اندوهم را باور کن

انگه که قاصدکهایم به خوشبختی، بادبادکهایی بودند نخ بسته ی زمین

و ناجیانم اشکال ابر زادی لغزان در آسمان.

دلم را خوش کردم به زمین و مشتهای خاکی که دهانم را پر کرد

دلم را خوش کردم به عشق

و آن غریزه ی موروثی

و نور کوته ماه بر پوست نمناک معشوق

و فکر کردم....

فکر کردم که ناله های عمیق خرسندی یک مرد

بتواند جوانه های نروئیده را در بطنم بیدار بکند.

من ماوایم را باز یافته ام

اما یاد گرفتم خورشید یکروز می میرد

و کرم های کوچولو یک روز چشمهایم را خالی می کنند.

پس سرزنش نکن

فریاد کوتهم و نامه هایم را به بهار

من فکر کرده بودم

فکر کرده بودم قاصدکها راه را بلدند

وهیچکس به من نگفته بود بادبادک را

باید نخ برید

دل برید

ول کرد

رفت.

 پس دل خوش کردم به اجنه ی آسمان

تا تخت آن ملکه ی زیبایی را برایم بیاورند

وقتی که چشم هایم در آینه چروک میخورد

و پوست نازک دستم کش می آمد روی کیبورد

زیرا نیاموخته بودم تلخی را

مثل شات های کوچک سوزنده

باید نگاه داشت در دهان

مزمزه کرد

سوخت

ساخت.