تبليغاتX
پروانه آبی
بدست نیاورده آنچه به نامم بود

انگشتانم را جمع می کنم

 و بعد از اینهمه جنگ و بعد از اینهمه کوشش

سر می فشارم در آنچه از آن من نیست

چونان کودک بیماری از تو از تو که زایشگاه آرزوهایم بودی قهر می کنم

نفهمیده هنوز که از چه بیمارم

نفهمیده تو هنوز که بیمارم

وطن

بگشا چشم

بیا و دستت را بفشر در دستم

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 و ساعت 9:46 |
از عقده های درونی من

تا تو گشوده ترین حقیقتی که مالکم

من ایستاده درست در مرکز

و انگشتان مرتعشم بر پیکرت می لغزند

مرا ببخش

مرا که زخم خورده ی هزار دشنه ام  

بیا بیا و بفشر بر لبم سکوتت را

چونان به غیض که خاطره ها بگریزند

چونان که زخم های عمیقم بشکافند چون آغوشم برابر تو

مرا به آب بریز و بشو

مرا که زخم خورده ی هزار دشنه ام

دستم را بگیر

من از سیاهی می آیم

و ایستادن در آفتاب گاهی چشمم را می سوزاند

من از هیچ بودن من از هیچکس بودن می آیم

و عجب

که تو شیفته ء آن هویت گمگشته ی منی

مرا بیاب و کمک کن

از نفس های تو امن تر

از تو به درونم نزدیکتر

هیچ کس نیست

دستم را بگیر

زیرا که ایستادن را نیاموخته بودم

و خواستن را و دویدن را و رسیدن را

و اینک من و اینهمه روئیاهایم برابر

و تو

میخوانی در گوشم پیاپی که دست یافتنی اند اینهمه

من هنوز باورم نیست

من هنوز درونم دختر چهارده ساله ایی زنده است که غیر از بچه زاییدن از او هیچ چیز خواسته نشده

من هنوز باورم نیست

که دستهای گشوده ی تو بیش از آنکه سود بجویند

از من

 از آرزوهایم و عشقم و آنچه توانایی دارم خرسند است

از آزادی من همه چیز دارم و از حق

فرصت بده که خویشتنم را بشناسم

 

.......................................................

there is me , coming  out of all the pressure I used to be in , so used to have difficulty so familiar with sadness and rejection, closed to myself like a butterfly in its cocoon

and there is you , the clearest, open reality that I have 

and I'm standing right in the middle right at the center

while my trembling finger slips on your skin

forgive me

me that I am wounded of thousand poniards

come close and press your silence on my lips hard

so hard that I forget what past have done to me

so hard that my wounds start to open for you as wide as my heart so you can see how deep they are

and so you can wash them

yea throw me into the water and wash my infected memories

me , the one who is wounded from thousand injuries through out the years

 o baby hold my hands

I'm coming right from the darkness and that is why the fact of light burns my eyes

 I'm coming from not being any one , I'm coming from not even being anything

and its interesting that you fell in love with who I really was

yes honey you come find my worries and help me

there is

no one closer than you to who I am inside

 nothing safer than your breath for me

 hold my hand

because I never learned that I could stand on my feet, neither I had learned to want to run and to get

and now here I am

all my wishes and dreams are standing in front of me while you come close to my ear and say that they are mine , that I can have them all

and I cant still believe ,

inside me lives the 14 year old girl whose only mission in life was to give birth to some ones baby and whose only gift was some ones last name

and I cant still believe

that you actually enjoy me , with out wanting me to make you enjoy me

more than that you enjoy my wishes my dreams , my abilities

and I cant believe

that I have every right , every freedom

give me some time to get used to it

give me some time to realize where I am and what I am doing


+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 و ساعت 0:10 |
تو کدام را گزیده ایی دوست ؟

راهی درست که انتخاب تو نبود!

یا اشتباه ممکنی که پاهای تو رفتند؟ 

سخت نیست زندگی کردن

من می گویم یک سوال

از کجا که راه رفته درست بود

و از کجا که راه نرفته غلط

دستت را بگشا به دوطرف

من و تو یک عمر روی تیغه راه رفتیم

 می دانی من

به پریدن وسوسه شده ام . 

.....

اشتباه گرفتی باز

شاعر

منتخب درست و غلط تو نیست

شاعر

طراح مسئله ایست که خودش در حال حل کردن است

.......................................................

 

which one will you choose?

the way you were told was the right one

or the one you could have gone , the one which could be the wrong

listen...

its not hard to live

I say : a question

how do you know the way you went was right

how do you know the way you never went was wrong?

open your hands to your sides

we have always walked on the sharp side of the sword,

and is so tempting  for me ,the though of jumping

 ....

you are wrong again

the poet is not there to show you the right or the wrong

art is to design a question you have never thought about

+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 و ساعت 6:43 |
از شیرین ترین روئیاهایم
تو هنوز
         زنده تری
...بگیر و بفشارم در آغوش
از هر چه خواسته بودم
بیشتری
بزرگتری

....


Of my sweetest dreams

you are still livelier

get me and hole me tight in your arm

of my dreams , what I wanted

you are still bigger ,

you are still better

+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 و ساعت 1:41 |
چونان که من به قلمم
تور سپید روی صورت کاغذ را می خراشم
نشسته پیرزن روی صندلی کهنه اش
به رسم قدیمی مادربزرگ برای خودش فال حافظ می گیرد
ببین کلمات چطور در برابرم در هم می پیچند
هنوز معصوم ترین کودک فامیلم مگر
که دگمه های رنگارنگ درون کوزه برایم هیجان دارند
اگر چه هیچ شعری از آن من نیست

به هیچ کس نگو که می دانستی دگمه های بزرگ را راحت تر می گیرم از آب
به هیچ کس نگفتم که آخرین دگمه ایی که به آب ریختی من بودم

خیال کن
خیال کن
چونان که گوپی هایی که می گرفتی درون کوزه ی فال چهارشنبه سوری
بر انگشتانم می لغزیدند
...
نگاه های کودکانه ئ تو هنوز
در روئیاهای مکرر با منند
من آری شاید بزرگ شدم و از آن
شعری که برای تو گفتم را بلند بلند می خوانم  .

پیچیده در انگشتانم طولانی ترن جمله ی این شعر  
به مادر بزرگ بگو
دستم بزرگتر از ان شده که بتوانم معصومانه فال بگیرم    

 
 
+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیست و دوم آذر 1387 و ساعت 6:14 |
پیچیده در سر تو مکرر نوای یک نوت

نمیدانی هنوز

اشک غلیط من افتاده روی کلید

+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه بیستم آذر 1387 و ساعت 9:2 |
از من
از خود من بزرگتر
هیچ چیز نبود
وقتی که از من
از خود من بیشتر
هیچکس از عشق نداشت .
...
اوهام تلخ و شیرینند
دوستان و دشمنان
غریبان و نزدیکان .
..
بیا بیا نزدیک
و دستت را بگذار در آتش
داغ تر است هنوز پیشانی فهم من
دوا نبود عشق
گرچه دروغ نگفته بود پروانه  
...
از من
از خود من دروغتر
هیچ چیز نبود
وقتی که از عشق بیشتر از من
هیچکس نداشت
اوهام تلخ و شیرینی ست حکایت خاطراتم
اینجا که دوستان و دشمنان را من ساخته بودم

...........................................................................

Nothing

was bigger than me , myself

when no one

had more love than I had

....

they was bitter and sweet illusions

the whole story of friends and enemies -

the ones who loved or hated you...-  2


come , come closer

and put your hand into the fire

my understanding's forehead is still warmer than this

when love wasn't a remedy.

it was our own fault that we asked the butterfly for remedy... fire was the only thing she knew

.............

Nothing was a bigger lie

than me , myself

while no one had more love than I had

  my bitter and sweet illusions became my memories 

and in those memories I made friends, and I had enemies



+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه بیستم آذر 1387 و ساعت 7:11 |
با من چه کرد عشق
کو آن عقاب وحشی سرکش و تند
اینجا که حرفهای من غلطتند
احساس های بارورم خفه اند
باشد من هیچ چیز نمی دانم 

 دارد دلم برای خودم تنگ می شود

.......


O what did love do to me

and where is that wild unruly eagle?

when whatever I say is wrong and whatever I feel is too much

my pregnant poems start to die

yea ok I don't know what I'm talking about

but I'm starting to miss myself 






+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 و ساعت 10:48 |
بیا و دست بکش به سرم
زیرا که آب و آتش و باد
به سوگ شوری خاک
                       سرگذاشته اند به بر من
دلم گرفته عشق
نارنج خانه ببین
 چطور خشک می شود
                           ایستاده برابر من

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت 19:18 |
ببین که گل نداد زمین خشک

و انتظار من وتو بیهوده بود

وقتی که زیباییهای از دست رفته را مادربزرگ برایمان قصه می گفت

 که شاید، شاید درست شوند آنهمه اشتباه

از بذر های پوسیده

بر این خاک

 که نسل به نسل پدرانمان براو گریسته بودند

هیچ چیز نرست

هر چند

من و تو شخم زدیم با انگشتهای زخمی مان از درد

تمام وسعت دنیا را

و ابر های حادثه غریدند

وقتی مادربزرگ هنوز فکر می کرد باران خواهد بارید

 نشسته روی سجاده اش لبخند می زد از خرسندی .

...

من و تو تشنه ئ لبخندیم هنوز

چونانکه یاد گرفتیم آرزوهای مرده مان را برای مادربزرگ ، خیال کنیم

در دشتهای سبز دویدیم

و جفت گرفتند سینه سرخ های کوچولو در برابرمان

وقتیکه ماهی ِ تنگ در دریا بچه می زایید

تشخیص واقعیت از اوهام مشکل بود

 شاید برای همین هم

ما هر چه قصه شنیدیم خوب تمام شد

و آنوقت باور کردیم گنجشک مرده روحش

دارد پرواز می کند

  

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 و ساعت 21:32 |
گاهی که فکر می کردم بی تو به سر نشدنی ست

گذشت

 و گلهای زرد باغچه هنوز نمرده بودند

وقتی که روح من

حقش را از دنیا پس می گرفت

ببین من خوشبختم

و غبطه نخور

برای  لحظه ایی که هست

هزار سال گریسته بودم

برای این آغوش گرم

تمام دنیا را دویده بودم

...

فرشته های کوچک نادان

بیانکه بدانند چه می کردند

به پای هر چه من بودم امضا زدند

و مهر خورد به اثبات

همین منی که حقم را مالک بودم  

+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 8:35 |
آمیخته با دروغ
عشق .

                      برچسب خورده
                                       پیش از آنکه من و تو کشفش کنیم
                                                                                   دوست داشتن
                                                                                   آزادی
                                                                                   فهم
                                                                                    ...و دین
                          آنسان که هیچ چیز برای گفتن نمانده است

....


ترجمه شده
زبان هایی که بلد نشدیم هنوز .

من و تو فهممان دارد کند می شود
وقتی که تجربه ی سالخوردگانمان از تجربه ی ما تازه تر است  
و چشم های شیشه ایی من و تو
که با کلید روشن و خاموش اشک می ریزد


فکر کن و بجو
معشوقی که حقیقتش را در باتو بودن کشف کند
و یاد نگیر
زیرا که عشق
اکتسابی نباید باشد .



.......................................
Is mixed with lies
LOVE

Has been found and priced
before me and you get to find it  , before we see it
LOVE
FREEDOM
UNDERSTANDING
AND ...RELIGION
so that there is nothing more to say
........

We learn the translation of what we have never learned
.......
Our own mind is becoming dull
 when our past generation's experience is still fresher than ours
and so we learn to use the old ones instead of making new experiences
and so our glassy eyes learns to turn on and off with that switch we inherit
   and so does our heart  and our mind and so we judge and so we understand

...
Think and seek
find a lover who can find her reality while she is experiencing you
and don't learn
and don't practice to love her
because there are some stuff you should find , not learn
and yes, love shouldn't be acquired 




 
+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 و ساعت 9:19 |
چشمم را می بندم
دنیا چنگی به دل نمیزند واقعیت هایش
چشمم را بگشا
و بگو در گوشم
روئیا های مرا در بدو تولدم در سرم برنامه ریخته اند
.....
از من بپرس که بودم
گریخته و وحشی
من
 چشمم را
در جویبار های کوچک باغ
وقتی که هیچکس نبود
شسته بودم
روئیا های من
آنقدر کوچک نیستند که بتوانی بخوانی شان
.....
گریخته و وحشی
این سرنوشت توست
 همیشه تقدیرم خواهی کرد
...
وقتی قامت نرم کوتهم
زیر انگشتهای تشریح تو مرتعش است
اشتباه نگیر
از مشتهای تو سرکش ترم هنوز
از چشم های تو تیز تراست هوشیاری من
از روئیاهای تو بیدارتر قلمم
+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه یازدهم آذر 1387 و ساعت 7:44 |
من از سکوتِ تو بیرون می آیم
و می دانم
آدم های زیادی در تو زجر می کشند
و می دانم
که رفته رفته
در این فرش ِکهنه
در این دود کش ِ روبرو
در این درختِ باغچه
ریشه می کنی
و می دانم
که تو سال هاست در من
حرف نمی زنی
حرف نمی زنی
حرف نمی زنی.

..............................................

اینجا من ،

              نگفته های این چشم های ساکتم

مرا بپایید

من از دوزخ های پیاپی خدایان گذشته ام

 من ایستاده مقابل جمعیت

وقتی که عیسی یی در بغلم نیست

آبستن خواسته های دست نیافتنی

مرا بپایید

نگاه من از خنجر شما هنوز تیز تر است

اینجا که مردی مردانتان به تردی لبخندی شکسته بر لبم است

من حرفهای نگفته ی حقیقتم

 ریشه کرده ام در آینده تان

همین من که قلمم را هر چه سر ببرند سبز می شود

 

 

..............

قسمت اول این شعر نوشته یکی از دوستان خوبی هست که متاسفانه اسمشون رو نمیدونم 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه دهم آذر 1387 و ساعت 10:56 |
You walk ,
little raindrops start to fall on your face,
and you start to ask yourself if those are you tears ,

You walk and you don't know where the road is going
yea, you have no idea what the world is showing .

and you don't even know if the direction is right ,
and you can't even answer what's the "maybe..." , whats the "might..." .

you have fears , you have hopes , your heart is about to burst
you have eyes you can't trust , you have a mind which imagines the worst .

there are people who blame ,words that stab you of course
and you walk while you ask ,if those tears are yours.

so you open your eyes and the rain falls in there ,
it washes your wet eyes but it can't wash away that fear.

but let say just this once that your hope is bigger ,
bigger than sadness and bigger than the fear ,

its just up to you you can give up and stay ,
you can risk your whole life and keep walking on that way .

I'm not trying to say which one is the right ,no I'm not even saying which one is the wrong
I'm just wishing that the hope is enough strong .

I don't know about you but for sure I cant stay ,
yes... the end of the road fades in the fog - thick and gray - .


s.silence 2008

...............................................................................................................


می ری و اشک ابر میریزه رو گونه هات
تو میپرسی از خودت : مگه بارونی نگات

میری و نمیدونی که جاده کجا میره
حتی نمیدونی که دنیا داره چی میگه

حتی نمیدونی که داری درست میری
نه، جواب نداری .  نه به "اگه..." ، نه به" چی ..."

ترسات و آرزوهات  بغضتو میشکنه
چشمت دروغ میگه عقل بازی _ بدنه

مردم اشاره گر حرفاشون آتیشه
میریزه اشکتو و باورت نمیشه


چشم تو بازه و بارون میریزه توش
ترستو نمی شوره بازی شستشوش


بذار باور کنم آرزو بیشتره
از درد و ترس و غصه بزرگتره

آره دست توئه بمونی یا بری
جونتو بذاری ...بذاری بگذری

نه نه من نمیگم کدومش اشتباس
من از امید میگم ،جاده بی انتهاس

تو رو نمیدونم من که باید برم
جاده مه زده و خاموشه سفرم
 





...............................

It's easier to do this the other way round , like I often do , first write the poem in Farsi and then translate , because when I do it this way I have to figure out rhyme for the Farsi one or else .... fans are gonna be really "shaaki" if i just translate it with out making a poem out of it I'm  sure :)

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه هشتم آذر 1387 و ساعت 10:59 |
زنده ام هنوز
کنون که غبار سالهای مردگی ام را نوازش انگشتانت می شوید از سر زلفم
بیا و آتش فکرت را دوباره بگذار به تنم
مگر که ذوب شوند از لبخندت
حجاب های مانده میان من و تو   
ببین چطور دهانم  می سوزد
از التهاب کلمات
که بیشتر از این قلب منجمد سابقم را دارند آب می کنند
و زنده ام هنوز
به شکر خنده ’ محجوبت
به شکر اینکه تو هستی
به حرم پپاسخ محبوبم
زنده ام هنوز 
.......................


I'm still alive
now that your fingertips are washing  the dust from those years of being dead away from each curl of my hair

come closer and put that fire of your thoughts on my body
so that maybe your smile melts away any Veil between me and you 

  look how my mouth is burning from those inflamed words im trying to say
the words which are melting my former old frozen heart
and  i'm still alive

thanks to your shy smile
thanks for being there for me
to show how thankful I am  ,
my love
I'm still alive


    
+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه هفتم آذر 1387 و ساعت 16:48 |
از شعر های خالی و تکراری
تا من
تا عشق
 طناب کوچک لغزانی هست که رفتنم را می پاید
...
گفتن از آرزوی مرده آسان است
و اعتراف
به عشقی ناکام که گذشته باشد
...
از درد از غصه و اشک که دوستان صمیمی تو اند
راحت می شود گفت
اما من و همین عمیقترین لذتم از عشق
آلوده می شودیم به ترس های درونی

....دهانم را ببندید
که آه چقدر غمگین باید باشم
که با تو
 تو دوست صمیمی
شادیهایم را خوشی هایم را و خوشبختی هایم را نمی شود گفت
....
لبریزم
و اختیار دست خودم نیست
باری همین کنون
که عشق هست و من هستم و معشوق هست
بروی دامن سپید همین صفحه
                                 بگذار ببوسمش
فردا

برای گفتن اینها خیلی دیر می شود


......................



from all those empty sad poems I used to write
to me , to this brand new feeling of Love
there is a narrow bridge that im too afraid to walk on
.......
It was so easy to talk about all those dead wishes
and so easy was the confession of those love dreams which never came true
....
and yea what am supposed to say , when sadness and unhappiness are the only friends we share
and so yes  that would make me just talk about what you know and what you want to hear from me
yet I want to share my happy ending , but its too hard to talk
because as soon as i show you my bright and joyful experiences , you would reject me  
you want to stay sad , and you want me to stay the same

...
yea , shut my mouth
and how sad I would be for me when I cant give you a piece of my happiness
, when my feelings overflows my heart 
I loose the option of keeping the light to myself
and then I start to write
:
now that Im here , and love is here and so is my lover
let me kiss him on this white page
because tomorrow is too late to talk about the love and joy I have right now    
+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه ششم آذر 1387 و ساعت 11:49 |

کم زیبا نیستیم من و گنجشکها
من دستم را پر از گندم می کنم و می گیرم به روبرو
خودم
پنهان می شوم در لذت معشوق
چونان که گربه ی لوس به پای کوچک من سر می مالد
...
 امنند بوسه های مکرر تو
این نقطه سهم پاک من از خوشبختی ست
........


we are more than beautiful
me and the little sparrow

I get a bunch of wheat in my hand and then I smile at the birds
 ,I , myself
keep my face on my lovers chest
like a kitten who rubs her tail on her owners foot

.........
your kisses are so safe , peaceful and secure
and that's my absolute pure share of happiness

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت 22:16 |
موش کوچولوی گرسنه

کیسه ی ذرت باورش نیست

فقط لپهایش را از دانه پر می کند

من و تو به خنده

به بر کشیده تو را

به بوسه های وداع فکر می کنم

و نگاه های تو به خنده  

وقتی می گویی

بخند کوچولو

پادشاه می داند کدام شاهزاده را ملکه کند .

    .....................

The little hamster

,not believeing the bag of food

fills his cheeks with corn

 we laugh at him

 having you tight in my arms, I cry for the goodbye kisses when you leave me

your eyes smile at me

you tell me : be happy little one

if I am the king , I know who to choose as my queen

 

+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه چهارم آذر 1387 و ساعت 10:22 |