ژوژو قسم به طینت وَالزَّيْتُون
 این موزمار خرد
 پرورده اش به مهر در این گرم آستین
با چشمهای احمر سوزانش
در برکشیده دود
دمی دود
دود دم
این کژدمی که گونه به قرآن می ساید ...
 
-تقویم از قدیم همین بوده ست
-تقدیر نیست خلق در این تقویم
 
"  قاری به قدر غربت ما غم دارد "
 
ژوژو بخوان
بقو و بقو بق
آن چشمهای احمر سوزانش
خوابیده دور طُور
پیچیده بر گلوی قناری غم
قاری به قدر قدرت ما قد دارد.
ژوژو بخوان
بقو و بقو بق
آن چشمهای احمر سوزان را
ای خلق، خلق گمشده در تقویم
آیا خدات داور نیکو نیست؟
آه این بَلَد، کشیده به دورش دُم
آیا امین راز مگوی تو نیست؟
این اعتدال، مرگ قناری هاست؟
حالی فَمَا يُكَذِّبُكَ بَعْدُ...؟
پاداش عمر و عشق تو میمون نیست!
ژوژو بخوان بقو و بقو بق بق
این نونِ از قلم،
                  سیاهتر از تیره ی شماست
 - مَا أَنتَ يَسْطُرُونَ...
                           ....بِمَجْنُونِ...!
فَسَتُبْصِر ُبه چشم چنانت سرخ 
این ضَلَّ عَن سَبِيلِه که اشعار میشود
میپرسدم تمام شب امشب را،
حالی... بِأَي... ايِّكُمُ الْمَفْتُونُ؟
 
" قاری به قدر غربت ما غم دارد "
 
ژوژو بخوان
 بگو و بقو بق بق...
کین خَلَقَ مِنْ عَلَق،
مِن شَرِّ مَا خَلَقَ،
از بغض این غضب..
سیاهتر از تیره ی شماست.
اقرار میکنم
این شر...  إِذَا وَقَبَ،
با چشمهای احمر سوزانش
گسترده روی شهر.
-تکرار میکنم-
این شر... إِذَا وَقَبَ،
با چشمهای احمر سوزانش
گسترده روی شهر.
                       چنان تاریک...
" قاری به قدر غربت ما غم دارد "
 
ژوژو بخوان بخوان و نگو نه
این قاصدان کوچک فوت شده...
اشعار زرد و روشن عِندِنَا...
 إِنَّا كُنَّا به نام تو مُرْسِلِينَ ؟
این علمِ بِالْقَلَمِ 
عَلَّمَ عشق ،
عشق و لَمْ يَعْلَمْ...
 وین عشق مبتلا، كَانَ عَلَى الْهُدَى
فریاد میزند
ژوژو بخوان
بخوان و نگو نه 
باشد که این چغانه در این چشم لا يَرَى
این کوزه ی سفال سفاهت را
چون خواب بشکند.
ژوژو بخوان!
 
- بقو و بقو ، بق بق.