به پوست سوخته ی شهر فکر کن

فریاد شعله وری بود ،سکوت سوخته .

...

بیا ودست بکش به زخمهای من

هنوز خوب نشده اند

هنوز خوب نشده اند  که بعد از اینهمه سال، در تاریکی خرسند تر از روشنایی ام

گم شده  ما بودیم یا آن شهر بلورین؟

گم کرده ما بودیم یا راه ...

آنچه یافت نمی شد عشق بود و آنکه نمی رفت مسافر. 

بیا

و دست بکش به زخمهای من

زیرا که همواره سری داشتیم دردمند ، دستمال بسته ی آمال از هم گسسته مان .

گم شده ، گمشده مان بود و گم کرده، گم شده مان.

می ترسانی ام که بی دلیل راه رفتن را دلیل نیست.

مگر از راه تا چاه چقدر فاصله بود که خداوند زمین را آسفالت نکرد؟