53 عروسک چشم ابی
کتابها درون صندوق خاک خوردند
و صندلی چرغ دار گوشه ی اطاق جمع شد
ملحفه ی سفید روی تخت صاف ماند
و مادربزرگ
رفت
بی آنکه آن عروسک چشم آبی را برایم
هرگز خریده باشد .
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان ۱۳۸۹ ساعت 5:52 توسط ساره
|
اشعار این وبلاگ دارای شناسنامه می باشند