چقدر انار روی زمین غلطید

چقدر انار روی زمین غلطید

چقدر قلک روی میز شکست

همیشه در دل تو غوغا بود

همیشه دنده ات می خوارید

همیشه می ایستادی پشت پنجره و گم می شدی در جمعیت

تا چادر مادر گیر کند زیر پایش و تو بدوی در خیابان.

چقدر غورباقه گرفتی

چقدر دنبال دم خودت گشتی و دنباله ت اصلا دنباله دار نبود

آویزان از درخت

با دستهایی که وزنت را نگه نمی دارند از باغ آویزان می شدی

و خرمالوهای پدربزرگ را پرت می کردی روی ملحفه ی سپید

همیشه در دلت غوغا بود و هیچوقت هیچ چیز درست نمی شد

از این همانی ت با سوتک شعر شریعتی

تا گم شدگی هایت و اشتباه و اشتباه و آنهمه الغوث الغوث خواندن در قوس حادثه ایی که رخ نمی داد

همیشه در دلت غوغا بود

همیشه غم داشتی

و غار غار کلاغها را بر غوز کرزه ی میان دو درخت می گریستی 

گنجشکهای مرده خوب نمیشوند دخترم

و زاغهای اهلی پرواز نمی کنند.

دستت را میبردی و مشت میزدی به شیشه اما

قناری اهلی بود

 

 

حلاج در سابوی چرچ

حلاج در سابوی چرچ

در تیررس کدام جا ماند بهار

کایینه سیاه گشت و آواز سیاه

حلاج نشست و مرد بر سر در چرچ

زهری غم شوکران که آلوده به چاه

ایستاده همچنان چون تکدرختی خشک

ایستاده همچنان چون تکدرختی خشک

وحشی و آرام

همچو آهویی که گوشش را کشیده پشت

مرد در بالای برج خسته ی میلاد

دردمند و زخمی از بیداد

میدهد خود را به دست باد

مرد اینک مرد

از شتاب شیب این شیون که لالایی ست

آنچنانش وحشی و آرام

رنگ میپاشد به روی جاده ی تاریک

وز غبار او که می افتد 

نور میریزد به روی جاده از بالا

در شتاب شیب نور خانه ی بیمار همسایه ،

تا بگیرد دست زیر پیکر مردی که دیگر نیست. 

ماه اینک ماه سر نهاده روی چاه شب

بین بازوهاش مردی زخمی و خونی میان ابر

ماه اینک ماه

می برد سر پشت آن تاریک دامانی که بیش از پیش شاهد نیست.

میپرد گنجشک

ایستاده با دو دستش باز بالای سر پیکر

یک نفر با پاچه ی خونی ،

جیغ ماشینها که میپیچند و آن ماهی که دیگر نیست.

ماه اینک ماه...

چند روز بعد ،

عاشقی آنسان که میساید به روی شانه های زن نیازش را

میکند تکرار :

"ماه پاکیزه ، ماه زیبا ، ماه ، باکر ، ماه"

 

این سایه های ایستاده سر حوض

این سایه های ایستاده سر حوض

یک عمر بود داشتند ماهی خاک میکردند

یک عمر بود

چشمت را میبستی و زیر لحاف چهل تکه ت قایم میشدی

تا بند ناف روئیای خیس بلوغت را

-پیش از آنکه به حوض بیاندازی - ببری

ببین چه حوض آبی ... دریای کوچکی ست

دریای کوچکی ... قدمی در یک قدم 

و از میان همین حصیر باید حج بروی

همیشه این حوض ماهیگیر داشت

همیشه بوی خون میداد

و گربه ی همسایه موعد نماز مادربزرگ را بلد شده بود.

آنروزها که بچه بودیم

آن روزها که بلوغ هنوز بالغ نشده بود

چقدر به سایه سنگ زدیم و چقدر فحش خوردیم

دهانمان هنوز سنگ است

سنگ

و سایه ها هنوز سر حوضند

و ا ین قبرستانی که گندم از آن درو میکنیم

حیاط خانه ی خودمان است.