تبليغاتX
پروانه آبی
across my skin , runs

your finger tips

and so have I always been running.

 pressing my head on your chest, 

jumps the little white bunny into the dark bushes outside our window

 I hear the sound mixed with your breath melting into my thought.



shines under the black sky

the shivering white bunny, my shaking skin in your arms.


+ نوشته شده توسط ساره در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 1:25 |
دارد دلم

برای خودم

تنگ می شود

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 و ساعت 4:16 |
                                           ,lost between meaningless songs

.two birds sitting faraway face to face

.staring into the fog,their dreams


spring colors their chests and cherry blossoms

nature gives them enough love to sing

yet sitting far  

.both staring at praying mantises mating on the middle ground


next time poor little robin

looks at a point right behind his mate

 murmurs his song into the wind .

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 و ساعت 5:57 |
زیاده خواه نیستم

به من بگو که فقط یکی

فقط یک آغوش گشوده

پیاپی مرا می طلبد

....

آنسان که آغوش گشوده ئ من

سهم بی دریغ تمام خلقت است

.......................................................

Its not like I am greedy

all I want from you is telling me that there is one , only one open arms for me

as wide open and filled with love

as my own arms have always been , for the whole world

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 و ساعت 10:9 |
بخوان که دارا سیب زردی دارد، پنهان کرده در باغچه 

و باران نیست نور نیست و بهار نخواهد بود

خدای قصه دلسنگتر از آن شده که مردی در باران با اسب بیاید

 وخوب میدانی من و تو

آرزوهای مرده ی پدران دارا را بیخود مشق کردیم.

.....

بخوان که سارا پوست زردش را می کشد به قلم

                                                            و خون قلم است اینکه تو می خوانی

دلگرفته از گندم های ریخته در باغ که هیچیک نرست .

دلت را خوش کن به پادشاه آسمان

شاید برای اینکه اینجا بیشتر از آنی کثیف شده که بتوان پاکش کرد

و پیرمرد خسته آن بالا که نه بیمار می شود و نه می میرد

نگاه هایش دوخته به ناکجا

بیآنکه درکی از هیچ چیز داشته باشد

وگرنه من و تو این پایین در گوش های سنگین او پیاپی فریاد کشیده بودیم .

بخوان ، زیرا می دانم درد می کشی

و شعر تیره ئ من هیچ بهشتی را وعده نمی دهد . 

....

همه ئ بچه ها یک وقت نمی فهمند که بابانوئل وجود ندارد

تو هم

دلت را اگر می خواهی

خوش کن به هدیه های دروغی

بهشت های خیالی

و بی مسئولیتی های کودکانه  .

....

برای من اینها

طعم آبنبات چوبی های مانده از بیست سال پیش می دهند .

..................................................................................................


Read , that Dara has a yellow apple  hidden underground in the backyard

and there is no rain , no sunlight , and no spring will ever come

the God of the story has became more cruel than sending a man on a white horse to us

and we both know that all those stories that we had for homework were  our ancestors wishes which never came true

,....

read

that sara rubs her yelow skin on the pen and what you are reading is the blood coming from that pen

sad for those wheat seeds that never came out of the dark soil

grab the sleeves of the king in the sky

 because earth has became so dirty that none of can clean it anymore

and the old man in the sky

his mighty crown on his head , the one who never gets sick , never dies , never has his feet in our shoes

is staring at some unknown point far into the  darkness ,

having no understanding of anything in his bubble

and if he had me and you had screamed enough in his ears to make his reacts to our pain or pleasures

read ,

because i know the pain you have and there is no heaven that I can promise you to make you tolerate the pain you have .

.................................

not all the kids find out that Santa doesn't exist at the same age

about you ,...

you can stay happy with the fake presents you receive from the king in the sky

you can dream about promised heavens 

and feel as irresponsible as a kid

yea that's sweet actually

for me ,

that sweetness is a taste coming from a candy I have kept from 20 years ago


+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 و ساعت 23:59 |
ایستاده مرد بر لبه


                    عریان در ارتفاع

و اقیانوس که پوست آبی اش را دانه های شن خراش می اندازند ، درست در برابرش

عطش همیشه هست

روئیا همیشه بود

 وقتی تن مرطوب ساحل در بین انگشتانش چنگ انداخته که نگهش دارد  

آب تیره تکه های قایق او را تف می کند بر خاک

و مرد ایستاده  بر لبه   

جایی که نور نیست اما باد پوستش را می سوزاند

ایستاده مرد عریان در ارتفاع،

 تنشِ

 ادامه ء نقش ِ کاج ِ کجی در دوردست .

 .........................................

Standing on the edge
On the tallest rock
A naked man

And the ocean lying infront of him ,

 rubbing her blue skin on the beach 

 he hears her skin's getting scratched by every sand.

....

the thirst is always there
the dream was always there
....

The moist weak soil under his feet comes in between his fingers trying to lock him to the rock

, ocean spits out, pieces of his crushed boat 

the man, standing on the edge,
.where there is no sunlight but the wind burns his skin like a flame


standing on the edge
the man,...

his body continues a line from a tilted pine far away on the other side of the shore  






+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 3:2 |
گاهی که خواب با نگاه هایت بازی می کند،

 نفس های کوچکت بر بازوی من عمیق می شود

و عشق ، در من سرشار

آنسانکه بوسه های مکرر، جوابگوی سخنان نگفته نیستند

 معشوق کوچولو

اگر خدایی باشد و اگر بهشتی

به او بگو که هفتاد هزار پری اش را می خواهم

نه از آنرو که از آن من باشند

شاید تا هر وقت تو خوابیدی زیبایی هایت را

با تک تکشان باز بگویم

................................................

 

whenever sleep plays with your eyes

your little breath gets deeper on my arm

and so gets deeper the love I have for you ,

so much that it fills me up- like a cup- and the rest pours on this paper

so much that my repeated kisses are not enough to say what I have to tell you

so my lovely baby, if there is a God and if there is a Heaven

tell that God that I would need 70,000 angles

not that I need to own them , no

I would need enough of them to talk about your beauties  whenever you are sleeping

 ...................

 

+ نوشته شده توسط ساره در شنبه دوازدهم بهمن 1387 و ساعت 21:30 |
نه نه تو هرگز نخواهی دانست

که پیش از تو با اشکهایت گریسته بودم

 وینک که انگشتهای من برای گرفتن دانه های گیسوی تو شکسته ست

 افسوس اینهمه راه

که پاهای زخمی ام آمده بودند

 بیا ...پایان اینجاست

و ابتدای قصه ،

آنجا که من و تو کتاب های بربادرفته را می خواندیم 

چونان آبِ ریخته به ظرف باز نخواهد گشت 

 

+ نوشته شده توسط ساره در شنبه دوازدهم بهمن 1387 و ساعت 20:51 |
قصه می گویم من از نو قصه از یک زن

قصه از دریای احساسی که می جوشید

ریخته ،در پیش ِ پای سنگ

قصه می گویم من از تنهایی و از اشک

قصه از تردیدِ مردن یا بسر بردن

قصه از این شعر

قصه از این دوستی

این الفتِ  من ،با مداوم ، رقص ِ پایِ این قلم برصفحه ء خالی   

او که با او گریه ها کردم

 عشق ورزیدم وز آزادی ،...

در سکوت خامش و فریاد های کوچکِ زهری که در من بود

هر که او را خواند را خواندم

وزلهیب درهای خویش

اندکی او را خبر کردم

...

قصه می گویم من از  یک زن

سخت گشته از دوام ِ درد  

آهن ِ سرخی ،فرو رفته،  درونِ  آب .

او که اندیشید و با من گفت:

من نه آنم کز فشار هرزه ء دستی

بر زنم فریاد کو بس آه خوشبختم

***

 نه ببین معشوق  

قصه از آن دختران کوچک هر چیز و هر کی نیست

گرگ باران خورده را در دل

 از به دریاها زدن خود هیچ باکی نیست

....

قصه می گویم من از این زن  

سر فشرده آنچنان معصوم بر بازوت

در نوازش های طولانیت چون گنجشک کوچولوی ترسیده 

سخت همچون سنگ

ساده چون لبخند

ریخته در زیر پای او

هر چه از آهن زره پوشیده پیش از این  

جان نهاده در میان دست های تو

می فشارد مشت هایت را

با خودش دارد می اندیشد

عشق بی تردید پاسخ می دهد ما را

عاشق و تسلیم

بار سنگین وظایف را رسانده گوییا مقصد 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه یازدهم بهمن 1387 و ساعت 23:22 |
این ابتدای قصه ء باران بود

مردی که خالصانه به کف جان گذاشت و

در من بنای چون و چرای مرا گذاشت

اویی که هیچ چیز و نه حتی که هیچکس

او را نمی فسرد و دلش را نمی گرفت

او باغبان خوب و رحیمی که هیچ چیز

 جز رشد و درک ِبرتر و بودن ز من نخواست

آنجا که عابران همه بودند و یاس سوخت

او ماند و یاس ِ سوخته را در بهار کاشت.

....

از بحث های عشق و عدالت شروع شد

وقتی که عشق در دل من جا نمی گرفت

اویی که گرچه دین و خدا آشنام بود

بی او ، به جاده ، کودکِ "من "پا نمی گرفت

آگاهی ام به دست خلوصش بزرگ شد

در بحث های مومن ِ آن روزهای پیش

آنجا که رشد یک هدف و ایده ال بود

جایی که من تو بودم و آنان، تمام خویش  

....

آن شعر های سبز و طلایی به خیر باد

یادش به خیر آنهمه دم از خدا زدن

آن روزهای رشد و کتاب و دلیل و عقل

آزادی ِ ز دست ِ تعصب، جدا شدن

"یکتای مهربان، تو بمان در یگانگی

آنجا که درس ِ زندگی ات "خویش بودن" است

ای مریمِ مقدس ِ احساس ِ نور و عشق

گــُـل کن که ذات ِرویش ِتو ، پاک ماندن است"

...

نیلوفرانه در تن مرداب گـــُـل شدم

من جزء جزء مُــرد خودم تا که کُل شدم

                                              وینک ببین وحید عجب چرخ ها زدیم

                                              بر آب رفت عمر و فقط دست و پا زدیم

...

گاهی هنوز یاس دلش تنگ می شود

وآن وعده های سبز بدون تو باغبان

رضوان و دوزخی است  که همرنگ می شود

تا ناگهان به" ما" نبرد ظّن ِ بد کسی

پا روی هر چه خوبی و نیکی گذاشتیم

از ترس فهم ِ کوتهِ مردم  ، سکوت شد

سهم من از تمامی عشقی که داشتیم

من تازه باغبانِ دلِ باغ می شدم

رفتی و گل نکرد بهاری که کاشتیم.  

 

گاهی دلم برای دلت تنگ می شد و

ترسان،  یواشکی خبری می گرفتمت

گفتم خدا ،خدا نکند بد کنم به تو

از ترس دور گشتم و از یاد رفتمت

...

حالی ببین چه قسمت و تقدیر ِ قصه بود

از شهر رفت و رفته منم از دیار خویش

حتی هنوز گر چه گذشته است سالیان

در خواب ، دفتر و قلمم می نهد به پیش   

...

عالم خداست ، احمدی حتما پدر شده است

حتما که رهن خانه و نان بیشتر شده است

وان سینه ء ستبر که جای خدای بود

حتما برای لقمه ء نانی سپر شده است.

 ...

احساس های پاک و دل انگیز و بیقرار

بی باغبان گذشت بهار از پی بهار

مَردم که درکِ عشق ِ مقدس نمی کنند

می جوشد از نگاه من امشب دو آبشار

در دست من ستاره ء آبی، تو خوب باش

باران ببار بر تن ِ شیراز هر بهار

عهدِ سکوت نشکندم گر چه زیر لب :

لعنت به روزمرگی و تف به روزگار

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه یازدهم بهمن 1387 و ساعت 22:59 |
گذشت

آنزمان که ریسمانی برای چنگ زدن می خواستیم

گریخته از همه چیز

به دین

آنقدر ایمان دارم

که به غاز های وحشی مهاجر

 

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه دهم بهمن 1387 و ساعت 3:42 |
چه قصه ئ مبهمی بود

عشق

و چه داستان کوتاهی

عطش

...

همیشه در مرورند در من خاطرات

و تو آن نگاه های اول

 ایستاده آنهمه دور

نگاه هایت آنهمه نزدیک

وینک فشرده در بازوان من خود تو

نگاه های تو

             ایستاده در دوردست



......


Love

was such a confusing story

 and the thirst

couldn't last long,

...

they are always repeating in my head

you

and the memories of the first time I met you,

standing far away, yet so close to me

and now

pressed in my arms ,

your eyes staring at the furthest point you can see


come back ,

I miss you


 
+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه هفتم بهمن 1387 و ساعت 9:15 |
غریبه نیستند دست های  تو و من .

وقتی سر انگشتانت میلغزد بر پوستم

و از تو نزدیکتر ، به من ،...

اندوه زخم های خورده ست

                                    که سر خوب شدنشان نیست.

میبوسی ام

               بارها و بارها

آنسان که ترس از دست دادن من ،اندیشه های طولانی ات را می بوسند

 

بفشارم در آغوشت و زمزمه کن در گوشم:

             من بی تو و تو بی من محبوب ...پناه اینهمه غربت را ،کجا ببریم .

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه چهارم بهمن 1387 و ساعت 23:51 |
جایی که هیچ چیز برای گفتن نیست

نگفته هایم را بشنو

...


 when I have nothing left to say


hear

what I could never say
+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه سوم بهمن 1387 و ساعت 12:11 |
to live

outside of the box

I became a bird who never made a nest,

the rest

is up to the wolves and the red little fox


+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه دوم بهمن 1387 و ساعت 9:49 |