از جمع مهربانی یاران نبود ، رفت
دل بسته بود دل ،که خدا داند او ندید
وز دل که برد با خودش آخر چه سود ؟ رفت
از درد های مصری او واگرفته ام
دل لاعلاج ِ زهری مرحم نمود ، رفت...
آتش زدم به دامنم از ننگ و نام عشق
خرمن چو سوخت حاصل آن شعله ، دود رفت
افسوس سنگدل به تمنا بهاش نیست
گل گشت آبرو و به همراه رود رفت
آری هنوز در نمک است این سیاه زخم
فریاد من سکوت شد، از او سرود :" رفت "
چون پا به روی دشت شقایق نهاده بود
دل هم ز فصل حادثه پنهان نبود، رفت

