چقدر انار روی زمین غلطید
چقدر قلک روی میز شکست
همیشه در دل تو غوغا بود
همیشه دنده ات می خوارید
همیشه می ایستادی پشت پنجره و گم می شدی در جمعیت
تا چادر مادر گیر کند زیر پایش و تو بدوی در خیابان.
چقدر غورباقه گرفتی
چقدر دنبال دم خودت گشتی و دنباله ت اصلا دنباله دار نبود
آویزان از درخت
با دستهایی که وزنت را نگه نمی دارند از باغ آویزان می شدی
و خرمالوهای پدربزرگ را پرت می کردی روی ملحفه ی سپید
همیشه در دلت غوغا بود و هیچوقت هیچ چیز درست نمی شد
از این همانی ت با سوتک شعر شریعتی
تا گم شدگی هایت و اشتباه و اشتباه و آنهمه الغوث الغوث خواندن در قوس حادثه ایی که رخ نمی داد
همیشه در دلت غوغا بود
همیشه غم داشتی
و غار غار کلاغها را بر غوز کرزه ی میان دو درخت می گریستی
گنجشکهای مرده خوب نمیشوند دخترم
و زاغهای اهلی پرواز نمی کنند.
دستت را میبردی و مشت میزدی به شیشه اما
قناری اهلی بود
اشعار این وبلاگ دارای شناسنامه می باشند