تبليغاتX
پروانه آبی
کوبیده بر تار های مرتعش ساز

 knock knock on the trembling strings of the Setar 

انگشتهای باریک و رنگ پریده اش

her pale narrow fingers 

آنجا که آواز های مقدس

where the holy songs are being sung

by those who have not became unpure enough to want people call them holy  

آنان که هنوز به تقدس نیالوده اند را، می خوانند

injured with the past

زخم خورده از گذشته

she opens her white wings

بالهای سپیدش را می گشاید

...

در ناله های مداوم و طولانی گویا

با شعر های ساده می آمیزد

its like

she simply mixes with the poems

in a long , long-lasting sigh 

تا در درون باورش از نو

so that a blue star grows compeletly inside her belifs again 

هر شش پر ِ ستاره ء آبی بگشاید

...

 بر تارهای مرتعش 

مامن گرفته کودکِ رویاهاش

her imagination becomes a kid

who falls asleep peacefully

with every movement of the string

در خلسه ایی که خاطره آمیز است

آنجا که می کشد به بکارت ساز

انگشتهای نرم و سپیدش ،ناز

her white soft fingers

then touches the virgin music

in a dreamlike ecstacy which will remain like a good memory

.........

 

 پروانه بلوری آبی رنگ

سر پنجه های زخمی او را

می بوسد     

the blue little butterfly

kisses her injured finger-tips

...

انان که شاهدند

احساس های ساده ئ او را

لبخند می زنند

those who can see her simple feelings

smile

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه سی و یکم خرداد 1387 و ساعت 9:2 |
ستاره های آبی کوچولو

 lots of little blue stars opened like fresh blossoms in me  

در دشت های باز

in the vast fields

آنجا که هیچ چیز به هیچ دره ایی پرت نمی شد

where nothing could ever fall into any vally

چونان مرور خاطره ایی خوش

like remembering a good memory

در من شکفتند

 

احساس های مطلق ترسویم

my absolute timid feelings

grew up slowly slowly

کمکم بزرگ شدند

so that I come and reach this point

تا من رسیده باشم همینجا

right here

این نقطه ایی که عشق

همچون سه نقطه

 سبز و سیاه و سفید

 in which love coincide at three points , green and black and white   

در روح و جان و این تن خاکی من

in my body, mind and hart ,and soul

بر روی هم نشسته چفت به هم شده است

آمیخته است در هم و می رقصد

so they mix and match with out any reason

crazy and drunk 

دیوانه وار و مست و بدون دلیل

می چرخد و پیاپی و و نا آرام

they spin restlessly and repeated

در خنده های آینه می خندد   

laughing in different mirrors 

 

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 و ساعت 23:29 |
وقتی که طبیعت

دستهایم را باز کرده بود به دو طرف

when nature had opend my hands to both sides

و می فشردم به جلو

and was pushing me forward very hard

انگشتهای یخ زده ام را می سابیدم بر دیوار سنگی پیش رو

 I was rubbing my frozen fingers hard on the big thick wall right infront of me

و نگاه هایم تمام دنیای خدا را  می گشتند

and my eyes were searching the whole world, the whole world which God had made

سالها

for years ....

سالها .

years.

 

...

وقتی که طبیعت می فشردم به جلو

when nature was pushing me forward

و راه های رفتن ِ من بسته بودند

and every single door was closed on me

چونان پلی که طناب های کناری اش پاره شدند

like a thin wooden bridge with broken ropes    

احساس های مقدس زخم خورده ام را

I could feel my injured holy feelings

می دیدم که می افتادند در عمق

which were falling to the deepest dark point 

و می گریستم

and I would cry

سالها

for years

سالها

years.

....

وقتی طبیعت می فشردم به جلو

when nature was pushing me forward 

و من که هنوز دختر کوچولوی خجالتی مظلومم

 and me (who I am still that little shy girl ) innocently oppressed

می گذاشتم که تنهایی 

دستش را بگذارد بر گلویم

 I was letting the solitude

to put her hand on my neck

تا سیاه کنند آواز های نخوانده ام

so that my happy songs turn black like a bruise 

آنقدر که تا همیشه فشار های پیاپی را

بغض های مکرر،در گلویم باد کنند

and so that the repeated pressure

 keeps all the tears in my throat and so it gets swollen 

تا همین چند وقت پیش ...

till just some times ago

همین چند وقت پیش

just recently

...

وقتی طبیعت می فشردم به جلو

when nature was pushing me forward

یقه اش را گرفتم

I grabbed his coliar

که لامذهب مگر نمی فهمی

to shout at him like : dont you get it ?

سهم من

 that my share 

گم شده است

is lost 

سهم من را

my share was sold

داستان های کج و کوله ء دنیا

by some crafty crazy upside- down stories of the world

وقتی که روحم هم خبر نداشت

when my soul didnt even know what was going on

یواشکی

فرخته بودند .

.

...

خنده ات نگیرد

dont laugh

طبیعت قانونهایش

nature's rules are blind

کور کار می کنند

and thats how they work

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 8:17 |
وقتی که مرزها محکم و پر رنگ سر جایش بود

یکی نبود بفهماند

دوستی

معنای کوچک عشقی ساده بود

انجا که هیچ چیز نیاز نیست و فکر ، درست پیش از آنکه هیچ چیز اتفاق بیافتد خوابیده

...

مشکل

از این سر ِ رابطه است

جایی که من

مطلقا غنی ام و عمیقا بخشنده

زیباست اما

مشکل درست همینجاست

 سالهاست فکر می کنم که مردم اکثرشان بیمارند

وگرنه عشق دوای تلخ وحشتناکی نیست

جایی که خالصانه می بخشی

 دوستانت صمیمانه وحشت می کنند

و سوال ....که چرا .

عزیز کوچولو

دنیا همیشه بر مدار آنچه صرف می کند نمی چرخد

همین همین باورش برای تو سخت است    

+ نوشته شده توسط ساره در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 7:32 |
وقتی که دست کشید روی  چشم های یخ زده ء من

اندیشه های کهنه ام آب شدند

و خط خطی شد

صورت کاغذ

در آرایشی که شسته می شد

از ذکر های مداوم

آنجا که خوب و بد دود شده بودند

و سیبِ سرخ میراثی ،

                     درست روی دستم رسید

آنقدر که دانه هایش را

آنسان که شعر را بر کاغذ

در گلدانِ شکسته ایی که از خاکش تیمم کرده بودیم کاشتم

...

ببین

راه همیشه هست

و راه همیشه همانجا بود

و راه همیشه همانجا خواهدبود

فقط

مفهوم کوچکی نیست باور همین جمله ء تکراری

وقتیکه رسیدی به لبه

و دست هایت را گشودی به دو طرف

و فکر کردی که مادربزرگ می گفت راه..... طناب باریک مرتفعی ست

آنوقتها ترس از بلندی داشتم  

اگر چه وقتی دنیا آمدم حافظ دعا کرده بود که فرشته ها

                                                       بر دست های دعا نگهم دارند

و اگر چه فرشته های کوچولو را حس می کردم که دستهای کوچکم را گرفته بودند

......

وقتی که دست کشید

بر حجمی که یخ زده بود قناری کوچولویی در وسطش

شکسته بود گناه

آنسان که ذوب شده بود سایه در خورشید

و گذشته بودم

از دروازه ایی که پس از آن

باید و نباید ها جا مانده بودند ...

آنسان که لباس های مهمانی مان پشت در میخانه هایی که در آن می را نمی فروختند

....

بدان

من از نظر هایش

کیمیا نخواسته بودم

و نه برعکس

کیمیاگری ام را

گذاشته بودم که برسم به انجا

که هر چه بودم برق بزنم

حتی نه

من فکر می کنم که یک جایی آدم یاد می گیرد و می رسد به جایی که پیش از گفتن

بایستد     

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت 6:45 |
پیاپی از تو گفتم

وقتی نگاه های مرتعشم برتارهای زخم خورده دویدند

در خنده های کوچک فرشته ء آینه مگرنه که هر صبح

،پیاپی از تو گفتم

تو گفتی که دریا زیاد ماهی دارد

وقتی هنوز قلاب کوچکی که در لبت گیر کرده باشد پیدا نکرده بودم اما 

به اینهمه ماهی در آب

چشم نبسته بودم

فقط

چشمم آنقدر مشکلدار شده بود

که طعم گس لبخند هایت را

در پولکهای آفتاب خورده و سرخ ماهی ها   

بی آنکه چشیده باشم

حس می کردم  

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 و ساعت 8:36 |
در شعله های نازک آبی شکفت

احساس های پاک و معطر او

پروانه های ناز بلوری رنگ

پندار های تازه ء او را صبح

در پرده های زرد حریری شستند

وقتی سحر موذن مسجد خواند

بر قبله ایی نشسته در آیینه

شادان فرشته های آبی کوچولو

در دشت سبز و تازه ء هر نگهش 

از قطره های کوچک باران

مفهوم ِ عشق ِ تازه و گرمی را 

 تعمید داده بوده و نام زدند  

 

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 و ساعت 1:40 |
پرنده زنده بود

وقتی تفکرات جدیدش

در خوشه های کوچک و زرین رسید

پرنده نفس می زد

جایی که آفتاب هوا را 

تطهیر کرده بود

...

در پهنه ئ طلایی دشت

پروانه های کوچک ِ آبی رقصیدند

و چشم های پرنده

از التهاب های درونیش سیر شدند

وقتی بهارهای مکرر گذشت

ایینه های چشم ِ کبوتر ها

احساس های تازه ء او را دیدند

آنسان که او -پرنده ء کوچولو-

در عشوه های کوچک و طولانی

پرهای سخت و تیره ئ خود را می شست

...

جایی پرنده ایی

آوازهای زنده ئ او را

با خوشه های تازه ئ بعد ازظهر

در تار و پود لانه ئ جفتش بافت. 

 ...

پرنده نمرده بود

وقتی پرنده های کوچک عادی

آواز های تازه ء او را خواندند

****

                                                 گنجشک ِ بی بهای خوش آواز

                                                       یک دشت را قناری و  بلبل کرد

 

+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه بیستم خرداد 1387 و ساعت 7:30 |
ببین که عشق

روئیای دو خیال، در دو سوی جاده است

جایی که مقصد

وهم یک نقطه از دنیایی ست

که روزگار در آن، خطی نمی گذرد

آنجا که گریه و خنده بر هم منطبقند .

...

when you'll come to the realization

that reality 's just your imagination

while you grow with your destruction

you'll stop but you still function

...

you'll slip to a point and you get dissolved

you worship the God and he is not involved

 kowing not too much how the problem's solved

hence the whole world helps so you get evolved

....

می کوبد بر در ،خداوندی که هنوز نشناخته ایی

و جزء های اصلی چشمت می گشایند

 در آغوشش

بدست نیاورده آنچه باخته ایی

بی اندوه

دنیا را در پایت می ریزد "فیکون"ش

بی کوشش 

...

ببین که عشق

معنای نامحدود نشناخته ایی بود

از هر آنچه نمی دانستی

آنجا که خداوند فقط به نفس های معنوی ات فکر می کند

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 10:0 |
دستم را بگیر

و بکش

در پرده های حریری آبی

هم آنجا که عریانی هنوز معنی نگرفته

و خوب و بد را، از تنم در آر .

چشمم را ببوس

و باز کن

پنجره های خاک گرفته ی قدیمی را 

تا باور کنم که خورشید هست

بنشانم در آغوش

مثل تار

و پاشویه ام کن، از بیقراری

آنوقت

ستاره ء آبی را بگذار بر حلقه های نرم گیسویم

و آرایشم کن به لبخند

بعد .....

هدیه ام کن به خدا .

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 8:45 |
بشمار

و چشم بپوش

برای آنکه پیدایم کنی

در اینهمه حادثه گم شده بودم

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 8:28 |
For so many years we were friends
And yes I always knew what we could do
But so many tears in the rain
Felt the night you said
That love had come to you
I thought you were not my kind
I thought that I could never feel for you
The passion and love you were feeling
And so you left
For someone new
And now that you're far and away
I'm sending a letter today

From Sarah with love
She'd got the lover she is dreaming of
She never found the words to say
But I know that today
She's gonna send her letter to you

From Sarah with love
She took your picture to the stars above
And they told her it is true
She could dare to fall in love with you
So don't make her blue when she writes to you
From Sarah with love
***
So maybe the chance for romance
Is like a train to catch before it's gone 
 and I'll keep on waiting and dreaming
You're strong enough
To understand
As long as you're so far away
im sending a letter each daty


From Sarah with love
She'd got the lover she is dreaming of
She never found the words to say
But I know that today
She's gonna send her letter to you


From Sarah with love
She took your picture to the stars above
And they told her it is true
She could dare to fall in love with youuuu
So don't make her blue when she writes to you
From Sarah with loveee
lalalala la lala


From Sarah with love
She'd got the lover she is dreaming of
She never found the words to say
But I know that today
She's gonna send her letter to you


From Sarah with love
She's gotta know what you are thinking of
´cause every little now and then
And again and again
I know her heart cries out for you

From Sarah with love
She'd got the lover she is dreaming of
Never found - words to say, ahh
But today, but today... 


She took your picture to the stars above
And they told her it is true
She could dare to fall in love with you
So don't make her blue when she writes to you
From Sarah with love


So don't make me blue when I write to you
From Sarah with love
 

 

شعرشو نمیدونم از کیه ولی آهنگ از سارا کنر هست

+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 و ساعت 4:41 |
وقتی که دستهای نهالی که کاشتیم ، بذر ترانه های مرا خاک می کند

اندیشه های تازه و روئیای برتری،  آیینه را به حرمت دل پاک می کند

اینجا خداست شاهد و ادراک می کند چون ریشه در غرابه ء می تاک می کند

ساقی لب از ترشح می پاک می کند خنجر به چاکِ سینه ء بی باک می کند

عریانتر از حقیقت محضی که روبروست بر سر نهاده تاج زخاشاک می کند

***

حل می شوند در رَحِمِ دانشی دگر ،ادیان، چو خالصانه چنان در برابرم

آبستن گذشته و آینده می شود، حالی که مانده ام به چه سانش بسر برم 

پس جمع های هر دو نهایت برابرم تا حاصل از سکوتِ میانش چه آورم

من رنگها کشیده به رخ جامه می درم باید دعا کنم که از این قبله بگذرم

چون رنگهای ریخته در هم تفکرم ، چون کرکهای درهم و مخلوط باورم

***

می ایستم میان هزاران هزار نقش  می بافدم طبیعت بی رحم روزگار

در نقش های گبه مرا دار می زند می کوبدم به زخمه که کوبیده روی تار

چون گربه ی فتاده به دیگی زنم خراش چون بلبل شکسته پری گریه زار زار  

پیچیده دور خویش به خود نیش می زنم کین طعمه لاجرم دم شیر است و نره مار  

از دست رفته روح مرا طاقت و قرار با میله ها دویده چگونه ست این فرار ؟

***

فرصت که در سکوت بیارامیم پاسخ کرا خدای جهان نامیم

این بسته چشم باز کن آخر سوخت ،پشمینه ها و هر دوی ما خامیم

ساقی بریز باده سرافکنده م شرم است و آه هر دو چو می دانیم

این قصه ها به دست ِقلم ننوشت، ماییم ، -چشم نیست -  که می خوانیم

دنیا ز لب گرفتن ِ ما شد مست ،ما هوشیار و شرم.... که ما جامیم   

   

  

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 و ساعت 6:29 |
به پای تو ریختم به پای تو شعر

آرزوهای شیرینم را

ببین

برای تو ترکم می کند

زیبا ترین خواسته ایی که داشتم

............

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 10:32 |
و راستی که چه تلخ بود

آخر قصه

من انگشتم را هنوز در دایره ء نقره ایی رنگ مخفی می کنم

و معشوق

ایستاده مقابلم در آینه 

آمده ،

 به اجبار ِ خواسته ء چندین شب من

نا آگاه

بی انکه بداند برای چه برخورد کرده ایم

نشناخته یکدیگر راهنوز ،صورتش را آب میزنم

و من نه 

من این قصه را ننوشتم

من با قصه های happily ever after بزرگ شده بودم

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 10:6 |
مرا ندیدند

زیرا که تاس های مساوی نیانداخته بودم

شعرم را نخواندند

زیرا که مشت هایم روی میز در هم می فشرد 

آنقدر که فرصت دست فشردن های زیر میز برایم نمانده بود

ببین

من دستم به نان تیره ء خشکی آلوده ست

باکرگی شعرم را اما

به دیدگان هر نامحرمی نفروخته ام

پسم زدند

زیرا که خواستم بگویم امپراطور عریان است

طردم کردند

وقتی که اندیشه ام بزرگتر از دهنم شده بود

دیوانه ام بخوانید

از ترس انکه عاقلی حرفهایم را بخرد

من عادت دارم 

عادت 

گرگی که زیر باران بچه زاییده است را

از شبنم نمی توان ترساند

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 19:39 |
آهای پرنده ئ سپید شبا به خواب من بیا

بذار نوازشت کنم به قدر باد مثل خدا

بیا چشاتو باز ببند تا من برات قصه بگم

یواش و آروم بخوابی خنده لالا گریه لالا

یه روزی روزگاری بود وقتی که بارون می گرفت

پرنده رفت از آشیون نه دونه داشت نه آب و جا

اونروزایی که کفترا دونه نداشتن بخورن

آستینشو بالا زد و توی دلش گفت یا خدا

حتی هنوز هیشکی نبود خدا رو تعبیر بکنه

هر کی رسید خندید وگفت خدا کجا اینجا کجا

چند روزی پر زد روی شهر دل نسوزوند کسی براش

کثیف شدن بال و پراش، شد رنگ ِ رنگ آدما  

با سگ و گربه ها پرید خیانتو و دروغو دید

سیر می شد اما عُق می زد از رنگ و بوی آشغالا

گفتن عزیز نازیه و پروندنش از هر طرف

سنگ زدن و ترسوندنش بچه ها توی کوچه ها

کسی نفهمید حالشو زخمای سرخ ِ بالشو

آرزوی محالشو بجز خودش بجز خدا

آدما دیر آدم میشن طول می کشه تا خم بشن  

پرنده زود مریض میشه از این قفس از این هوا

هیشکی ولی بهش نگفت دنیا همینه همه جاش

این سر دنیا رو که دید اونسرو کرد دلش هوا

بارشو بست و پر گرفت آواریگیشو سر گرفت

از این و اون خبر گرفت تا که رسید به شهر ما

 دید آدما مهربونن گول خورد و فکر کرد میدونن

از این و اون پرسید که من چطور برم پیش خدا

لباس مهمونی خرید بال و پرش رو شونه کرد

دلتنگیو بهونه کرد یه گل گرفت و زد به راه

مردم بهش لبخند زدن good luck پرنده کوچولو

آدرسشو دیدن و باز sorry ما نیستیم آشنا

 خواستن ازش take care کنه ولی نگفتن که چطور

خواستن ازش happy باشه ولی چطوری ؟ بی خدا؟؟؟

دلش گرفت کبوتره دید اینا هم بیخودیه

توی خودش رفت و نوشت دلم گرفته به خدا

نشست و های های گریه کرد گفتن که دیوونگیه

جوونیه عاشقیه می پره از سرش بلا

هیشکی نفهمید حالشو زخمای سرخ بالشو

آرزوی محالشو  بجز خودش بجز خدا 

بخواب کبوتر کوچولو گریه ئ من بند نمیاد

 قصه رو گفتم بدونی زیاد شدن کبوترا

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 9:37 |
مرا خواندند

بارها و بارها

وقتی که در مرز ایستاده بودم و فکر می کردم یک نت مداوم ِ فلوت را

 می شود میان دو انگشت لمس کرد

دستم را گرفتند

بارها و بارها

جایی که چشم هایم سوخته بودند

تا نیازهای کوچکی که می توانستند از حرکت بازم دارند را حتی

به بهانه ئ یک لبخند

از شانه ام پایین بکشند

همین من ،

فرشته ء خوبی دارم

که خستگی ام را هر شب می بوسد و خوب می کند

تا درس های نخوانده را در خواب یاد بگیرم   

و من،

 خوشبخت بوده ام

آنجا که پاسخ بدی ،گشودن معصومانه ئ یک لبخند است ،

بعضی چیزها همیشه شانسی اتفاق نمی افتند

 حسودی نکن

همیشه به شاگردهای که بیشتر درس می خوانند

نمره بیشتر می رسد

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه نهم خرداد 1387 و ساعت 10:19 |
وقتیکه در نقاهت آرزوهای زخم خورده ام

لباس سپیدم را می پوشم

و لبخند

که روشنایی ها

مرا وسیله ی دوست داشتن کنند

و باور که خوبی خوبم خواهد کرد  

 وحشت نکن، آئوم   

اشتباهی نیست

اینجا دو دوتا چهار در نمی آید

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه نهم خرداد 1387 و ساعت 10:9 |
پیش از اینها

جایی که خانه ام، دیوارش ، شریکِ خانه خداوند بود

آرزوها ،

هر چند نمی شکفتند

اما نفس هم

 به اکراه و التماس میهمانی نمی آمد

بعدها

 نوچه های خدا از بس چهچه زدند

چله های مرتاضی شکسته ام را ریختم در چمدان

و جاده دراز و راه باز  

 از آن پس 

فرشته ها هنوز سهم خوب ـ زندگی ام را

به آدرس اشتباه پست می کنند

 

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه نهم خرداد 1387 و ساعت 9:39 |