تبليغاتX
پروانه آبی
روئیده در شمالی ترین باغچه ئ غرب

چون پیچکِ آبی هماغوش مو ،

بپیچ

                به قامت خمیده ئ من

و  مست شو جام به جام

                از  تاریخ کهنه ام  .

بچین

از سر گیسویم  پی در پی

اندیشه های سرخ و رسیده ی شرق را

 و ارغوانی بوسه هایت  را  گل کن بر پیرهن پاره ئ من هر صبح

                                                                       

***

خورشید دور نیست 

از نگاه ِ من

 دست بگیر به گوشه ء آسمان

 و برس

               به اوج

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:48 |
برایم قصه گو امشب بگو زان قصه ،کو، می گفت
" گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش ...که او یکریز و پی در پی ...دم خود بر گلویم سخت بفشارد..."

بگو  ،از قصه ء تکراری آزادی و صلح و خدا، خسته م

بگو من ، دیده از آن وعده های خالی ا ت شسته م

دلم حال و هوای کوزه گر دارد.

...

بگو آری به یادت هست ؟

***

مرا او ساخت ؟ یا او طرح زد ؟
هرگز ندانستم

به یادم هست اما آن قدمهای نخستینی که آوایش درون گوش من می خواند

{ برو آری برو ترس از بیابان نیست ...بدان ترس از نگاه این و آنان نیست

بخوان حتی اگر فریاد ِاین سوتک شکافد خواب جمعی را

بزن حتی اگر دستی گرفت آن سوتک و این گوش را تاباند }

 نمی دانم اگر او بود

 مرا می خواست یا می راند؟؟  

ببین من سوتکت در دست و جرات در دلم باقی ست

و می خواهم که آری بشکند دادش {سکوت مرگبارم را }

نگاهم می دود حیران و دیوانه میان کوه های مروه و دشت مزینانت

و آری این نَفَس ...این دِین  ...


این حسّی که" باید زد"

  نه از آن گوش تابانیده باور کن نمی ترسم

نفس های مرا بشمر که من تا آخرین، هستم

ولی ...من ...من که آن حوای خوب قصه هایت نیستم دیگر!

ولی من نیروانای تو،  نه ... حتی اهورای خودم هم نیستم آخر.

ببین حتی قلم با من دگر عهد نخستین را چو بشکسته ست

صدای من ... چو  تردید  از دمیدن در نوای نای خوش آهنگ و پاک سوتک آری مظرب گشته ست

نفس  آرام و آهسته ست

 بخوان ای قصه گو امشب

مگر یکشب توانم خفت

که خوابم هر شب اندر دامن اندوه بشکسته ست

....


بگو ما هر گنه کردیم بر پای تو خواهد بود ؟

وگر اسم تو را آریم خود این تیرگی ، نام تو را هم تیره خواهد کرد ؟

چنین من می نهم شب زیر بالش سوتکم را ...

غصه می داند.

...


ولی من با دل و احساس های کودکی ها آرزو کردم

یکی یک روز باور کن

از این سوتک ...از این نای گرفته ئ من

وزین شب
این شب طولانی ـ اندوه ،
                                      خواهد خواند .

 

من آن کودک نبودم حیف

اما خواب هم هرگز نرفتم خوب میدانی

تو در گوش من ای از اوج ـ پاک عشق هم برتر ،
به رسم دوستی


آری به رسم دوستی ،یک عمر  می خوانی .

وگر ماند و نماند از آرزویم هیچ

تو خود آن آرزویی بعد از این هم پاک می مانی

 

 

 




تقدیم به کسی که سالهاست می خواستم براش بنویسم .

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 10:54 |
از عشق

چه می توانم گفت

همینقدر که معشوق

زبان مادریم را بلد نیست

و نشسته بین شما ، همین وسط

شعرهایم را

از بر می کند .

..............

 About love

what can I say?

so much that my love , is sitting in the middle of the crowd listening to my poems

not knowing my arterial language

knows my poems by heart

+ نوشته شده توسط ساره در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 10:1 |
شب است

شب هست و ستاره نیست

ستاره حلقوم فریاد زدنش، در دست چهار دیوار فشرده است

ستاره خاموش است

همچون نفس که آیت موهومی ست از گفتن

 شب هست .شب هست و ستاره .... نیست .

با آن عظمت،

 وقتی فرشتگان خداوند به بهانه ی نامعلوم آتشش زدند ،

جز آرزویی سوخته در خاکستر ،چه می توانست باشد ؟

شاید وهم تصور ِ کوتاهی

پا گرفته از داستان های پدر بزرگ

که پای نارنج های بالای سرمان به همان ترشی و بی آبی به بار می نشست

تا گنجشکهای لاغر و سیاه

صبح تا صبح

دانه های تلخ نابارورش را به کودکانشان بخورانند .

***

شب هست و ستاره نیست

وز سینه سرخ ِ مرده ، وسط ِ جاده

تا من ،تا خود من

فاصله، جنون ِ یک لحظه ست

کنون که می تواند باشد

همین امشب

که شب هست و ستاره نیست .

فرورفته عمیق ،در رویاهای شیرنش معشوق

فریادهای مرا ، به دیده ئ لذت خواهد شنید

  و رفتن و دل کندن چه آسان خواهد بود

چونان مرغابی زیر آب ،که پرستوهای بالاسرش را در اوج می پاید .

 

شب هست شب هست و همیشه بود

وقتی ستاره های مرده و علیل

صبح تا صبح به شن می نشستند

 من

و دختران ساده و کم عمق به گردنشان می آویختیم

واکنون که ذره ایی آگاهی پولکهای داغ شوره زده را بر پوستم می سوزاند

احساس می کنم

شب هست و همیشه بود

و شاید باید همینجاها جایی ، جا زد

برید ،

همین امشب که شب هست و ستاره نیست .

......

 افسوس

شاخه های سیاه کرده در گلدانهایی که معشوق با چشم های بسته آب می دهد

مرا می پایند

و او

که اندوه مرا نگفته احساس می کند.

حتی در این تاریکی

با چشم های بسته و ملتمسش

مرا می پاید

وقتی خمیده و تیره

دیوانه وار بر صفحه های کوچکی که نمی بینم تند تند دست می کشم

و شیشه ء میز از کلماتم می لرزد

 می لغزد لیوان آب  ، لب تخت، از خواب آشفته معشوق، می کوبد پا به تخت .   

***

خط می زنم 

 از نو ، از نو  

: ساعت چهار صبح

شب هست و ستاره نیست

 من اما

انگشتم را می کشم به پوست نم زده ئ دیوار  

 و صورت عرق کرده ام را می فشرم به گردنت 

تا قصه ئ خورشید را

                      با زبانی که تا بحال نشنیده باشیم

                                                      در گوشت زمزمه  کنم

     ................................................................................

 Its night , night and there is no star

Stars are off ,are mute

Star's throat is pressed in the hands of four walls surrounding it

and so  it is,  fictitious as breath  when it is a sign of trying to say an unknown word

 it's night , night and there is no star

with all that greatness and immensity

when the angles of God burned the star for unknown reasons

what  could be left of the star other than burned wishes under the ash?  m

maybe a groundless brief imagination

coming to life from grandfather's stories

growing atop of our heads like the Naranj tree, it's fruits sour and bitter

  so that every morning , dirty thin  sparrows feed it's bitter seeds to their young


Its night , night and there is no star

and from the dead robin in the middle of the road to me, myself 

the distance is a fine line of madness

and it  can be now

right now , tonight that the night is as dark as it could be but there is no star

and my love , deep in his sweet dreams , will hear my  shallow groaning mixed with his joy in his dream and won't be able to tell if the sound is of pain or pleasure

maybe there should be somewhere maybe here to stop and stare

like a bird under the water staring at swallows  high in the sky

  and maybe that somewhere should be here ,right there

dead branches with black leaves look at me  from their vase

and him, love of my life ,

even in the dark with his eyes closed is watching me

and I remember the pain in his eyes when the apple branch died

and I cross out what I was writing quickly , rapidly

 the glass table under my notebook shakes 

 so does the glass of water beside his bed shaking from him having bad dreams hitting the bed his feet , moving restlessly side to side

 and I write , and I write

it's night , night without a  single star

but I

I will press my sweaty face on your neck

caressing you with my fingertips

and I will sing the story of the sun ,

in some language none of us knows

like a lullaby.


+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:34 |
من

 همیشه گنجشک پریدن از شاخه به شاخه ی دیگر بودم .

 و  آرام

تعبیر کوچک خلسه ی کوتاهی بود

 بیش از همه چیز سکوت

از آن چیزهایی بود که هیچوقت نداشتم

 نیمه ئ من

معشوق

کسی که بیش از همه چیز خواستم

ساکت   آرام  مداوم

.........................................................................

I was always the bird of flying from a branch to another branch

and rest

was as deep as a short moment of ecstasy

more than any thing , silence

was one of the things I have never had

my other half

my love

the only one I have wanted more than everything

silent

relaxed

determined


+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 6:55 |
در آغوشت معشوق

سرد و گرم دنیا

به قصه های قبل از خواب می ماند

اصل  زندگی

سر انگشتهای نوازشگر توست

و آوازهای مقدس دنیا که در سینه ات می خوانند

زندگی

مکرر است مداوم است و لطیف

چونان عشق چون احساس مانند آرزو 

 

...........................

In your presence , my love

every hardship and joy life has to show me

are like tales told to a child before sleep

The reality of life,

Is your fingertips caressing my hair

and the holy songs repeating in your chest

life

is continuous, repeating and delicate

like love , feelings and wishes


+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:11 |
وقتی که عشق بو گرفته

به پنجره های بسته خو نمی کنم.

ببین که  روئیا های دروغی از آرزوهای محال دردناکترند

وقتیکه هدف، از خوشبختی پر رنگ تر است .

چه فایده داشتن ِ پری که مصلحت گشودنش نیست؟

من اشتباه نمی کنم

پرواز به ارث می رسد

                                   هر چند پرنده مردنی باشد . 

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 6:25 |
دلم برای ده تنگ شده

تمشک های سرخ ِ تازه ، میان برگهای سبز

                                          خنده ی دخترانِ تازه بالغ ، زیر دسته ء چارقد

 آنجا که از آرزو از معشوق و باغ های بارور بادام 

                                                            تا گنبد امامزاده یک قدم است

گلهای وحشی  بین سنگ و خار می رویند 

                                   و من سرکش و یاغی پا گرفته در ناز و نعمت

جایی که به قول پدر "نه نور هست و نه آفتاب "

                                                           ..........................................

 

 I miss the village

The Red fresh berries hidden under the green leaves

smiling village girl's cheeks hidden under the cover

there...from desire and  love and pregnant gardens of almonds

 to their holey "emamzadeh"'s shrine

 is just one step

there...wild flowers blossom between rocks and thorns

and I grew untame and savage in affections and blessing 

where my father describes as :

somewhere where there was neither sun and nor light

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 21:20 |
ایستاده شب  ،بلند ، بر سر ِ صبح.

روز خم شده، تاول پایش را،

 در اقیانوسهای کم عمق سبز می شوید  

پهلو به پهلو  شو معشوق .

انگشتم را بکش به خاک 

من بیدارم . 

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:21 |