تفنگ لب طاقچه
و دستان پینه بسته ی پیرمرد
خیره به دور .
میان دشت،گرگها
پیرهن خونی یوسف را
قسمت می کنند.
|
گرفته غبار
تفنگ لب طاقچه و دستان پینه بسته ی پیرمرد خیره به دور .
پیرهن خونی یوسف را قسمت می کنند.
+ نوشته شده توسط ساره در جمعه سیزدهم شهریور 1388 و ساعت
10:28 |
روئیدم همیشه
بیرون از قفس که در آن مرا مادرم یک روز از سر اجبار زایید و گل کردم پشت مرز پس شعرم را خوانند و حذف کردند زیرا که چاپلوسی از عهده ام نمی آمد .... پایین تر از دادخواهی یاسهای شکسته ی باغچه بیایم اگر، لعنت به شعر لعنت به من .
+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه سوم شهریور 1388 و ساعت
22:46 |
با ما جنگیدند
دو گذشته از دو سوی جهان ، و در ما باختند دو حال در میانه . ..... صبح به صبح اشکم را پاک می کنی و شب به شب می بینم نور را که بر شیارهای صورتت برق می زنند گاهی که بغض گلویت را سد می بندد دستم را بگیر قربانی یک حادثه ایم من و تو پا گرفته از دو سوی یک درد فریب خورده ی ایمانی پوک . اینک که ایستاده ایم مقابل هم مشت کوچکم را بفشر در مشتت وایمان کن که راه درست را رفتیم پس فکر کن به آزادی که فرزندانمان خواهند داشت . گنجشکهای کوچک بی دین پروانه های آبی ـ آزاد! این دشتهای باز گسترده زیر قامتشان خواهد بود این فکر های روشن و آباد از دردهای ما در گوششان حدیث نخواهد خواند از کینه و کنایه ی ما هرگز آن کودکان آینه را جبری از ما و راه و ریشه نخواهد راند .
طاقت بیار همسفر این چند گلهای سرخ باغچه بارورند .
+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت
19:32 |
|
|