تبليغاتX
پروانه آبی
و بعد از اینهمه درد

اینک که دست نازک عشق

احساس های پاره ام را نوازش می کند

در من

ترس خانه کرده شاید

که پیاپی خواب از دست دادنت را می بینم

عادت به خوشبختی

راخت نیست معشوق

...........

after all the pain that i had

now, that love is caressing my broken feelings

maybe fear

is living somewhere inside me

maybe thats why I see nightmares in which i loose you

getting used to happiness

is not thats easy

 

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه سی ام مهر 1387 و ساعت 19:5 |
از هیچ کس قرض نمیکنم

کلماتم را

من

هیچوقت خانه ام را

به سلیقه ء دیگری نخواهم چید

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه سی ام مهر 1387 و ساعت 16:6 |
از بالهای بسته ء من

تا تو تا خود تو

یک قدم است

من در تو دم زده ام آسمان

ششهای سوخته ام را محرم باش 

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه سی ام مهر 1387 و ساعت 6:59 |
فشرده در مشتم دنیا را

وقتی درون سینه ام آتش گرفته دل از حسرت 

پوست داغت را می چسبانی به پوست نمناک من و پرسش

پاسخ از دهان من بزرگتر است

از دلم هم

دستت را در انگشتهایم بفشار

وقتی که مقصد را نیافته ام هنوز

از رفتن می ترسم معشوق

.............

pressing the whole world in my fist

while rue is burning my heart  inside my chest

  you put your hot skin on my wet face

whispering the question 

tear washes my eyes and my heart beat slows its pace

...oh the answer is bigger than my mouth ,

and yet bigger than my heart

so,hold my hand in your fingers, close and tight

oh

when I havent found neither the aim nor the way 

Im so afraid of leaving baby

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 10:50 |
هوای تازه هست نور هست

ستاره های روشن و بهار هست

امید های زنده روز های نو

ستارهای خوش نوا

 نگاه های عاشق و خیال های تازه ، یار در کنارهست

نشسته بین جام های سرخ اینهمه خوشی

 دلم ،دلت برای شام های تیره تنگ می شود

نخند این حقیقت است گرچه تلخ

من و تو  از میان منجلاب پا گرفته ایم

دلم دلت برای گریه ، درد ، غصه تنگ می شود  

و شهر های باز و  دشت های سبز

دلی که عادتش به غصه بود را به خنده های آدم و به سیب های سرخ  آبدار  وا نکرد

هوای پاک صبح و جویهای سرد این بهشت هم

                                  تب گناهکاری من و تو را دوا نکرد

بیا بیا رها کنیم و در میان ابر های دور گم شویم

من و تو کز ازل گناه های نسل های دور را به دوش می کشیم

نه پشت پا نزن به هر چه بوده و ولی

میان خاطرات خسته صفحه های پاره دردهای کهنه اشتباه های کرده و نکرده گم نشو   

بیا و پشت کن به تیرگی بزن به دشت

بیا و طعم سیب در دهان هردوی من و تو شو

 

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 و ساعت 5:9 |
نفست می کشد در رگم سرختر از گرمی خون من دهنت

+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 و ساعت 23:3 |
معشوق کوچولو

اشک گوشه ئ چشمش چرخ خورده

اصرار دارد گفتن اینرا

که عشق

دردناکترین لحظه هایش لذت آور است

...

و من خودخواهانه فکر کرده بودم

از همه ء آدمیان عاشقترم

......

Little lover

tear shines in his eyes

while he is insisting to tell me that love ,

 even in its most painfull ways

 is a joy

.....

selfish me,

I had tought Im the only person in the whole world

who is deeply in love .

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 و ساعت 9:15 |
قفس

از دل من تنگ تر نیست

راه نفسم گرفته

وگرنه هوا هست

+ نوشته شده توسط ساره در شنبه بیستم مهر 1387 و ساعت 8:52 |
به راه های نرفته فکر کن

و نترس

 سردم نیست

کماکان زیر پر معشوقی سر می برم ،که بالهایش به بلندی پرواز بازند

بهار ایستاده منتظر آن روبرو

بذرم بپاش و شرط ببند

که خاک من از کیمیا بهتر باشد   

...............

think about new ways

and dont be afraid ,

Im not cold , I still live under my lovers wings

-which are open as high as wishes  -  

spring is waiting right infront of me

so dont fear , sow the seeds

and bet that my soil works better than Gold's powder

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 و ساعت 9:44 |
ایستاده من و جدا از من شعر

                                      در بازویم خفته

با آن که دلدادگان بیشمارش پیش از این

                                                      دامنم را چنگ زدند 

اینک من  سر نهاده بر سینه ئ معشوقم.

 و خفته شعر بر بازویم

  چونان کودکی از گذشته ، بر دامن سفید تازه ئ من

نامم امضا شده بر گوشه ء پیرهنش

و روزی از من خواهد پرسید از چه با کودکان دیگرمان همنام نیست

.....................................

standing on my feet , me , and far apart , my poem , sleeping in my arm

although her lovers before this grabed me so they could keep her for themselves , but however , i put my head on my lover's chest

and she is asleep in  my arm, like a baby which i have had from my past, all asleep on my new white happy dress

signed my name on her dress

one day she will ask  why she is not having the same familyname as all our other kids

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه دوازدهم مهر 1387 و ساعت 5:35 |
خفته

معشوق کوچولو گوشه ء تخت

و چشم های خسته ء من بر کاغذ

هنوز در پی اعدادیست که سالهای سال پیش او از همین مسئله جواب گرفت

از خاطرات تا دفاتر کهنه ء معشوق که قدیمی ترین مسئله شان هنوز توانایی های تازه ام را شکه می کند

تا لبخند های کودکانه ئ تو گوشه ء بالش

 من باپاهای دخترکوچولویی که عکسش را اگر ببینی نخواهی شناخت راه آمده ام

اما چه حیف

که بوسه های کوچک و مکرر من به خاطر روئیاهایت نخواهد ماند

..........................

asleep

my lover in bed

and my weary eyes ,still looking for some numbers and solutions, running allover the paper

to get some the same results that he got from this same question , years ago

from memories to his old notebooks -that still have enough question to get my newly formed abilities by surprize-

from then , to now , to his lovely baby smiles while his asleep

I have come , I, that baby girl whom if he sees her pictures, he wont recognize

yea , i've come to here , and its a pitty  that his dreams dont know about my tiny repeated kisses

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت 9:17 |
از من پرسیدند

نامم را

و سوال مسخره بی پاسخ بود

زانسان که گنجشک کوچک گمنام،  همبازی کودکی هایم بود

و برخورد

به تیشه های پاره ء قبایم

زیرا که پروانه های آبی همبازی

به من آموخته بودند

ملک هیچ کس حتی خودم نبودن را 

از اولین قلمی که دست گرفتم خط خطی شد

شماره های بی سرو ته روی پیرهنم

و ساهاست می پرسم مردم دنیا سر چه باهم گلآویزند ؟

 ..................

 

they asked me

about my name

and the funy question didnt have an answer

as my childhood play mate was an unknown little sparoow

and I felt offended

beacuse blue little butterflies had tought me that a wild free creatur is no one's property ,

so with the first pen I held in my hand I started to cross out all different names and numbers they had given me to wear

and here I am , wondering why there are wars and yet confused about what they want to get out of having a piece of land which is not anyones property

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه پنجم مهر 1387 و ساعت 5:18 |
یارا به خدا اینهمه جور و جفا با دل ما گناه است

ای روی تو رخشان چو مه بی تو شب ما سیاه است

ز زخم کینه ای یار ز دست اغیار کجا مرا بجز در تو پناه است ؟

 

 

....

 

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه چهارم مهر 1387 و ساعت 7:17 |
 خطوط مبهم بر عتیقه ایی شکسته است

تقدیر

و من و تو

که زبان مادریمان را از یاد برده ایم .

مرگ شاعر

همینجاها ایستاده است

اندوه نخور اما

دخترک شیرین خجالتی را

برای عروسک بازیهایت جا خواهد گذاشت

...........................................................

its like those ambiguous words written on a broken piece of relic

-fate-

and here we are ,when me and you have both forgotten our primary language

 poet's death

is probably standing somewhere close by

but dont worry

she will leave your sweet little girl for you

so you can play as much as you like   

+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت 8:14 |