تبليغاتX
پروانه آبی
خوشی

برای همه یکسان نیست

و بهار

آنقدر هم مومن نیست که سر هفت سین همه با لبخند بنشیند

من دخترانی را می شناسم

که درست شب قبل از عید

خواب شلاق خوردن زیر لگد های عزیزترین هاشان را می بینند

به بهار بگو به زمستان بگوید

لباس های رنگی

من یکی را خر نمی کند .

 .........................................................

 


Happiness

Is not the same for every one

when even spring discriminates against some people

yes spring comes to every home and sits around every haftsin


yet he smiles at only some


I know girls who have nightmares  of getting abused and hurt and burned just the night before norooz

getting hurt from their own love, their own family and friends

so tell the spring , to let winter know


this colorfull fake happiness , doesn't fool me

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 18:34 |
اینک که زیر سایه ء خورشید

برگهای زرد مانده روی دست من و تو

بیا

       ریشه بدوانیم

آنجا که خورشید سایه اش

برشانه های ترد من و تو اینهمه سنگین نیست .

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 و ساعت 1:34 |
از آزادی و صلح و خوبی و نیکی می گوید

مشتهایش گرفته به بالا

و نفس

درسینه اش حبس،

                              از اضطراب ماندن در عمق .

قورباغه ی کور کوچولو

ندیده روشنایی واقعیت را

سرش را می کوبد به دیواره های  آکواریوم   

ماهی های مریض و لاغر

                 با چشمهای خونی

                              برایش کف می زنند

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 و ساعت 9:12 |
هستم هستم همینجا

دلم،

میان دستهای معشوق می تپد.

فکرم،

پیش شماست  .

+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 و ساعت 7:3 |
ستاره های کوچولو

که می گریسته اند یک عمر بر سر من

گوئیا می دانستند

که گم شده ئ من

در سرزمین های بکری که هرگر نخواهم یافت

زیر همین آسمان

 مسموم شده است

روی همین دریا

آمده است روی آب

تیره و خشک ، بادکرده و رنگ رفته

پا گرفته از اشتباه های طبیعت من 

چقدر تو را که فریب وهمی بودی

جسته بودم ،خواسته بودم ، در پی دویده بودم  

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 21:6 |
برای من چراغ و پنجره بیاور

گریزگاهی شاید باشد از غربت .

***

برای پرنسس زندانی نوک برج ،

پنجره چه سود ؟

برای پروانه ،.... چراغ !!!؟

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه شانزدهم اسفند 1387 و ساعت 21:44 |
باید می گفتیم 

 می خواندیم

 می نوشتیم  

 می رفتیم

باید در حیاط خانه گل می کاشتیم 

در حوض آبی ماهی قرمز میگذاشتیم

 بهار نارنج ها را مثل آنوقتها که بچه بودیم جمع می کردیم و می ریختیم به بالا

...ریختیم

گذاشتیم 

کاشتیم

رفتیم

نوشتیم

خواندیم

گفتیم

هیچ کس گوش نکرد

هیچ چیز یاد نگرفتیم و هیچ کس نشنید

کاغذ پاره هامان زغال آتش خردی شد ... گرممان نکرد

به هیچ جا نرسیدیم

هیچ چیز نرست

خشک سالی بود

و غنچه های کوچک نارنج پیش از گشودن تیره شده بودند

......

تقصیر

از من و تو

هم بود

از خدا و قسمت و دنیا هم

همه مان با هم

جهنمی شده ایم

 

+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 و ساعت 7:11 |
از فریاد

در گوش های پنبه چپانده ئ تو

خسته ام

دوای درد تو این است

عریان شو

و بایست زیر نور

+ نوشته شده توسط ساره در شنبه دهم اسفند 1387 و ساعت 8:38 |
یخ زده خون در رگمان

درست زیر سایه ئ خورشید

ایستاده ایم که برف های سر کوه

در نقاشی کودکانمان آب شوند . 

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 و ساعت 1:39 |
از بخت بد روزگار

فهم ما

درست همان مسئله ایی بود که جواب نداشت

عشق ما

درست همان بود که زیر سوال بود

و قدر ما

همانقدری بود که شناخته نشده بود  .

...............................

Yea that's bad luck I guess

that Our understanding was exactly the only question which didn't have an answer

and our love , was the same problem every one had to figure out

and our value was exactly as big as the value no one had ever found


+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 و ساعت 23:29 |
از اوج تا عمق

فاصله نیافتن بود

از عمق تا اوج

فاصله دریافتن

مقصد

همین نزدیکی هاست

مقصد در لابلای پر پرستو ها خوابیده

مقصد فقط

گم شده است

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه ششم اسفند 1387 و ساعت 10:37 |
معشوق کوچولو که صدای تار مستش می کند هنوز

بیآنکه مفهوم های کوچک کلمات را فهمیده باشد

ستار مرا از خود من بهتر می زند.

....

دیوانه تری تو از من

بی دلیل

دیوانه تری تو از من

و مست تر از تمام مراقبه هایم

بی آنکه فریفته ئ هیچ چیز باشی

و دل من و من  

دام افتاده ء دامی بودیم که نداشتی پهن کنی

پیش از تو فکر می کردم دنیا مفهوم های پیچیده ای دارد

و نگو که تو پیچیده ترین سادگی دنیا بودی

  گشوده تر از آغوش های دنیا لبخند های تو به من

گشوده ترین در ِ دنیاست به تو

باغ های اسرار امیز درونی ام .

....................................................

Loved little lover , the one who gets drunk by listening to Taar playing  again and again

not knowing what love song is saying

plays my Setar , better than me playing it

you are in love more than me

with out a reason

when reason has no meaning you are more in love

and deeper than all my meditations,

not deceived by anything at all

my heart .... and me ...

caught and kept tightly to something that keeps me there  for you , while  you have not caught me knowingly

Before you, I used to think that this world has a deep and complicated meaning to it ,

and look at what I found

you were the most complicated simplicity

wide open is your smile for me

wide open is for you , all the doors to all my inner  secret gardens

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه ششم اسفند 1387 و ساعت 7:28 |
ما آخرین فصل آن قصه بودیم

                                            آنی که هر صفحه اش تکه پاره است

دردی که در گفتنش تازگی نیست

                                                        تکراش اما ز دردِ دوباره است

پرهای ما بسته شاید نباشد

                                                             پرواز، اما خیالی بهاره است

اینجا زمستان تمامی ندارد

                                               بیچاره چون ماه و خورشید، چاره است

امیّدِ ما زیر خاک است و چون ما 

                                                   باران پیاده ست و عالم سواره است

آری هنوز حلق گنجشک بسته ست

                                                 شاهد به این غصه سار و ستاره است

ساز تو و هیچ سازی نخواندند

                                                     وین قصه شاید از آن نیمه کاره ست

نه، قصد شاعر فقط گلگی نیست

                                                           ابرو فقط در توانش اشاره ست

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه ششم اسفند 1387 و ساعت 3:59 |
آنروزها که خوابهای طلایی

تعبیر آرزوهای محال بودند

هیچوقت فکر نمی کردم دنیا

اینقدر همه چیزش راحت و الکی باشد 

 

+ نوشته شده توسط ساره در شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت 21:49 |
اینجا زمستانش دارد

بیشتر از همیشه طول می کشد

شاید باید تک تکمان مثل سنجاب های کوچک قهوه ایی

با دستهایی که پوستشان ضمخت شده

دنبال تکه های کوچک بهار ،دگمه های پیرهن زمین را

باز کنیم   

 

..............

+ نوشته شده توسط ساره در شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت 4:4 |