تبليغاتX
پروانه آبی
پایان شاید همین نزدیکی باشد

پایان شاید همینجا ها یکجایی کز کرده باشد

آغاز

به خاطرم مانده ...

چونان خیالهایی که مردمان مذاهب دور مقدسشان میخوانند

نزدیک و دست نیافتنی

وقتی که اواز در سرم میخواند که همین دوست داشتن زیباست

سرم را بفشر به بغل

پایان را ندیده نمیتوانیم قانون بدهیم

تا آخر راه هم

به کرمها بگو که فعلا گرسنگی بکشند

 

the end , might be close

the end , might live somewhere nearby , might be sitting somewhere watching us

the beginning

yea i do remember , like those imaginations which people beleiving in some far strange religon call holy

close , yet out of reach

when the song repeats in my head : "I wont ever think about the end , the begining is loving you and its beautifull"

press my head on your chest

we cant have any law about the end when we never experience it

so for now

tell those worms to stay hungry

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت 8:57 |
زندگی شاعر

همسر شیمیدان عزیزش را استرسی می کند

شاعر آخر

آنچه می نویسد و چاپ می کند را

همسر شاعر همیشه خجالت کشیده به خودش بگوید

ولی

دنیا همیشه قطبهای متظاد را به هم می چسباند

برای همین

درون دفتر روی میز، یک در میان فرمول ها با دست نوشته ها مشاعره می کنند 

.................................

 poet's life

  makes "the dear chemist husband" a bit nervous

beacuse the poet writes and publishes the same things that the husband has always been shy to even talk about

- even to her -

but well

in this world , opposites are always attracted to eachother, and well some times they just stick to eachother

(and I have to mention that this is totally poetical)

o I was saying

  so in our notebook ,on the table , there are poems and formulas written in the same page

 

+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 و ساعت 7:3 |
بسته پنجره ی من این بالا

و فرشته های کوچک نامرئی آن پایین بر تن برهنه ی خاک خواب رفته لحاف سپید پهن می کنند  

چونان بوسه های کوچک معشوق آرام

آنسان که نشکند لذت

بسته پنجره ئ من این بالا

و اطاق پر شده از بوی ماهیهایی که بچه های مرده می زایند

بسته گلویم را بغض

و ته گرفته حرفهای تو که از گفتن چگال تر اند

......

بیا تو منزل خودت است

بگشا

هوای این اطاق را
احساس های شکننده ئ من

هضم نمی کنند

.........................................................................................

closed my window up high in my room

and invisible little angles are putting white blankets over the sleepy naked soil

like my love's slow kisses , in a way that they dont break the joy

closed my window up high

and the room smells like the fishes that give birth to dead fishes

closed my throat's way with tears  

as your words settle in you beacuse they are more dense than being told

...

come in , its your own house

open up 

my fragile feelings cant digest this suffocated air inside the room 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 6:15 |
به پنجره های بسته

عادت نکن

وقتی واقعیت

خیال ِمداوم ِ ماست

 

dont get used to closed windows

when reality

is our continues imagination

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 و ساعت 22:56 |
اشتباه نگیر

خوشبختی

آبنبات نیست که به این زودیها تمام بشود

ناامید نشو ...نه هنوز

گرسنگی را .... .

گاهی

باید بیشتر مک زد  

دنیای خدا هم حتی همینطور کار می کند

هیچ شیره ئ جانی را

مجانی به کسی نمی دهند  

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 و ساعت 19:45 |
آره حرفای منو بهش بگین تا بدونه دل من گریه میخواد

چونکه خاموشم و دستم خالیه چون صدا از حنجره م در نمیاد

برگای قرمز پاییز رو زمین سرخیو از چشم من قرض میکنن

گلای پژمرده ء باغچه ء تو ،خودشونو جای من فرض میکنن

 

+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 و ساعت 3:39 |
آنجا که آشیانه ء مرغان آبزی

در پرده های آبی ما خاک می خورد

دل می زند به کوه به دریا به آسمان

 وز گرد و خاک دائم این خاک می برد

دل می دهم به عشق مگر عاشقم کند

آرام اگر شود غم دردم به ساز ِ سوز

تحسین نکن که آخر پرواز مردن است

پرهای باز و بسته ء من زخمی اند هنوز

 

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 2:0 |
اینجا

بهشت نیست

واگر باشد شاید

باغهای مکرر آبی رنگش سوخته اند

اینجا بهشت نیست

اما بهشت جایی روی همین زمین سیاه و سپید

در تکرار های کوته چند لحظه می زید

وقتی بهشت های آنسوی دنیا حتی

 همیشه پایدار نیستند

 دگمه های پیرهن بالا و پایین بسته را بگشا

میهمانی همین چند دقیقه دیگر شاید باشد

.................

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 19:27 |
در تیرگی ها زیسته بودم

  جایی که باور های ساختگی ام بارور نمی شدند

و حق کوچک طبیعی ام زندانی بود

وقتی تشخیص آزادی را نداشتم

                                           و تغییر ...... همیشه ترسناک بود

تا رسید به آستانه ی سوختن

احساس های شبپرگی ام

  و مشت دردمندم گره شد بی انکه شعاری برای مقاومت داشته باشم

دستم را بالا گرفتند

و گفتند که یاغی شده ام

                                         یاغی ...شده بودم 

                                              بی انکه دانسته باشم 

و رسیده بودم، چونان میوه ایی بر سر شاخه ،

                              تغییر کرده بودم

                                               و تغییر همیشه دردناک بود

وقتی یاغی شدی ...مجبور به جنگیدنی

همیشه همینطور است

 که اسطوره ها بی آنکه بدانند شکل می گیرند   

آنسان که تغییر بی آنکه بفهمی رشد می کند

...

حقم را گرفتم

و حق ِ گرفته شده، دامان بارور یک زن بود

از کاشت تا برداشت

فاصله زیاد نیست

تغییر ...همیشه ترسناک است

تغییر ....همیشه دردناک است

دنیا پیام کوچک کوتاهی ست

بدیها و خوبیها همیشه مطلق نیستند

 .....................................................................

I had lived in dark

where my fake beleifs couldnt get pragnant of any growth

and my tiny little rights where imprisoned

while I didnt even know what freedom might mean

and to change .....changing was always scary

 so It came to the point of inflamation , my feelings , like a buttrefly cought in fire

and I presed my fingers to my palm beacuse of the pain

and so they found my hard fist and they tought that I want to fight , while I had no slogan

and thats how I became a reble

not knowing how I rebled

I changed , as a fruit , ready and ripe

while to change,....changing was always painfull

when you become a reble , you have to fight back anyway

and yea its always like that , most heroes dont know that they are becoming a hero ,

they are just there fighting something and they have to win

thats they same way you grow when you change

and so

I got my right

and the right was like a lady

,willing and ready to give birth to my wishes

from planting , to harvesting , wont be too long 

a change , is always scary ,

a change , always has its own pain and dedications

life , has a simple short message

good and bad , are not absolutely what we think  

+ نوشته شده توسط ساره در شنبه نهم شهریور 1387 و ساعت 10:11 |
اعتماد نیست

به عشق های ازلی ِ قسمت شده ئ همخانه های همیشه 

من

سرم را به بازوی محکم معشوق می فشرم

خشت های کوچولو را

در دستهای لرزانم می فشرد

.....

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه سوم شهریور 1387 و ساعت 19:36 |
عشق را ممنوع کن

من عکست را به آسانی رو به رو می گذارم روی میز

غدغن کن زیبایی را

 لبخند های خرسندی ام را

بی آنکه بدانی بزرگ شده بودم  باختی

....

forbid the love

and so i will put your picture down on my desk

tell me that beauty is forbidden

,

yea

not knowing how much I had grown up , you lost my happy smiles

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه یکم شهریور 1387 و ساعت 6:40 |