بهار های سال های نو برابرم
ستار های من به دست عشق
چگونه شادمانه لمس می شوند پرده پرده گوشه گوشه در سراسرم
مرا ببین که انتظار صبح را کشیده ام
مرا که مثل غنچه ها ز فرط شوق
حجاب های غفلت و غم و گناه و درد را ،
چو پیرهن گرفته از خلوص اشتیاق می درم
مرا ،مرا که دست های بیدریغ ِعشق
شکوفه های تازه تاج های نور ،تورهای صورتی نهاده بر سرم
ببین ، بدان
من ازسپیده ها و دشت های باز
نیامدم ،
من از سیاه چاله های غربت از نمور تنگنای روح خسته ایی شکسته بال می رسم
ببین من این منم که مثل شاخه های بوته های توت سرخ
گرفته پا میان خار و خارزار به گل نشسته میوه داده ام
مرا که تشنه بودم و ز چشمه های عشق پر شدم
مرا که خسته بودم و ستاره بر شبم حرام بود
مرا که فکر کرده بودم آه و غصه ها مدام بود
بیا به بر بکش مرا جهان
من از تمام شور ها و نورها
من از خیال های خوب قصه ها
و از پرنده های عاشق سفید آسمان
من از کلام های زنده ، از بهار های تازه ، از سرود های سبز ، پر شدم
گذشته ها گذشت !
چو سنگ کوچکی میان التهاب و کوه بار ، در شدم

