باغچه ئ میراثی که بهار های متوالی خشک افتاد
و باغ های سوخته ئ نسترن
خشک افتاده در گلدان شکسته ئ شمعدانی را
به گلدانهای کوچک معشوق روی بالکنی
و قد کشیده و عریان
ایستاده برابر خورشید، عشوه گر در دهانه ئ صبح،
درختچه های کوچک بارور.
به او بگویید بخشیدم و تمام شد
دست های بزرگ عشق
بر من لطیفتر از آنی بودند
که دردهای خانه ئ تاریک خاطرات بتواند
لبخند های صورتی معشوق را صبح تا صبح جایگزین بشود
پس بخشیدم
و تمام شد
هر آنچه تردید بود در رفتن و ماندن
و هر چه که تاثیر از رنچ بردن و نگفتن
خواستن و پس زدن و رسیدن و راندن
اینک که بی دردی
بخشیدم و تمام شد
بکشم به بر
از سرخترین لبخند های دنیا خواهم بود
سرم را بگذار بر زانو
و بی سخنی
تا صبح با حلقه ئ موهایم بازی کن .
