14
به من نگفتند او که بود اما اندوهش را احساس می کنم
به من نگفتند او را کدام شب در دامان کدام سپیده دریده بودند
من اما صورتم را بر آینه گذاشتم و خال گونه ی چپم با اشکهای او قرینه بود
من از آتش پا گرفته بودم که حرارت را احساس می کنم
و مادرم دور شمع آب شده ایی دست گرفته است
اینک که پرده های دو پنجره سوزانند .
اینک که پرده های دو پنجره سوزانند آنسان که صبحدم دود زده است
من مادرم را می بینم
که دور شمع آب شده ایی دست گرفته است .
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 10:15 توسط ساره
|
اشعار این وبلاگ دارای شناسنامه می باشند