خورشید ایستاده به سر تاج در افق
مغرور، دشت و خانه ئ ما را نگاه کرد
دستی کشید روی لب ِخشک ِباغبان
بر کشتِ خشک و باغچه ی نیمه سوخته مان
با پوزخند، غصه ئ ما را اشاره کرد
خوب ایستاد بر سر هر ذره آب بود
تا چشمه خشک شد چو رگِ مرده در کویر
هر گوشه گشت و خاک چو لب ،قاچ قاچ شد
پاشید گرد و زهر به پای درخت پیر
پس ایستاد و مردن ما را نظاره کرد
دستان پینه بسته ئ خردی بلند شد
مردی نگه به قامت باریک راه کرد
جّدِ بزرگ بر سر کشت از فسوس مُرد
مادربزرگ وقت دعا اشک و آه کرد
پیچید بار و بغچه مان را پدر، سحر
با اشک، باغ، رفتنمان را نگاه کرد
آری گرفت شعله ئ خورشید در افق
تا سوخت باغ پیر و گلستان تباه شد
شب سر نهاد بر سر ابری که می گریست
مرداب، سر کشید گریبان تیره ایی .
اشکی ز روی پولک ماهی به جوی ریخت
کان آرزوی صبح سپیدش سیاه شد
در عجز آمد از سر بی آبی آسمان
رو بر گرفت از همه ابر سیاه و پیر
برگی چروک خورده به پای درخت ریخت
شمعی فکند بر سر ِ گل سایه ایی حقیر
وینگونه شهر، تیره شد و رودبار خشک
احساس خشک ،چشمه و ابر ِ بهار خشک
وینک دریغ خانه، که شد لانه ی شغال
کرکس گرفت جمله ی این شهر زیر بال
تا شد کنام شیر و پلنگ زانسبب دیار ،
خنجر کشیده هر طرفش یار روی یار
مادربزرگ اینهمه سال از بهار گفت
در دوردست مرغ حق، هر شب به عشق خواند
هدهد که مرد و اینهمه از اتحاد گفت
یک عمر آب در الَک انگار بیخته
حالی من آنکه از شب و قحطی گریخته
اشکی نمانده روی کتابم نریخته
می پرسم از خودم کیم؟ از درد رُسته ایی ؟
جان برده در ز جنگ و به حق راه جسته ایی؟!!!؟
در عیش و نوش گم شده ایی از قضا مگر
یاران خویش کرده به خرسندیش سپر ؟؟!!
نه نه چو ریشه کرده درونم کویرها
این را بکش ،بسوز و شعار ِ بمیر ها
جز مرگ گوئیا چو نمانده است خواهشی
از کینه نیست عاری ام حتی نیایشی
باور نمی کنم که چه آورد بر سرم
ورد مقّدسم، دل پاکی و باورم
خورشید آه نور دو چشمم ز داغ سوخت
از نور ِ پاک بس عجب آخر که باغ سوخت !
می پیچد هر نفس سخن یار در سرم
لعنت به عشق خالصم و ساده باورم
"هرگز نروید عشق به دامان سایه ها "
کو عشق؟ کو بهار؟ خدایا!!! ،گلایه ها....
کی بیند این قبیله که از نور سوخته
شاید خدا قبیله ی ما را فروخته !
+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 و ساعت
9:16 |