هنوز
و چشم های خیس من
که تو نیستی
فردا راستی
چهارشنبه سوری است
فردا درست هجدهم مارچ
...
آتش ...
دارم
پریدن
نمی توانم
گله نکن
ادم از روی دل خودش که نمی تواند بپرد
|
باران می اید
هنوز و چشم های خیس من که تو نیستی فردا راستی چهارشنبه سوری است فردا درست هجدهم مارچ ... آتش ... دارم پریدن نمی توانم گله نکن ادم از روی دل خودش که نمی تواند بپرد
+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت
2:58 |
...
باید می دانستی آرزوهای من و تو در سایه ء خاموش ترین چراغ ها جفت گرفتند . و چشم گشوده ء من در آفتابی که سرپرست آگاهی من بود از دیدار عریانی خواسته هایت تا سر حد مرگ خواهد ترسید . چشم های کوچولویم را در آغوش نگاه بزرگ عشق می فشارد معشوق و ذکر های پیاپی که وحشتم از حقیقت روئیای دروغینی که ساخته بودی بنشیند .... سرم را می فشارم بر سینه اش به او بگویید التهاب و نا آرامی ام را با خنده های شیرین مداومش نوازش کند .
+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت
21:30 |
عینکم را بر می دارم
از نورهای ساختگی تا یک لحظه شعف آنسان که پوست نازک جوجه پرنده ایی تن گرم خورشید را لمس می کند ... تا باور حقیقتی که خورشید ، چشمم را می زند... آه اینقدر مصنوعی شده ام که آسمان نگاه های گشاده ام را تنگ می کند .
+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت
23:30 |
اینجا بهشت است
طبقه ئ دوم ،دست ـ راست . ... پدرم در ازای خوشه های طلایی مزرعه ایی که مالک نبود طبقه ئ همکف را خرید و صبح های متوالی ، مرا به باغ های اسرار آمیزی می برد که مرا می نشاند در سکوت و می پرسید : می شنوی ؟ تا یک روز که روشنایی به من زبان درختها را آموخت و به پرنده های مهاجر سپید و سیاه معرفی ام کرد . ... من و تو ... آرزوهایمان را در باغ های معلق ـ کودکی در خلسه های متوالی دویده بودیم وقتی که پدرت از جام های جوشان ـ سینه ء حافظ شیرت می داد . .... من آنوقتها که بچه بودم برای آن هایی که بابا گاهی می نشست کنار در ِ سنگی خانه شان تا به رسم ادب سلام کند ، همیشه فاتحه می فرستادم که بعدها من و تو کشف کردیم ، اجدادمان نیمه های کلید نقره ایی ـ خانه ایی که من و تو در طبقه ء زیرینش زیسته بودیم را در نیمه سیب های سرخ ِ متقارن ، ارث برده بودند .
+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت
7:10 |
گریه....
نکن ، شوخی ِ خوبی نیست از آنرو که اشکهایت تکه های کوچک قلبم را ذوب می کند .. اینجا آگاهی در من به قول تو مثل نیلوفر کوچولویی بر آب می شکفد . ... می ایستی مقابل من و نگاه های شرمنده ام را بالا می گیری شوخی نبود فریاد های درد که مکتوب می کردم و تو دوست از زجه های مداوم من چه رنجی باید کشیده باشی .
+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت
0:28 |
من
در روشن ترین روز زمستانی که می دیدیم، خاک داشت زیر یک متر برف خمیازه می کشید قصه ء دخترکی را می خواستم بگویم که قلم کوچولویی را نه به رسم هدیه های عید که مثل سینه سرخی که بالهای مجروحش داشت یخ می زد از همین حیات بغلی پیدا کرده بود ...من ایستاده روی پاهای بلوری دخترک می توانستم بدوم ...و می توانستم لبخند را به تو برای عید مبارکی هدیه کنم و دست های کوچولوی دخترک را ببرم زیر آب تگری چشمه آنسان که پوست صورتی و لطیفش خاک آلودگی قلم را پاک کند . ... من گرفته در نگاه های معصوم دخترک می توانستم بغض های کوچکی را که از تحقیر پسران همسایه های مجاور به جرم داشتن قلمی که دوست تخیلی دوران کودکی ام بود حتی به بهانه ء تاریک ترین نقطه ء جنگل روبرو که اسطوره ء سرخپوستهای افسانه ایی را همین مقابل پنجره مان در آن کشته بودند تمام شاعری ام را به هق هق و اندوه و غصه سر کنم . ...من می توانستم به جای خودم بزرگترین احساس های زنانه ام را دامن دامن بریزم روی این دفتر آنقدر که از بوی گل حساسیت فصلی ـ تو عود کند . و ساده تر از این حتی می توانستم تو را مبحوت و گیج بین خودم و دخترک آنقدر چرخ بدهم که آخر سر بیافتی به زانو ـ و مثل من به روی خیلی از اشعار ـ بالا بیاوری . ... من در یکروز معمولی که به عید چهار روز بیشتر نمانده بود ولی تمام خیابان سپید بود و شنیده بودیم که بهار حالاحالا ها پیدایش نمی شود خیلی ساده داشتم خودم را می کشتم که نشان بدهم اولین باری که شعر نوشتم را به یاد آورده ام . ... آدم ، دنیای عجیبی دارد... بچه ء کوچولوی دوستم قاشقش را از پشت سرش در موهایش فرو می کند و قاه قاه می خندد و ما هم ما هم .
+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت
1:6 |
بالهای پرنده را
و آرزو های پرنده را گرفتند و گفتند : بپر ... پرنده کجا برود ؟ پرنده از قفس، بی نفس چرا بپرد ؟ پرنده مردنی است پرنده شکستنی است من اگر دوست پرنده بودم سیلی اش می زدم و می گفتم پرت را بریده اند ؟ به درک آرزو هایت را خود تو دو دستی تقدیم کرده ایی پرنده بی آرزوی پرواز هویتش را باخته است . پرنده تسلیم جنگ نکرده شده است پرنده اینگونه نمرده اش هم مرده است . + نوشته شده توسط ساره در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت
9:18 |
روئیاها
روئیاها یم گاهی یقه ئ من را می گیرند و می کشند به خانه های روشن تا به عشق و به اجبار به عشقبازی دنیا تن بدهم روئیاهای من گاهی دستم را در دست می فشرند و لبخند های کوچولو هدیه ام می کنند و ساره ایی در روئیا ها زندگی می کند که دستش را درست اشاره می کند به زخمهای من تا چشمه های آبی دردهای عفونی من را بشویند یکی که در راهرو های غبار گرفته ولی روشن راهم می برد که دویدن را یاد بگیرم یکی که تمام دوست داشتنی های مرا زنده و ملموس قاب کرده است تا گاهی میهمانم کند به خوشی های کودکی ام روئیا های من از زبان شخصی رمزی که سالهای پیش درونم را به آن زبان می نوشتم باخبرند ... و من گاهی که می دانم دارم روئیا می بینم رو می کنم به روشن که در پیشگاه بزرگترین معبد ستایش ایستاده و سایه اش به جای اینکه تیره باشد روی مرمر های سفید زیر پایمان برق می زند و با خوشحالی می گویم روشن ببین ایندفعه ... سفرم را به نیایشگاه های برتر دنیا به خاطر خواهم آورد
+ نوشته شده توسط ساره در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت
5:21 |
دست های فشرده ئ من در هم
و دو زانو که یک جایی آدم قبله هم سرش نمی شود که آنطرفی دعا کند . از تیک تا تاک ـ بعدی همه ء انگورها شراب هفت ساله شده اند وقتی که عقربه های تنبل ساعت مثل زن پا به ماه راه می روند و خورشید خواب آلود که بر چشم هایش هر چه آب می پاشم بلند نمی شود از خاک . با خودم فکر می کنم چه دیوار های اطاق به هم نزدیک شده اند و آه صبح من ایستاده ام سر ـ قرار ، نگاه های ملتهبم روی ساعت عرق کرده اند . *** دست های من گرفته مقابل صورتم جایی که یادم نمی آید باید در دستگاه ـ آواز ـ کدام مذهب دعا کنم و از اینهمه زبان زبان مادری ام را تشخیص نمی دهم آنسان که هیچوقت ندانستم هدایتگر درونی ام با کدام زبان زنده ء دنیا با من حرف می زند. ... اینجا ، ناله های نامفهوم درونی ام کش می آیند بر قامت لحظه ایی که باید بگذرد و یکی پیاپی در گوشم می خواند " آرام باش عزیز ". .... من از فرط ناآرامی صدای زنگ در را و صبح ... که اسمم را پایین پنجره دارد داد می زند نشنیده بودم .
+ نوشته شده توسط ساره در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت
4:56 |
بشمار ...
دوباره تا شصت تمام شب ستاره و بره شمردم خوابم نمی برد لامذهب عقربه ها را چرا بیقراری من از خواب آلودگی در نمی آورد ؟
+ نوشته شده توسط ساره در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت
4:43 |
...می پرسی
تو که سکوتی صبرت کجاست ؟ ... دست های خالی ام را می جویند نگاه های سنگینم که کوله بار های اشک را بدوش کشیده اند ... صبرم آنطرف هایی که می روی عید مبارکی در بستر بیماری خوابیده .
+ نوشته شده توسط ساره در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت
0:21 |
بخواب
آرام آنگونه که موج هیچ حادثه ایی لبخند کودکانه ء نقش بر لبت را به هم نزند من تمام شب ذکر گفته بودم و آرزو هایم را خواستم که نوازشگر کودکانه ترین احساس های پاک تو باشند بخواب دل تنگ من تا فردا صبح بیشتر از این آب می رود
+ نوشته شده توسط ساره در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت
0:18 |
من
به همین سادگی ایستادم وسط وقتی که هنوز گونه هایم سرخ می شود که به قول تو همه می دانند عشق من در یک جایی همین نزدیکی با لبخند های کوچک یک نفر عیدش مبارک است ... به پرنده ها گفتم فردا همانجا که باباکوهی صبح زود ، قلمش پروانه های کوچولو را سیر می کرد صبحانه ام بدهند ... تو ، فردای روزگار اگر از نگاه هایت تمام احساس های پیچده در هم دنیا را ، تجربه نکردم ، به سلامتم شک کن .
+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 و ساعت
7:39 |
می ایستند کنارم
اینهمه گزینه که انتخاب کنم " کدام " اینجا رسیده ام به هر آنچه که هستم آخر . صف می کشند در مقابلم اینهمه پاسخ که بپرسم چرا اینجا درست همینجا من در ده ماهگی راه افتادم . برایم معنی و معنا ذکر بگو گفته هایم را شاید خودم بشنوم .
+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 و ساعت
3:53 |
انداخته زیر سرش را
که نبیند کسی که غصه ئ از دست رفتن بهار های گذشته را دارد گریه می کند درخت کوچولو .... و بیچاره بهار که بس ایستاده بود مقابلش زیر پایش ، علف سبز شده بود .
+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 و ساعت
22:36 |
وقتی که حرفهایمان
مثل جرقه های آخر فندک گس شده اند نگاه های من هنوز از نفسهایت شعله ور است . من ... همین خود ِ من ، آتش ، زیر خاکستر . + نوشته شده توسط ساره در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت
23:53 |
وقتی که عشق و روشنایی و خوبی را
اشتباه ترجمه می کنند ، به زودی یک یکشان را اخراج می کنم .... احساس های ابله و دیوانه + نوشته شده توسط ساره در دوشنبه بیستم اسفند 1386 و ساعت
20:12 |
دل کوچولوی تنگ من
به این سادگی ها بزرگ نمی شود شاید این یک هفته را همراه ـ آواز های زنده ء بازیگوش ، بروم به دوردستها و در خانه ء چوبی بالای تپه کنار ِآتش دستهایم را در هم گره کنم و دعا بخوانم . .... آلاییی مرا به خانه ء امنم ببرید آنجا که او پیاپی اتراق می کند .
+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه بیستم اسفند 1386 و ساعت
0:52 |
اینجا عشق
عشوه نیست و خنده نیست و گریه نیست و ساعتهای بیقراری و انتظار نه حتی نه مثل خرت و پرتهای بچگی ـ مامان پیچیده در حفاظ مخملی سرخی که ماندگار بماند برای بعد ها تا یکروز بنشینیم و ببینیم ... اینجا عشق فرصت داشته و فرصت نکرده که از تو و از من بپرسد تو چه دوست داری و من چه فرصت نکرده بپرسد در من ...در تو اشتیاق های کوچولوی غریزی زنده اند ؟ و به قول تو همیشه حرف های مهم تر بوده " بحث نه ساره جان ...حرف ... آگاهی های تازه و ارزشمند . " ..عشق .. در من و تو از آخر شروع شده بود از جایی که انگار یک عمر همزیستی کرده باشیم از جایی که انگار نه تو چیزی بود برای کشف کردن و نه من اشتیاق خاصی داشتم به فتح تو هر چند که داشتنت هنوز با نداشتن فرق می کند آنقدر که ننوشتن با این قلم . ... هر چند گه گاه خط خطی هم می کنم و چرند هم می نویسم مثل همین حالا ...انقدر که گفته های درونی ام را می ریزم روی کاغذ جایی که هیچ کس نیست بخواند انچنان امن بوده ام که هر چه دلم خواسته گفته باشم و اما نگفته هایم را پیش قلم حتی عریان نکرده باشم شناور ...من مثل پری که افتاده باشد در عسل و جریان مداومی که سعی به توصیف ندارم از من از تک تک کوچکترین جزئ های وجودی ام رد میشود ...بی آنکه لکی بر چیزی گذاشته باشد هیچ چیز را باقی نگذاشته در عین حال حالم بد نیست ...حالم فقط متمایز است مثل من و تو که هنوز تعبیر مناسبی یافت نکرده ام که بدانم درستیم یا غلط افکارم را از قضاوت ساکت میکنم و نگاه به نفسی که در سینه ام گرم می شود بی آنکه پاسخی باشد برای این همه سوال و این کشش که دارد خفه ام می کند بی دلیل و تو ..تو که هر بار از خودت از من پرسیده ایی برای چه ایستاده ام هنوز ؟ پیش از اینها از تمایز غمگین میشدم غمگین نیستم ...نه دیگر اما هیچوقت ندانسته بودم که من و که تو برای چه مقصود خاصی این شکلی درست شده بودیم پازل های به هم ریخته ئ من یکروز ایمان دارم که تصویر مشخصی از دلیل خواهند داشت .
+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه بیستم اسفند 1386 و ساعت
0:42 |
من و معشوق
خانه ایی داریم جایی همینجا روی زمین که نه از آن من است و نه هیچکس من و معشوق رمزی داریم که چشم های بسته مان را می گشاید به مامن گرمی که بی انکه در آن زیسته باشیم مامن گرفته ایم ... من ... نوشته های معشوق گوشه ئ اطاق را بی آنکه دست زده باشم خوانده ام و اهنگ های ساز ـ نزده ام را پیش از اینکه بدانم شنیده است ... و جالب است که بدانی آنجا که پیش از آنکه از سرما بگویم آتش در خانه روشن است به انتخاب شخصی روحم خرسند نبوده ام و خوشبخت نبوده ام و خنده های کوتاهمان را در تیرگی می گریسته ام . ... ...به راهبه ایی که مرا به تنهایی می برد گفته بودم که نوشته های معشوق را و کفنی سپیدی که از سفری مبهم برایم آورده بود را می خواهم و هنوز یادم هست نه مبهم و نه محو که چمدانم را روی همین سبزه های تپه ایی که از پنجره پیداست خالی کرد ... من ، مدتها در اطاقی تنها ، آنجا که دلم برای معشوق حتی نمی تپید انجا که نه خواب و خوراک که نفس هایم را پس می زدم آنقدر ماندم که یاد بگیرم با خودم ، رحیم تر از اینها باشم بخشش را آخر سخت تر از همه ، از خودمان خواهیم گرفت و اینجا که گریه های بی امانم را اغوش گشوده ئ معشوق پاک می کند خانه ایی ست که من ، خودم سفر کرده اش شدم و اعتراض که چرا رانده شده بودم .... بالای تپه ایی سبز آنجا که رهگذری نیست و نه سفری که سفر را آنجا با پا نمی روند خانه ء کوچکی است که سالهای سال امن من و معشوق بوده است انجا که از نفوس یکدیگر حتی امن بوده ایم اینک ...که بازم می خواند آواز های مکرر اسرار آمیز در سرم می خوانند و من که به اصل عالی عشق برگشته ام آغوش گشوده ء معشوق را که بیش از سن و سالمان باز بوده است دلتنگ می شوم .... باز گشت ساده نیست من که اول بار مامن دیرینم را ترک گفته بودم به آتش و آب و باد و خاک زده بودم که برگشت را بتوانم ... اشتباه نگیر اینجا بهشت نیست و من هیچوقت قصه گوی درستی نبوده ام و شاعری ام هم بیش از آنکه خیالاتم را گفته باشد حقایق زندگی ام را بازگو کرده است ... اینجا که فرصت به قدر آغوش گرفتن یک همنفس است نفس را گم می کنم و نگاهم در شعله های وحشی آتش آنقدر گرم می شود که زندگی را حس کنم و مهمتر از همه چیز بخواهم. من و معشوق خانه ایی داریم که ملک هیچکس نیست و روی تپه های کناری همیشه هم گل و سبزه نیست اینجا زمین است اینجا زمین و من و تو و روحمان دستخوش زمستان و بهار های مکرر است و عشق که قصه ء تکراری نامکرر است من از خانه و از معشوق و از بهار و زمستان حرف نمی زنم احساس چرا بیش از آنکه زن باشم لطیفهء روحی متبلور همچون نفس های داغ معشوق بر جام های سرخ می ام و احساس در من قاعدتا باید ظریفتر از آنی باشد که بودن را حس نکرده باشم اما من از انتخاب می گویم جایی که تو ...همین خود تو می توانی به انتخاب شخصی روحت خوشبختی را و زیبایی و خوبی و نیکی را وداع کنی . ...نه نه سرم را بر سینه ات بفشر من می خواهم انتخاب های دیگری را اینبار تجربه کنم . + نوشته شده توسط ساره در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت
20:30 |
|
|