تبليغاتX
پروانه آبی
آنجا که بهار

دو روز بیشتر نبود

خورشید

پوستم را می سوزاند

که احساس کنم

...

تا دستم را بگذارم بر پیشانی

مگر افقهای دور تر را

در همین نزدیکی

ببیند چشمهایم

...

دیروز

رفتم درختی را دیدم

که هر سال منتظر می ایستد تا دختر کوچولو

به او آنقدر عشق بدهد که جوانه بزند

آنجا که جریان مقدس بودن

در مدار دایره ایی سریعش

بودن را می رویاند

...

باور کن

برای اولین بار ها

تازه دارم می فهمم

زنده ام .

و نفس ...مثل سکسکه های کوچولوی خنده آور

هر بار متعجبم می کند . 

 

+ نوشته شده توسط ساره در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 2:2 |
داشتم فکر می کردم

به این پیری

چه راههایی که رفتم

و چه داستانها که نداشتم

از ناجی دیوانه تا راهبه ایی که یک عمر سکوت اختیار کرد 

معجون آنقدر ضد و نقیض ها در آمده ام  

که اصلا جای تعجب ندارد

فکر های قلنبه ایی که در سرم می گذرند .

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت 8:39 |
رسم شد

که گند بزنیم به هر چه داریم

زیرا که ترس باختنش

بزرگتر از فهم داشتنش شده بود

...

پیش از اینها مادر ِ یکی از دوستان

آنقدر یک روز او را زد

تا ترسش از کتک خوردن بریزد

 که بعد از چند زندگی

به قول مادر ...یا مُرد و یا آدم شد .

...

به یاد آوردم

و گریستم ، گریستم

معشوق کوچولو که یک قدم دور ایستادنش دیوانه ام می کرد

آن وقتها که وبا

خانه مان را می سوزاند

در خاطراتم

مثل صفحه های سوخته ئ کتاب

نیست  .

...

مرا ببخش

دیوانه تر از آنم

که واقعه را در زمان خودش

 بتوانم درست بنویسم .

  

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت 8:35 |
به همین آسانی

که بخشش را

احساس های زنده و زیبا می زاید

تن کوچولوی من

خودش را به در و دیوار می زند

که عشق

عشق

از دردناکترین خانه ء لذت

بیرون آید .

به او بگویید :

گرسنه نمی ماند نوزاد

حتی اگر آگاهی

در سینه ی محبتمان

خشک شده باشد .

 

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 8:21 |
دادگاه

و من همیشه مجرم

و تو همیشه قاضی

پس حکم کن

که متهم

تنها دنیا های دون را شناخته بود

...

همین جا همین گوشه

بده تیر بارانم کنند

نیش و کنایه هایت .

 

+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 6:40 |
آنجا که قطره های کوچولو

می لغزد بر پوست نم گرفته ئ من

به پیرهن سرخ خیس شده شکایت می کنم

که قشنگ نبود

گریه که می گفتی .

بشکاف

مرا با حرفهایت

و زخم های عمیقم را باز کن

و نمک بریز بر استخوانهایم

خودم را که دوست نداشتی

مومیایی ام را شاید

در موزه ء هنر های دستی ات

بشود نگه داشت .

 

+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 6:37 |
در زیر آفتاب لمیده

دل خسته ، ماده گرگ گرسنه

در پیش پای گرگ ، دو خرگوش

با چشمهای سرخ ولی خندان،

                                                  سرگرم یکدگر

...

گرگ گرسنه ، بی رمق رفتن ،

 بر بازی غریزه ء خود چشم دوخته

...

یک جست زیرکانه اگر بود ،...

...

خرگوش های کوچک و بازیگوش ،

سر در پی ِ سر دگری جست می زدند

گاهی چنان دو عاشق ِ خوشبخت و بی نیاز ،

 بر گوشهای کوچک ِ هم ، دست می زدند    

...

این سهم  ِ گرگ بود اگر می خواست

گرگی که در مقام ِ دریدن بود .

.

.

.

 گرگ گرسنه سر به زمین بگذاشت

- در خاطرات تیره و مبهم اسیر -

 

این صحنه ئ غریزه ء او هم بود

تا کی فرار ، اینهمه پیکار و جنگ و خون ؟؟

...

در آسمان پرنده ء مرگی .

...

گرگی که می شناخت به پیش آمد

مجروح و خسته ، گرگ ِ گرسنه

تسلیم ِ التهاب درون خویش .

امیّدوار ، گرگ ِ برنده

بیمار گونه  رنگ پریده 

وندر دهان گرگ تن ِ خرگوش ، با گردن ِ شکسته و برگشته .

....

..

.

پیش آمد و به خواسته شد نزدیک

خرگوش را به روی زمین انداخت

مغلوب بود گرگ اگر می خواست

از التهاب آب ِ دهانش خشک .

 

گرگ از زمین بلند شد و رفت

از درد پای پشتی او در دست .

ترسیده ، گرگ ِ غالب رنجیده

در آسمان پرنده ء مرگی .

 

...

خوابیده روی خاک

ساکت و بی احساس

گرگی که خفته بود و دو چشمش باز .

 

وان سوی بوته ، شاد ، دو خرگوش

در دور نعره ، نعره ء گرگی

با توله های خسته و بیجان

...

یک چشم گرگ بر سر منقار و

اندیشه های گرگ ِ غمین ، پنهان .

 

۱۳۸۲

 

تقدیم به دوست خوبم رضا

+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 5:15 |
بنشین عزیز

تا برایت بگویم

و قصه چنین بود

که دل را 

 پیش از این به هر چه رسید دخیل بستیم

تا اکنون

که بیش از اینها زیر بار نمی رود

.

وابستگی را

و اعتماد را

در بسته های رنگی هدیه اش کن

تا بشنوی که:

 آدم عاقل را مار ، 

از یک سوراخ

دو بار نمی گزد.  

 

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 3:6 |
وقتی که راضی است به مرگم

روح

می نشانمش مقابلم

تا درک کنیم هر دو

که بی آرزو های قدیمی هم

می شود هنوز به ماندن تن داد

به او بگویید

گلبرگهای مرا

به بادهای بهاری بسپارد

تا بعد از اینهمه وقت

تجربه کنیم

دوست داشته شدن را .

 

+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 9:45 |
خام ِ خام

که عشق زد و سوزاندمان

 پرده ء  آگاهی مان  به جا

نرسیده

غوره سوز شدیم .

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 6:58 |
برای اولین بارها

که قلم ، امین ِ نام تو شد

شاید

آنقدر محرم باشد

که از تو بنویسد .

...

مرا تو ، تو همیشه در پاییز یافته ایی

زانسان که شانه ئ گریستنم بودی

وانجا که راه هایم ، گم شده بودند

و فرشته های کوچک نور

سرشان گیج رفته بود

چشم های تو

فانوسهای روشن من بودند

وقتی که خودم

به سادگی یک جمله : چشم نداشتم

تو ایستاده بودی آن گوشه

امین ِ هر چه که می دیدی 

تا راهی که آمدیم

زانجا که قصه های مکرر در من

و من...

در قصه های مکرر

زوال می رفتیم

تا اینجا

که دستهای تو 

آغوش های گشوده ی بودن بودند 

قلم را

در دستم می فشردی

و گریه هایم را با لبخند هایت می شستی  

تا به ماندن

عادت کنم

و خواسته ئ من

بیش از داشتن تو در دور دست اینهمه نزدیک

چه می توانست باشد 

وقتی که تو

خواسته های غریزی مان را

غسل کرده بودی

...

بزرگترین هدیه بود

شعار های کوچکی که می دادم را

با تو

تمرین و زندگی کردن  

و یاد گرفتن همان جمله ئ کوچولو

که آنوقتها جذبت کرده بود .

...

دوست داشتن را

در آن نقطه ایی که خواستن مرده است

من

با تو

یاد گرفتم

وعشق بی پایان را

بی دغدغه ایی ...زیرا که هیچ چیز

جز عشق الهی

مرا و تو را  نخوانده بود.

 

......................

 تقدیم به دوست خوب سالیان امین عزیز

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 2:40 |
بزن

دوباره بزن

فردا صبح

لبهای داغ من

دستت را خواهد سوخت .

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 1:48 |
نشسته من

در تنهایی

و پرده های بسته ء سکوت

آنجا که دست هیچکس

به روئیاهای بیمارم نمی رسد

...

و خداوند

که در شریان زنده ء هستی

برای دخترک سوگوار قصه

که شک دارد می خواهد زنده باشد

هدیه می فرستد   

و صدای مکرر زنگ در

و پستچی درونی

که گلهای رنگ رنگ را

از بس به این آدرس متروک آورده

 به زودی نا امید خواهد شد

...

آنجا که ترس بزرگتر از لذت است

آرزوهایم را

در باغچه خاک می کنم

...آنجا که درد ، فاصله اش با شک پر شده است

آوه من می ترسم معشوق

دستهای خالی ام را می جویند

چشم های هراسیده ئ طبیعت

و من

دلایل زیستنم

گم شده اند .

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 22:38 |
دستم را

می گذارم بر قلبم

...حس کن

که حفره های خالی در من ایجاد شده اند

و تکه های سوخته

مثل عکس

زیز ذره بین

....

بمان ساره

بمان

که سینه سرخ های کوچه می خوانند

و موش کوچولو

چشمهای براقش را دوخته به تو

 نشسته در دوردست

در دایره ی عمود توی قفسش

آنجا که با هر قدم آواز های خدایی ایجاد می کند 

در حال دویدن است .

...

دستم را می گذارم بر قلبم

حس کن

لخته های کوچک ِ لبخند های مرده

اینجا

جمع شده اند .

و من

که گویی دارم

با دندانهای کوچکم ، میله ها را چنگ می زنم

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 20:39 |
وقتی که مرگ ایستاده جلویم

وتو -تو معشوق دیرینه-

...می پرسد  مکرر

نگاه های خیره و ساکتم را

...ساره...

ایستاده بر لبه

تصمیم بگیر

                       به ماندن

                                               یا رفتن

که روح

از بچه بازیهای تو

در رفتن و بازگشتن ،

                     خسته ست

...

و روح خسته و بی طاقت

بیماری را

می گذارد جلویم

                         و امضا 

                                   و قلمم

                                     که در دودهای سیگار پیچ می خورد به بالا 

و من ...نوشته روی تکه ئ کاغذ:

                                    "      خدایا ...

                                                 خدایا. "

من ایستاده روی لبه ئ شمشیر

...دستم را دراز می کنم ...

              به تو به تو معشوق

                           که بگیری در آغوش.

...

و درسهای کلاس اول:

             ببین       ...      سارا سیب دارد.

                                          و معشوق ،...... روح ندارد .

...معشوق ...حجم ِ خالی  ِحادثه ایی ست

که قانونهای کوچک دنیا

برای اینکه آرامم کنند خریدند

مثل عروسک

...معشوق

آغوشش ، احساس ندارد ...بسته نمی شود و انعطاف پذیر نیست.

من ایستاده روی لبه ء شمشیر

آنجا که ایستادن و رفتن هر دو زخمم می کند

چشم های نیمه بازم را

می دوزم به دور

با قامتی گشوده و راست  

دستهایم را

باز می کنم به دو طرف

و آبی ترین چتر های توری زیبا را می گیرم دستم .

 

...

 

 

بگذار فکر کنیم

آن پایین

آن مرد با اسبش

دشت های سرخ شقایق را طی می کرد .

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 20:16 |
به عشق

به عشق

که از قلبم بزرگتر شده است

بگویید

مرا در هر کجا که دلش می خواهد

برویاند

مثل دانه های لوبیای در آب گذاشته آخر

پوستم ترک خورده است

 

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 9:25 |
می شکفد

در ناز انگشتهایش

لبخند هایم

بی آنکه هیچوقت

دست هایمان هم آغوش شده باشند

و بی آنکه داستان ِ کوچک تقدیر

هرگز برای دل های عاشق مان ، دل سوزانده باشد

...

می شکفد

در داغ نگاه هایش  

تنم

که پوسته می گشاید

آنقدر که به زودی ، تنم را پوست بیاندازم

با آنکه نگاه هایش را

کم کم فراموش کرده ام

و آه  ، نگاه هایش را ...

به خاطر دارم ...مه گرفته اما

زانسان که کودکی را  ، از بس تکرار کرده ام

مانند سی دی ِ خش خورده ایی ،

مات شده است

...

می شکفد

هر بار که مرورم می کند

تمام حجم قلبم ...

مثل گل های کوچک نیلوفر

که آنوقتها بابا را مجبور می کردم شنا کند و برایم بچیند

...

زندگی خیلی زود می گذرد اما

اگر فردا بیدار نشدم

به تمام ماهی کوچولو ها بگو

که من

به همین خردی و کوچولویی

در بزرگترین لحظه های خوشبختی

شنا کرده بودم

و از کوچکترین شعاع های نازک نور

باردار شده بودم

...

یادت نرود معشوق

به سینه سرخ هایی که روبروی هم در دو سوی جاده می نشینند بگویی

معنای آوازهایشان را

یکی برایم ترجمه کرده بود

تا آواز های عاشقانه ام را

در گوش قوهای روی برکه ء نزدیک بخوانم.

...

گاهی تصمیم می گیرم

که از تمام گلها دعوت کنم

در گوشه های روحم برویند.  

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 9:20 |
وقتی که  شعله های درونی ام

در آرامش دارد

تمام خلقت و هستی را می سوزاند

معصومانه نگاه های گشوده و داغم را

 می دوزم به تو

و می پرسم :

می دانی برای چه خداوند

 مرا مجموع دو بی نهایت خلق کرد ؟

می خندی 

 ابرو هایت را بالا می اندازی و می گویی:

" اینطوری ست

گاهی خدا

پارتی بازی می کند . "

 

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 8:42 |
دنیا هم

بازی های کوچک جالبی دارد

آنجا که فکر می کنی

در اعماق زمین ریشه گرفته ایی

 پایت می لغزد و می شکنی

و همینگونه

با وحشت دستهایت روی لبه باز شده

و روی نوک پا داری

تمام فاصله را

در صدای خورد شدن استخوانهایت می شنوی

و معلوم نیست که از کجا و از سر کدام عشق می آید

وقتی که اشهدت را

با چشم های بسته و ترسیده گفته ایی

معشوقی

- بزرگتر از همه ئ عشقی که هرگز می توانستی خواسته باشی -

که دستش را

زیر بازویت حلقه می کند و می رقصاند

...باور کن

همیشه از این رقص وحشت کرده ام

و همیشه از شیطنتش خندیده

...

ولی میدانی

من هم

یک جایی یک روزی

اعتماد را

یاد خواهم گرفت .

آن روز ،شاید خدا مرا

در صحنه های بزرگتر رقص

استخدام کند .

+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 22:12 |
 سلام کن

به راه های نرفته

دیوانه مست شوق و شور جوانی

در دست رقص شعر های نخوانده

سلام کن

که دست های پر دنیا

به خنده در مقابل تو

ایستاده اند

سلام کن

شکوفه های بهاری رستند

واشتیاق های خوش دیرینه 

از چادر سیاه در آمده اند

عریان ز به بیقراری شفافی 

 ...

اینجا دوباره مرز شب و روز است

از نو ز شب در آ و به صبح

همراه  خنده های چو خورشیدت

برگرد و عاشقانه ....

سلام کن .

 

+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 17:27 |