از قصه های آدم و حوا شروع شد

ابلیس ماند و جمله جهان در رکوع شد

از قصه های قهر خداوند و عمرنوح

کن پس یکون و غصه به دوشی به اسم روح

تا دشتهای مصر و خرابات اورسلیم، 

رفتیم با هزار امید و پس آمدیم

***

هر گوشه دیو زاده ی خنجر کشیده ایی

هر داستان ، صدای تن از سر بریده ایی

چون کودکی و مادر ِ آوار برده اش ،

ترسیده در میانه و تشنه  چوتاکِ  بش،

هر گوشه را که چنگ زدی آتشی دمید

گرزخمه ایی به چنگ زدی مه وشی رسید

دزدان ِ دین و دل ،نگران  چون هزار گرگ

پلک ار به هم زنی نگرانی ...فرار... گرگ

یک عمر در سیاهی ِ این ترس زیسته

روباه کو که جمله ی ما را فریفته؟؟؟

...

                                               یادم می آرد این چو شتر-گاو-خر-پلنگ،

                                              خرگوش مرده در بغلش، خونِ ما به چنگ.

...

 یک قصه بود ، قصه ی دوران کودکی

روباه بود و حیله و قدری گرسنگی

درخطّه هر کسی به کسب یا هنروری

هر کس بقدرِ زحمت خود جاه و سروری 

از موش ِ نان فروش بگیرید تا الاغ

هر کس به  قدر خویش زمین داشت یا که باغ

خرگوشهای  کوچک و باهوش این میان ،

دشتی بزرگ کاشته بودند بذر ِ نان

روباه چشم بر تن خرگوش دوخته

او را شکم زبی هنری هاش سوخته

ناگاه پس نشست و به یک حیله روی برد

یک دیو ساخت، چند تنی را گرفت و خورد

می زد به طبل " کای شتر-گاو-خر-پلنگ،

دارد غضب به جمله ی خرگوشها و جنگ

شاید اگر ورا دوسه قربانی آورید ،

روزی دوسه، مگر زغضب هاش جان برید"

خرگوشها تمامی شب را گریستند

زان پس به چشم سرخ و هراسیده زیستند.

آورد دانه دانه ی خرگوشها به چنگ  

دیوی نبود، مرده شتر-گاو-خر-پلنگ!!!

از این مترسک، آنهمه خرگوش در هراس

در غصه زاده، زیسته و مرده درهراس

 

ماییم و قصه :" روبه و بیجان مترسکی"

دین روی صفحه بند به پا چون عروسکی

هر دم به گوش می رسد آواز ِ دیو زاد

طبلی و مکر روبهی و یاری از تو ، باد

....  

 سر زیر ِ خاک کرده ز ترس مترسکی

خود در میانه ، هیچ، نخی و عروسکی

مغرور ِ خاکِ مرده و آوار ِ چیستی؟

ننگ اینکه هیچ گاه نفهمی "تو" کیستی

این دردِ ماست ...اینکه نداریم "خویشتن"

یک تکه سنگ مانده ، تو میخوانی اش وطن

هرگز نروید از چو زمینی گل وبهار

مرده ست این جماد چه گل ـ زار یا چه خار

آنی که مانده شرم و فسوس است و بیکسی

این غربت است و حسرتِ پیشی و یا پسی !

زخمی ست مانده سمّی و جانکاه وکارگر

یک نقشه هست و بغچه ی سبزی و یک سفر 

بی ریشگی ست ، آنچه که داری شناس  نیست

خطّی ست نقش گشته به سنگی، صداش نیست

آنیکه هست ترس ِ دو  جنگ است و دشمنی

یا میخوری چماغ و به خود سنگ می زنی

معتادِ این شعار ِ "بکش یا بمیر " ها   

خود در اسارتی و به بند ِ اسیر ها

راضی به این خرابه ی بیمار نیستم

شرم از جوانی ایی که بر آن خاک زیستم

...

راهی نمانده دست بزن دامن خدای

بفرستدت مگر برکاتی، پری، همای

...

ناجی .... فرشته ایی و به خون دست شسته ایی

زشتی ز زشت خورده ایی و زشت کشته ایی

حرفش ،ندای شادی و خوبی نبوده است

از خون گرفته پا و به خونخواهی آمده است

وقتی می آید او ، پی ِ او خون به جویبار

با خود نیاورد نه گل و باغ و نه بهار

پاسخ برای مسئله ی عدل نیست او

خود فتنه ساز ِ بی ثمر ِ دیگریست او

قدّیسه ایست او که نکرده ست هیچ کار

من مانده ام چراست"جهانش چو بیقرار"!!!

او در میانه هیچ زمانی نبوده است

ما غصه خورده ایم و حت این را ندیده است

او کیست؟ چیست؟ دیوسیاهی است نام امید

پس خوش به حال او که چه سر وقت سر رسید

هر وقت ظلم کشت و زمین را سیاه کرد

گنجشک روی بام نگه رو به ماه کرد

دستی به آسمان همه شب پس دراز شد

بیچاره ماند چاره ، "خدا چاره ساز" شد

کو چاره؟ ما که چاره ی او را ندیده ایم

هرگز نه جز ز قهر و غضب ها شنیده ایم

کو قصه های مهر ومحبت که کرده است؟

خنثی ست. هیچ بوده. اگر بوده مرده . پست

یا هست و فارغ ازهمه چیز است مثل خاک

خواهی بهار باش لجن باش یا که پاک 

می سوزدم همیشه که وقتی بلا رسید،

پژمرد چاره در کفتان "کز خدا رسید "  

ای تف بر آن خدا که دو دستش شکسته بود

وقتی به پای دار سه کودک نشسته بود

او مرده است ورنه به حلقه است حلق ِ او

وقتی گرسنه مرده و بیمار خلق او

....

 ای پادشاه ِ زورگو ای روبه ِ سیاه

من با نَمد به سوی تو آیم ...بزن به راه

دیگر نمیهراسم از آواز ِ طبل ِ تو

مردن به است تا که اسیری به حبل ِ تو

جادوگر ِ بزرگ، تو جادوی تیره ایی

"ای مرحبا" که دست زدی در خمیره ایی

بنشین به تختِ خویش و از این فتح شاد شو

کامد وجود نوکر ِ بیچاره ایی ز نو

با ان فرشتگان که یکایک ز بزدلی

"هم در ستایشند مدام و نه شکوتی"

بنشین و فکر کن که تو از جمله بهتری

بیچاره ایی تو ِهیچ ندانی ز سروری

ای لااوبالی این همه دنیا به سینه دست

این جمله خوک و روبه و گاو ِ خداپرست

هرگز کدام یک چو من آرد تو را حقیر

گوید که" آرزو کنم آری بمیر میر"!؟

از ظلم توِ، تمامِ  جهان در ستوه ...هان!

من آمده م به جنگِ تو ، مردی به  جا بمان

مردی اگر به قالبِ ما آی و جنگ کن

یک دم چو ما ستایش ِ خر-گاو-پلنگ کن

آنگه ببین که ما به خدایی به از تو ایم

جان داده ایم و عشق که ما جمله از توایم!!

با زور ِ حیله خانه ی ما را تو سوختی

تسلیم و پاک جمله ی ما را فروختی!!