در زیر آفتاب لمیده
دل خسته ، ماده گرگ گرسنه
در پیش پای گرگ ، دو خرگوش
با چشمهای سرخ ولی خندان،
سرگرم یکدگر
...
گرگ گرسنه ، بی رمق رفتن ،
بر بازی غریزه ء خود چشم دوخته
...
یک جست زیرکانه اگر بود ،...
...
خرگوش های کوچک و بازیگوش ،
سر در پی ِ سر دگری جست می زدند
گاهی چنان دو عاشق ِ خوشبخت و بی نیاز ،
بر گوشهای کوچک ِ هم ، دست می زدند
...
این سهم ِ گرگ بود اگر می خواست
گرگی که در مقام ِ دریدن بود .
.
.
.
گرگ گرسنه سر به زمین بگذاشت
- در خاطرات تیره و مبهم اسیر -
این صحنه ئ غریزه ء او هم بود
تا کی فرار ، اینهمه پیکار و جنگ و خون ؟؟
...
در آسمان پرنده ء مرگی .
...
گرگی که می شناخت به پیش آمد
مجروح و خسته ، گرگ ِ گرسنه
تسلیم ِ التهاب درون خویش .
امیّدوار ، گرگ ِ برنده
بیمار گونه رنگ پریده
وندر دهان گرگ تن ِ خرگوش ، با گردن ِ شکسته و برگشته .
....
..
.
پیش آمد و به خواسته شد نزدیک
خرگوش را به روی زمین انداخت
مغلوب بود گرگ اگر می خواست
از التهاب آب ِ دهانش خشک .
گرگ از زمین بلند شد و رفت
از درد پای پشتی او در دست .
ترسیده ، گرگ ِ غالب رنجیده
در آسمان پرنده ء مرگی .
...
خوابیده روی خاک
ساکت و بی احساس
گرگی که خفته بود و دو چشمش باز .
وان سوی بوته ، شاد ، دو خرگوش
در دور نعره ، نعره ء گرگی
با توله های خسته و بیجان
...
یک چشم گرگ بر سر منقار و
اندیشه های گرگ ِ غمین ، پنهان .
۱۳۸۲
تقدیم به دوست خوبم رضا
+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت
5:15 |