به بازیهای کوچک ذهن
من و تو از این چیزها پیر تریم
|
تن نده
به بازیهای کوچک ذهن من و تو از این چیزها پیر تریم + نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت
23:8 |
من و تو یاد گرفتیم
سرمان را تا ته بکنیم توی لجن و فکر کنیم به ماهی های سرخی که می رسند به دریا و فکر کنیم به گلهایی که روی لاشه ی ما خواهند رست. عادت کرده ایم به تعفن وقتی فکر می کنیم هر که غیر از ماست نجس شده ،بو می دهد . تا خرخره از گل و لای پریم که گند ِ چنین افکاری خفه مان نکرده هنوز + نوشته شده توسط ساره در جمعه بیست و دوم آبان 1388 و ساعت
8:45 |
وقتی که چوپانان ،
گله های گوسفند را قربانی می کردند ، هیچ گرگی ، که نه هیچ روباهی ، سر بریده نشد . وآنک که گرگها از گرسنگی چوپانان را دریدند ٬ پوست گوسفندان، خرقه ی درویشی ِ ایشان بود . زین میان ، گوسفندانی زاده شدند ، بی چوپان و چوپانانی ، بی گوسفند . گرچه در عصر آتش و آهن ،جایی برای چوپان و گوسفند نیست! .......... چشمت را باز کن فرزندم من نه که تو را به آفتاب که آفتاب را به تو هدیه می کنم.
...........................................
+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 و ساعت
22:39 |
من از قبیله یی وحشی ،دورافتاده در تاریکی درّه ایی دور، نیستم !
نه از آنان که خون خوردن را، پیش از پستان گرفتن از مادرانشان یاد گرفته اند. و نه آنان که سرگرمی شان ، الهام گرفتن از فلاکت مردم بود، با اشک تمساحی بی بنیاد و شهرتی آمیخته با شهوت . **** مادربزرگِ پدرم بیهوده کودکی های پدرم را در بازی های ارگ کریمخانی شکل نمی داد. آنجا که حاکم ، وکیل الرعایای مردم بود . وینک من ،.... ایستاده در آوار ِحصار ِ قلعه ایی شکسته ، اندوهِ مردانِ شلاق خورده را احساس می کنم از چشم های کبودِ زنی که حق طلاق ندارد، می بینم وز گوش های کودکانی که شدت سیلی کرَشان کرده، می شنوم
و افسوس .... اینجا سرزمینی ست که نسل اندر نسل پسران به پدرانشان در زنجیر و پدران به پسرانشان در زنجیر ، افتخار کرده اند .
+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت
0:18 |
از دشت های باز و بزرگ
تا تو ،که پیچیده ترین معنای خرسندیم بودی شرق را و غرب را دویده بودم . *** وینک که می گشایی برابرم آغوش ، چونان خورشید بر ساقه های آبی نیلوفر آرامم معشوق ، آرامم. *** پس پاشویه کن تاولِ دویدن و نیافتن را زیرا.... احساس می کنم مأوایم را ، بازیافته ام .
+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت
20:51 |
همین اول کار
گذشت شور و شوق جوانی، معشوق افسوس چه زود پیر شدیم . *** سرم را می گذارم به دامن تاریکی ها و فکر می کنم به خوشه های آبی گندم و به دستهای نازک خورشید ! *** بهار های مکر گذشت و سینه سرخ های مرده و پیر نشسته درست در برابر هم آواز مشترکی را زمزمه نکردند آنچه بود ناله های کوچک گرسنگی بود و اندوه زیر لبِ دلباخته ایی، افسرده !
+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت
6:31 |
|
|