کتابها درون صندوق خاک خوردند

و صندلی چرغ دار گوشه ی اطاق جمع شد

ملحفه ی سفید روی تخت  صاف ماند

و مادربزرگ

رفت

بی آنکه آن عروسک چشم آبی را برایم 

هرگز خریده باشد .