از شادی و آرزو بخوانم
شیرینی آرزو و لبخند
تلخ است چو بغض در دهانم
من حیف فریب خورده بودم
ای وای ز حسرت نهانم
کز تیرگی و ستم فروماند
فریاد و گلایه بر زبانم
افسوس که حق به خون تپیده است
تا حق نرود مگر فغانم ؟
شاید به خدا هم از سر کبر
شیون نرساند آسمانم.
نه نه نبر این امید از من
کین ورد نشسته بر زبانم :
حاشا که من از سیاه بختی
در چنگ ستمگران بمانم.
**
شاید من و دوست هر دو زردیم
لیکن نتوان برید از آنم
چون ریشه به خاک بسته دارم
رویدن و عشق، می توانم
هرگز به ستم نمانی ای ظلم
فردا بروی و من بمانم
تاریخ مرا نخواندی اما
تاریخ شوی تو، من بخوانم
هرگز نهراسم از تو ای شب
کوتاهی و صبح، پشت بامم
بر باد چه تاج ها که رفتند
یک چند تو را چو میزبانم
اینک بهراس ای شب از من
خورشید نشسته در کمانم

