
و قول های دروغی اش
وان هدیه های شوم طلایی و سرخ
کز فرط بی مروتی از من ساخت .
پس تف به عشق، عشق که خالی بود
پس تف به آن خدای حقیری که ...دستم به دامنش....و خیالی بود!
تا خاطرات دور و قدیمی را چون داستان تیره ی کوتاهی در شب
سر برده زیر بالش دستانت
آنسان که باز گو نشود هیچ چیز هیچوقت
برگردم و بگویم و بعد....تمام
به من نگفتند او را کدام شب در دامان کدام سپیده دریده بودند
من اما صورتم را بر آینه گذاشتم و خال گونه ی چپم با اشکهای او قرینه بود
من از آتش پا گرفته بودم که حرارت را احساس می کنم
و مادرم دور شمع آب شده ایی دست گرفته است
اینک که پرده های دو پنجره سوزانند .
اینک که پرده های دو پنجره سوزانند آنسان که صبحدم دود زده است
من مادرم را می بینم
که دور شمع آب شده ایی دست گرفته است .
و خاک باغچه تر نیست
اندوهم را با کدام نوا خواهی خواند؟
ژوژو سپیده نیامد
و خون ِ هیچ کس، از خون روی جاده سرخ تر نیست
افسوسم را با کدام ندا خواهی گفت؟
تیرگی ها را بخواب ژوژو
زیرا که دانستن اندوهناکتر از خواستن است.
پس سر لای پر فرو کن ژوژو و خواب سپیده ایی را ببین ،
که با چشمهای بسته ی تو
بودن با نبودنش فرق نمی کند