تبليغاتX
پروانه آبی
 شیرین ترین رویای منی

ای بهترین  ای وطن

ای

نغمه ء سربلند شور

ای آرزوهای من

من نبض خوش سیرتان شدم

در آرزویت زدم

 پس

 زخمه شو بی امان و تند

 در رگ من بزن

از پیروزی

از آزادی

از عشق و امید

بگو

ای نامت شیرین

دور از غمها

در یاد ما

 بمان

چون مردمت پاک و سربلند

 بشکف چو گل هر بهار

ایران تو ای سرزمین نور

 ای وطن ای قرار

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 8:33 |
از عشق

هیچکس

بیشتر از من ، نداشت

که گذشت

نه به آسانی

...

ببین

من از بطن عشق های دو روزه نیامده ام

آنجا

که دادن ، مساوی ِ تمام حاصل بود

گرفتن مرده بود

گرفتن در تبهای مکرر دستهایی که همیشه دهنده بود ذوب شده بود

آنسان که رابطه یکروز مرد

و عشق اساطیری ِ دورغ

مظلومانه خون روی لبش را مکید

و من

خود من ....اندازه ء زخمهایم را هیچوقت با لب عشق اندازه نگرفته بودم

از اعتماد

که فرهنگ ساخته بود

...

من و تو فریب خورده ء معصومی بودیم

وقتی که حس کردیم قربانی شدن مقدس است

خوابیده رو به قبله

نفس کشیدن یادمان رفت

...

و عشق

قدری که آزادی

بازیچه ء سرگرم کننده ایی بود

که از زیستن بازمانده باشیم

...

نه

عشق دروغ نیست

عشق اما

در کوچه های بن بست و تاریک

به شادی ـ هیچکس

تجاوز نمی کند.

از من بپرس

لبخند های باکره ء مجنون

آبستن دویدن و نداشتن بودند

وقتی که زندگی می رفت

و شقیقه های جوانی سپید می شدند

شعرهای نوشته روی شن

هر چه روبروی مجنون از عشق گریختند

پیام ِ ساده ئ کائنات را نگرفت.

من فکر می کنم  

که تمام قصه هایی که آخرشان بی سر وته تمام شد

بازیگرانشان

مشکل داشتند .

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 10:29 |
دیوانه

بایست مغرور

و قبول نکن

هر چه پذیرفتنی ست را

تا ثابت کنی تنهایی و مظلوم  .

زیباترین بوسه های دنیا را

پس بزن

تا سوژه داشته باشی برای شعر های سیاه نخوانده

معصومیت به این کثیفی

به دردت نمی خورد عزیزم.

...

کوچولوی لجوج

آنجا که یاد گرفتی بگویی نه

از بله گفتن لدت خواهی برد .

دستت را به یک قدر باز کن دو طرفت

وآگاهی ....

همیشه  دلیل ِ  افتادن،

هضم نکردن ِ داده های دانسته ست

 

"ریسمانِ کهنه ء دنیا پایه اش از آب سست تر

،جاذبه هم 

با هیچکس پدرکشتگی  ندارد " 

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 4:23 |
من

که زیبایی را

هیچوقت در شناسنامه ام مهر ازدواج نزدم

عریانی هایم را

آنقدر در کوچه های تنگ ِ نظرهای اینهمه ، راه می روم

که یکی شان

آنقدر آدم بشود

که برود به بهشت

وگرنه

بقیه که خودشان در جهنم زندگی می کنند .

به بابا می گفتم

آدم

حتی در دعاهایش نباید دشمنش را نفرین کند

آدم

تبدیل خوبی به بدی

 اگر باشد

نبضش یکروز

آنقدر از نفس های کل نیرنجان پر خواهد شد

که سکته روحی کند .

من و تو

سنمان یکی دوسال بیش نیست

بچه اگر سکته کند

آنقدر زنده نمی ماند که رشد کند .

 تو را نمی دانم

مرا

بوته های سبز کوچولو که از دیوار بالا می روند

به هوس می اندازند ، وسوسه می کنند  .

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 8:18 |
و فاتحه

برای خانه ئ قدیمی که در آن امن بودم

آنجا که از بلبلها پرسیده بودیم

خانه ئ دوست کجاست

و پرستو ها بعدا گفتند که کلا آدرسمان اشتباهی بود ،

من و معشوق

دوران جوانی من را

در آن زیسته بودیم .

***

آغوش گرم لبخند های عاشقانه ئ معشوق که مُرد

خانه سرد تر از آن شده بود

که زمستان های هفت ماهه ئ اینجا را بتوان در آن سر کرد

پس عریانی ام را پیچیدم در کاغذ پاره هایش

و رفتم .

دیروز رد می شدم از کوچه اش  

خرابه  گرد و خاک گرفته ،

 احساس های مسلول من

گرد و خاک

اذیتشان می کند .

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:19 |
ایستاده به تماشا

رفتن را

پسرک ، در زاویه ئ قائم دو دیوار

آنجا که خوبی ها و بدیهای حادثه

رسیده اند به هم

و خاطرات

که خاکستر سوخته ء سیگار ، میان انگشتهای لرزان ِ گذشته ست

قفل کرده پاهایش را در هم

پسر کوچولوی لج رفته

وقتی پدربزرگ ِدختر همسایه ، از لای پودهای قالی کوچ کرد

چونان صبحی که بابا گفته بود جوجه پنبه ایی دلش برای مادرش تنگ شد و

 گذاشت رفت .

دوخته نگاه های جستجوگرش را

روی کاغذ پاره هایی که مادربزرگهای مادربزرگ در لحاف چهل تکه دوخته بودند

 هر تکه

از پاره های عبای نظر کرده ایی که حقیقت را نجسته یافته بود

آخر سر

پسرک تخس

از اسباب بازیهای بزرگتر ها خسته شد

و برای همین شاید

دقیق در مرکز کیک تولد

تف کرد .

  

  

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:2 |
هزار بار نوشتم تو را خدا برگرد

                                  به جان یاس و اقاقی به شعر ها برگرد

اگر چه سنگدلی شکوه نیست باش و بیا

                                      مسافری ؟ برو و باز سوی ما برگرد

چه روزها که گذشتند و اشک ها که نگفت

                                           به حرمت دل ما و دل دعا برگرد

چون از لهیب حرارت پر از سراب شدم

                                به جان ساره و هاجر به جاده ها برگرد

چه ساده بود دلم شعرهای تیره نوشت

                                    که درد عشق ببین و تو با دوا برگرد

دلی که خانه خراب است میهمانش نیست

                                  یکی بپرسد از این دل بگو چرا "برگرد" !؟

مگر ز حادثه صد بار سقف خانه نریخت؟

                                     پرنده مرده و پرواز هم ،  کجا "برگرد" ؟

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:22 |
به خوابم می آید

هر شب

هر شب

معشوق دیرینه

...

وقتی صدای خودم را حتی

تشخیص نمی دهم

به او بگویید

قلبم

مثل شمعدانی های قدیمی اش

 - که شکست - ،

خشک شده است .

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:55 |
گذشت

فروردینی که هیچوقت نیامده بود

اسم مذهبم را فوت کن

در هر صورت هیچکدام 

حتی وحتی اگر

 از تولدمان گذشته باشیم

هنوز راه نیافتاده ایم .

 

+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 7:13 |
بعد از حادثه

که سکوت ، سوخته باشد

من ...

گریه .

من...

غصه هایم را با که بگویم ؟

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 7:58 |
وقتی که عشق

وظیفه ئ اجباری ست

یک لحظه

می ایستم

و سوال از خودم .

****

افسوس

عشق را که نمی شود ریخت دور

نمکدان ِ شکسته اگر سهم ماست

بیا

اینجا هم شانس نیاورده بودیم .

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 7:50 |
معنی کن

مرا

و بزرگترین تفکر هایم را

احساس های بینهایت و زیبایم را

و بگو

که مهم نیست که بودم

و حتی مهم نبود که می خواستم بشوم

مهم نبود

که تمام لحظه های خرسندی را

می ریختم به پای دانه ایی که فکر می کردم بار می دهد

 شاید من اشتباه بودم اما نه

همیشه فکر کردم

که من ، زن ... 

معیار ارزش بودنم

نباید خوب و بدی دستپختم باشد

اگر برای تو هست

بیا اسممان را عوض کنیم

 

 

  

+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 2:0 |
بایست سر راهم

و درست بگذار که پیش رویت بغلطم روی خاک

بایست کنار

وقتی که التهاب دارد دیوانه ام می کند

و مسخره کن

اگر کار های عادی روزمره ام را درد مختل می کند

انتظار ،

من که نداشتم

تو پس چرا اینهمه ؟ 

هیچ چیز

من که نخواستم

تو پس اما ....هیچ

نه عزیز

من گله اگر بلد بودم سر نوشته نمی نشستم

نامردمی ولی

شاخ و دم ندارد به خدا .

+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:5 |
از عشق

به کجا رسیدیم

آنجا که در رگه های صدایت تازگیها

احساس های زخمی من

هزار بار تشنج می شوند

از عشق

به کجا رسیدیم معشوق

همین من

که زندگی ام فدای تو بود

از وحشت

در هزار سوراخ می چپم

که خاطراتت

زنده زنده پوستم را نکنند .

و آه عشق

از من و تو

چقدر ناامید شده باید باشد .

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:37 |
اینجا که غربت

دارد در استخوانهایم خانه می کند

گه گاه

یقه ام را بگیر

شاعر بیچاره

انجا که هر چه بنویسد خواندنی نیست

املای کلمات را دارد

حدس می زند.  

 

 

.....

با تشکر از همه ئ دوستانی که گه گاه غلط املایی از من می گیرند متاسفانه متون فارسی رو زیاد نمی بینم

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 7:42 |
آنجا که در تنهایی هایم

سر بر حضور ندیدنی ات می سایم

به برم بکش

و وزن اینهمه جامه را

از شانه های کوچک من بردار

جایی که در حظور خودم عریان باشم

زیبایی هایم را

آینه شو

مهمان خنده های مدامم کن

دست مرا میان دو دستت

بر پره ء ستاره ء آبی بفشار  

+ نوشته شده توسط ساره در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:13 |
این انتهای قصه ء باران بود

مردی که خالصانه به کف جان گذاشت و

در من بنای چون و چرای مرا گذاشت

اویی که هیچ چیز و نه حتی که هیچکس

او را نمی فسرد و دلش را نمی گرفت

او باغبان خوب و رحیمی که هیچ چیز

 جز رشد و درک ِبرتر و بودن ز من نخواست

آنجا که عابران همه بودند و یاس سوخت

او ماند و یاس ِ سوخته را در بهار کاشت.

....

از بحث های عشق و عدالت شروع شد

وقتی که عشق در دل من جا نمی گرفت

اویی که گرچه دین و خدا آشنام بود

بی او ، به جاده ، کودکِ "من "پا نمی گرفت

آگاهی ام به دست خلوصش بزرگ شد

در بحث های مومن ِ آن روزهای پیش

آنجا که رشد یک هدف و ایده ال بود

جایی که من تو بودم و آنان، تمام خویش  

....

تا رفت... ، مرغ ِ خانه شد و سر به زیر شد

شیری پلنگ ِ خانگی ِماده شیر شد

وآن یکه تاز ِ حرف و قلم با چه سادگی

در روزهای یکّه و یکسان اسیر شد

....

آن شعر های سبز و طلایی به خیر باد

یادش به خیر آنهمه دم از خدا زدن

آن روزهای رشد و کتاب و دلیل و عقل

آزادی ِ ز دست ِ تعصب، جدا شدن

"یکتای مهربان، تو بمان در یگانگی

آنجا که درس ِ زندگی ات خویش بودن است

ای مریمِ مقدس ِ احساس ِ نور و عشق

گــُـل کن که ذات ِرویش ِتو ، پاک ماندن است"

...

نیلوفرانه در تن مرداب گـــُـل شدم

من جزء جزء مُــرد خودم تا که کُل شدم

                                              وینک ببین وحید عجب چرخ ها زدیم

                                              بر آب رفت عمر و فقط دست و پا زدیم

...

گاهی هنوز یاس دلش تنگ می شود

وآن وعده های سبز بدون تو باغبان

رضوان و دوزخی است  که همرنگ می شود

تا ناگهان به" ما" نبرد ظّن ِ بد کسی

پا روی هر چه خوبی و نیکی گذاشتیم

تا ماده شیر ِ  ناز نرنجد  ، سکوت شد

سهم من از تمامی عشقی که داشتیم

من تازه باغبانِ دلِ باغ می شدم

رفتی و گل نکرد بهاری که کاشتیم.  

گاهی دلم برای دلت تنگ می شد و

ترسان،  یواشکی خبری می گرفتمت

گفتم خدا ،خدا نکند بد کنم به تو

از ترس دور گشتم و از یاد رفتمت

...

حالی ببین چه قسمت و تقدیر ِ قصه بود

از شهر رفت و رفته منم از دیار خویش

حتی هنوز گر چه گذشته است سالیان

در خواب ، دفتر و قلمم می نهد به پیش   

...

عالم خداست ، احمدی حتما پدر شده است

حتما که رهن خانه و نان بیشتر شده است

وان سینه ء ستبر که جای خدای بود

حتما برای لقمه ء نانی سپر شده است.

...

من ایستاده شاهد ِ خاموش داستان

سخت است اینکه حال ، چنین عادّی شده است

او چون عقاب ِ  وحشی آن آسمانِ دور

پا بسته روی خاک و خس ِ مادّی شده است  

این درد تازه نیست، فقط سخت تر شده است  

او چون ز بقیه یک سر و گردن بلند بود

یوسف بلند مرتبه بود و فروختند

درد  آن حساب کو : زر ناصّره چند بود؟

 ...

احساس های پاک و دل انگیز و بیقرار

بی باغبان گذشت بهار از پی بهار

مَردم که درکِ عشق ِ مقدس نمی کنند

می جوشد از نگاه من امشب دو آبشار

در دست من ستاره ء آبی، تو خوب باش

باران ببار بر تن ِ شیراز هر بهار

عهد سکوت نشکندم گر چه زیر لب :

لعنت به روزمرگی و تف به روزگار

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:3 |
آنجا که تمام مرغان آسمان

در برکه های کوچولو گم شدند ،

سیمرغ از کوه قافش پایین نیامد

و هدهد ِ بیچاره

که چشم هایش

از قلم زدن بر صفحه های سپیدی که هیچکس نخواند کم سو شده بود

در تنهایی و غربت

درست بین اینهمه مرغ

افسردگی گرفت.

...

عیب ندارد

بعد از هدهد  

به همه شان بگو که :

رفتن را بیخیال

بط روی مرداب به تیرگی تن می مالد

بقیه ء بیست و نه نفرتان هم

بط پرست بشوید .

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 7:45 |
در منگنه

از تفاوتم

آنجا که گاهی میخواهی

فریاد های کوتهت را یکی که مهم نیست که باشد بشنود

و فشار

تا تصمیم بگیری به تظاهر

من نتوانستم

من دلم برای خودم بیشتر از همه چیز تنگ می شود .

اشاره ام کن ...به هر انگشت

من

تنهای تنها هم

توانایی زیستن دارم هنوز

 

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:36 |
خسته ام خسته  خسته

دل بستن به آرزوی محال ....

دلتنگی نیست و نه تنگ دلی

چشمم را میبندم

و پرنده ئ کوچک اشک

که از گریختن از تنگنا حتی خسته شده است

مثل بغض

نای گفتن درد را هم ندارد دیگر

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:27 |