این انتهای قصه ء باران بود
مردی که خالصانه به کف جان گذاشت و
در من بنای چون و چرای مرا گذاشت
اویی که هیچ چیز و نه حتی که هیچکس
او را نمی فسرد و دلش را نمی گرفت
او باغبان خوب و رحیمی که هیچ چیز
جز رشد و درک ِبرتر و بودن ز من نخواست
آنجا که عابران همه بودند و یاس سوخت
او ماند و یاس ِ سوخته را در بهار کاشت.
....
از بحث های عشق و عدالت شروع شد
وقتی که عشق در دل من جا نمی گرفت
اویی که گرچه دین و خدا آشنام بود
بی او ، به جاده ، کودکِ "من "پا نمی گرفت
آگاهی ام به دست خلوصش بزرگ شد
در بحث های مومن ِ آن روزهای پیش
آنجا که رشد یک هدف و ایده ال بود
جایی که من تو بودم و آنان، تمام خویش
....
تا رفت... ، مرغ ِ خانه شد و سر به زیر شد
شیری پلنگ ِ خانگی ِماده شیر شد
وآن یکه تاز ِ حرف و قلم با چه سادگی
در روزهای یکّه و یکسان اسیر شد
....
آن شعر های سبز و طلایی به خیر باد
یادش به خیر آنهمه دم از خدا زدن
آن روزهای رشد و کتاب و دلیل و عقل
آزادی ِ ز دست ِ تعصب، جدا شدن
"یکتای مهربان، تو بمان در یگانگی
آنجا که درس ِ زندگی ات خویش بودن است
ای مریمِ مقدس ِ احساس ِ نور و عشق
گــُـل کن که ذات ِرویش ِتو ، پاک ماندن است"
...
نیلوفرانه در تن مرداب گـــُـل شدم
من جزء جزء مُــرد خودم تا که کُل شدم
وینک ببین وحید عجب چرخ ها زدیم
بر آب رفت عمر و فقط دست و پا زدیم
...
گاهی هنوز یاس دلش تنگ می شود
وآن وعده های سبز بدون تو باغبان
رضوان و دوزخی است که همرنگ می شود
تا ناگهان به" ما" نبرد ظّن ِ بد کسی
پا روی هر چه خوبی و نیکی گذاشتیم
تا ماده شیر ِ ناز نرنجد ، سکوت شد
سهم من از تمامی عشقی که داشتیم
من تازه باغبانِ دلِ باغ می شدم
رفتی و گل نکرد بهاری که کاشتیم.
گاهی دلم برای دلت تنگ می شد و
ترسان، یواشکی خبری می گرفتمت
گفتم خدا ،خدا نکند بد کنم به تو
از ترس دور گشتم و از یاد رفتمت
...
حالی ببین چه قسمت و تقدیر ِ قصه بود
از شهر رفت و رفته منم از دیار خویش
حتی هنوز گر چه گذشته است سالیان
در خواب ، دفتر و قلمم می نهد به پیش
...
عالم خداست ، احمدی حتما پدر شده است
حتما که رهن خانه و نان بیشتر شده است
وان سینه ء ستبر که جای خدای بود
حتما برای لقمه ء نانی سپر شده است.
...
من ایستاده شاهد ِ خاموش داستان
سخت است اینکه حال ، چنین عادّی شده است
او چون عقاب ِ وحشی آن آسمانِ دور
پا بسته روی خاک و خس ِ مادّی شده است
این درد تازه نیست، فقط سخت تر شده است
او چون ز بقیه یک سر و گردن بلند بود
یوسف بلند مرتبه بود و فروختند
درد آن حساب کو : زر ناصّره چند بود؟
...
احساس های پاک و دل انگیز و بیقرار
بی باغبان گذشت بهار از پی بهار
مَردم که درکِ عشق ِ مقدس نمی کنند
می جوشد از نگاه من امشب دو آبشار
در دست من ستاره ء آبی، تو خوب باش
باران ببار بر تن ِ شیراز هر بهار
عهد سکوت نشکندم گر چه زیر لب :
لعنت به روزمرگی و تف به روزگار
+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت
11:3 |