انتخاب
این منم و شعر هایی کز تاریکی پا میگیرند
وقتیکه خاطرات سیاه آنسان مرورم میکنند،
که باید به قلم پناه برد
همیشه می ایستم بر لبه
و بین شعر و مرگ ، همیشه دارم انتخاب میکنم.
همیشه ایستاده م بر لبه،
وینجا عزیزترین صفتِ سرگردانی را احساس میکنم.
سیّال داغ و چرب و سیاهی شده ست آنچه درونم میگذرد
وین باشکوه ترین لحظه های ساختن و خواستن دارند،
-مثل اکثر زیبایی ها-
از این پلیدی ایی که خراب شده ست می آیند.
وقتیکه من همیشه ایستاده ام بر لبه
و بین خوبی همه گیر یک شعر و حس خواهش یک صلح شخصی طولانی
انتخاب میکنم.
+ نوشته شده در جمعه دوم تیر ۱۳۹۱ ساعت 11:51 توسط ساره
|
اشعار این وبلاگ دارای شناسنامه می باشند