تبليغاتX
پروانه آبی
 

می گوید ...

او تو را مي خواست و كسي كه تو را مي خواهد ، از ازل تا به ابد ، مسافر است

می خواند ،

در سرم

پیاپی 

آوازی را

که چونانش نشنیده ام .

شناور ،

من ....

در موجهای معلق ـ نوا

...

از زیبا های خفته که اینجا

با بوسه های معشوقشان

 بیدار نمی شوند ،

...نترس

هر که چشمش بسته ، خواب نیست

پاروهایمان را بخوابان در قایق

قایقران

راه را

بی پارو هم بلد است

وقتی که موج

راهش را به عکس ساحل پیش گرفته است

مطمئن باش

که قایقمان

از سفر....

به گِل نخواهد نشست

سفر یعنی تــــــــــــــو

و بودن ،

 يعني تو 

 تكرار دوّار ِتو تا ابد 

 تكرار سفر ِ

 بي تاب عشق .

 

يا موجود ! ....يا مقصود ... يا محبوب ...!

 اینجا که من

در واژه ها تو را جا گذاشته ام

براي تو ، به نام تو ، به  ياد تو ، تا تو ، تا  آن نگاه ، سفر مي کنم ، تو را عاشقي مي کنم ، در تو زندگي مي کنم  ، با تو  ديوانگي مي کنم ، در هوایت حيراني مي کنم    ....به نام تو  .... با پاي تو ... با عشق تو ....با فهم تو ....با خود تو .....تا تو رفتن ...در تو رفتن ....در تو بودن .... از تو باز گشتن .....تا تو باز گشتن

و باز بازگشتن ...

و باز تکرار دوّار داستان ِ بودن و عشق!

میخواند در سرم ...پیاپی

از تو ،

آواز

مرا به تو

به قلب تپنده ئ ازلی ت

میهمان کن

...

سر می روم

من

که عشق از بودنم بزرگتر شده است

سر رفتن و جاري شدن و باز بازگشتن.

 به هر سلول اين تن ، تو را رساندن . عاشقانه ايستادن ، و در  هر  گوشه ای از آن آینه ی ِهزار تکه شده ، تو را به نظاره نشستن ،   صوت و نور و"عشق ِ تو را" چونان آب و غذا و هوا به همه رساندن. عاشقانه و سرشار از ايثارو بی چشم داشت ، به تك تك ياخته هاي تو ، خدمت كردن و باز بي تاب از دوري  تو، باز گشتن به مبدا بودن تو  

...

می خواند ...در سرم پیاپی

آوازی که چونانش را نشنیده ایی

...

من

شناور ...در حجم غلیظی از نور

و قایقران

که دستش را دراز می کند

مرا ببرید

مرا

ببرید .

 

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 7:55 |
بگو همیشه بگو

که قصه های خوب ـ تو

تکراری نیست

منی که در مقابل تو

به راه های مخالف همیشه در سفرم

ز راه های مخالف

که می رسند به یک مقصد

در صفحه های فرضی متقاطع

بگو همیشه بگو

که گفته های مکرر تو

حتی به قدر گفتن ـ لا اکراه

 حتی به قدر یک نفس

 اجباری نیست

می پرسم از خودم که تو آیا

از راه های رفته ئ من خرسندی ؟

از مهره های کوچک شطرنج

در پهنه ایی بزرگ سیاه و سپید

می خواستم جلو بزنم شاید

سر در نهاده در سر گوشم گفت:

قانون ـ بازی ، اینکه تو داری ، نیست .

 

+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 8:19 |
به خنده های من

که شیطنتم را

در قسمتهای بریده اش نگه می دارم ،

خوب گوش می کنی

 و حرفت را می خوری .

می گویی

 وقتی همه چیز اینجا دارد مکتوب و تاریخی می شود

- زیادی نمی شود  دست از پا خطا کرد -

...

..

.

من خنده های خوشنودی ـ بریده بریده ام را

شب ،...

از زیرـ درـ اطاقت یواشکی  هل می دهم به درون

که تا صبح

 از فشار ـ قلقلک

خوابت نبرد .

 

+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 0:10 |
چقدر عاشق باید باشد گل ،

که جامه رو به دیده ئ خورشید می درد ؟

وقتی که ریشه هایش را

مرداب ،

می بوسد و تحریک می کند

 چقدر عاشق باشد ؟

گلی که رو به صورت خورشید دوخته ست .

...

عاشق یعنی آزاد

عاشق یعنی کسی که

حق ـ

 حقیقت  را خواستن

داشته باشد

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 3:31 |
می آیی و گِله

که شعر هایم ،

بوی جامه های نم کرده از خون ـ ندامتگاه های اثیری دارد

از من انکار

و از تو اسرار

...

پشت سرت

یواشکی

کاغذ های مچاله ء توی سطل را بو می کنم

بی راه نمی گویی نه

بیراه ....

نمی گویی.

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 3:25 |
به در و دیوارهای خانه ء تو فکر می کنم

و انکار :

...

که نه

من و حسادت ،

 هیچوقت رابطه ء صمیمی نداشته ایم .

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 3:8 |
من و تو دوستیم ....دوست

هر بار بازی را باختیم

و هر بار رسیدیم به ته خط

و تمام مهره های سفید که بیرون افتادند

بازی را دوباره می چینی و می گویی

از اول

...

من پیش تو اینگونه بزرگ شدن را

یادگرفتم معشوق .

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 2:55 |
 ترس من ....

از رفتن تو

و دانه های کوچک موهایم

که تکان می خورد در نفس

 

....

...مادربزرگ همیشه می گفت  

که به قدر موهای تک شده پیش چشمم میهمان خواهد آمد

و من

که بودنم را

همیشه آب و جارو کردم

نگاه دوخته گلهای خشک روی میز را  

میبندم به لبخند

 و بره ء ترسیده را بر می گردانم به گله

من ...

خیلی وقت است

در باد خانه داشته ام

فکر کن

که آن بالا ....

ترس از ارتفاع ...نفسم را حبس کرده بود .

 

+ نوشته شده توسط ساره در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 9:55 |
معمول ـ واقعه این است

که وقتی حق با ما نیست

ناحق را می چسبانیم به بقیه

که قبول نکنیم با ما بوده

یک جایی می دانی

باید

 من و تو باور کنیم که خدا نبوده ایم .

....

از خودخواهی

شرمسار می شوم

و هنوز آنقدر ها آدم نشده ام که بجای فرار

بایستم و عذر بخواهم .

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 20:19 |
ساعتم از نیمه شب اینجا گذر کرده

از نو آری آرزوهای من امشب باز

از همه آن هفت دریا ها سفر کرده

مینشینم روی تخت آرام ، تا گشاید چشم و من ، بندم

میشمارد لحظه ها را پشت هم با دست

مست و خواب آلو ،

دل ِ تنگم .

...

خود ببین اینجا محبت روز و شب را در دگر آمیخته ست انگار

قصه میگفتم از او

 آری

 به یادم آر .

...

مهربان خواب است و من هم در خیالم گوئیا غرق تماشایم

                      ـ سر نهاده گوشه ء بازوش ،...... ـ

 در بر او خفته آرام آرزوهایم

آن طلایی جمله روئیاهای شیرین ِ منند ، آنها که او دیده ست

کودکانه ، بر لبش لبخند

زیر لب میپرسم از او ساده و آرام :

"نک کدامین را عزیز خفته مان آیا پسندیده ست ؟ "

....

 

تا گشاید چشم و آن لبخند روئیاییش بگشاید

من چه لذتها که از زیبایی اش بردم

در هزاران شادی و احساس

روی صدها صفحه رقصیده ست،  شعر ِ من

                                    - صدهزاران را به دست ِمحرم ِ این شعر حتی ، نیز نسپرده م -

می شود اینک نفسهای عمیقش تند

باز می گردد به خاک ِ کوچک ِ اینجا

می گشاید چشم

 روی ِ یاس ِ پشت ِ  پنجره      

                                                             ـ یاس عشوه گر در باد ـ

او دمی در فکر و شکر و پیش او بگشوده اینک دفتر ِ روئیا

تا شود بیدارساعت کوکی و

 یاد آیدش فریاد.

می کشد دستی به ساعت کوکی و لبخند :

"    من که بیدارم ....تو بیداری ؟     "

من نگاهم می دود در تیک تاک ِ ساعت ِ بنشسته در آن گوشه ئ دیوار

در دلم میپرسم از او " آه ...

تو ،...

 به ساعت کوکی ِ دیوانه هم ،  احساس خوبی اینچنین داری ؟؟؟    "

ایستاده منتظر در روبرویش روز

شب کنارم ایستاده تا که در خوابم کند آرام

....

زیر بالش تلفن از خرسندی و از ذوق میلرزد

می دهد گویا صدایش را به من

کین اوست ، آری اوست

خود نگاهی می کند بر صفحه ،

  می خندد .

 

.... 

یک سلام ِ گفته و یک عالمه احساس ِ ناگفته

صبح و شب با هم به خیر و روز و شب اینجا که می دانی تو ،

 باید

هر دو خوش باشد ...

 

من که پلکم را دگر تاب گشودن نیست

خنده ام می گیرد از آن قصه کان اینجاست

مهربان می خندد و در گوش من می گوید این زیباست .

 پس بهانه ش ، 

پرسشی

 کین چند ساعت را چه ها کردی

تا بپرسم من که آیا از سفر من را چه آوردی

باز می گوید از آن یاسی که پشت پنجره  ، در باد ، می خندید

می زند لبخند و می گوید :

" آنهمه روئیای زیبایی که خواهی دید ."

     

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت 1:34 |
شعر های نو ام را

زیر و رو می کنی و می گویی

مشکوکی ...عاشقی؟

من ؟

معلوم نیست ؟

مپرسی... زمینی یا آسمانی ؟

ببین ..در صندوقچه ئ ما همه چیز هست

کدام یکی را تو می بینی ؟

هر کدام را نداری ، همان یکی را کادو بپیچم .  

+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 9:9 |
می آیم اینهمه راه را

وقتی به آینه هایی فکر می کنم

که لبخند تو را قاب می گیرند

 ...

آغوش گشوده ات را نبسته ، 

گلهای کوچکی که به موهایم زده ام را

بو نکرده و  دست نزده ، 

خواب می روی

....

معشوق کوچولو

سرش شلوغ تر از آن است که یادش بیافتد

دل کوچک ما گاهی

تنگ می شود .

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 9:0 |
نوشته هایم را می خوانی

و سکوت

که لامذهب آخر چرا شعرهایت اینطوری اند ؟ 

می پرسم ...چطور ؟

زیر دردها و غصه هایم خط سرخ می کشی و می گویی :

من

ناجی تو از اینها باید می بودم

...

به زودی یاس های کوچکی خواهم کاشت

که شکستنی نباشند .

 

+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 6:48 |
زیباترین لطف خداوندی

هر دم که در آیینه می خندی

آن آرزوی پاک و زیبایی

شیرین تر از معنای لبخندی

ای آرزو با من اگر باشی

حتی دو دنیا را نمی خواهم

می بازد آن احساس تلخش را

هم شعرم هم سازم و آهم

آیا کدامین صبح صادق بود

کز آن تو را در بر گرفتم من

پر کرده از گلهای دشت تو

هم فکرم و هم دیده و دامن

می رقصد این دم چون قلم در دست

بر دفترم جشنی مگر بر پاست

اینجا مگر پایان تاریکی ست

شاید سپیده خانه اش اینجاست

پر می شود چون دیده ام از نور

دل می دهم این لحظه را آرام

این شوخی دنیا و عشقت بود

اسب خیالم را چو کردی رام

من آن همه روئیای شیرین را

بیدار و آزاد و رها دیدم

رفتم مگر من تا خدا بالا

از او سوالی ساده پرسیدم

 پرسیدم آیا این چه حاصل بود

من در سیاهی ها سفر کرده م

از دشت ها ی آتش دوزخ

ترسیده و عریان گذر کرده م

 خندید در لبخند ـ تو آرام

دستی به موهای سفیدم برد

پرسید از من : دوزخ و شبها

آن خاطر ناز تو را آزرد؟

خندیده در بازوی او روحم

گفتم به این شادی که می ارزید

آن لحظه شاید اولین دم بود

کایینه رمز قصه را فهمید

   

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 20:37 |
نه نه

من پیامبر تاریکی نیستم

من

فرزند کوچک روشنایی ام هنوز

فقط

زمستان که زیاد طول می کشد

رنگ گلهای اطلسی باغچه

یادم می رود

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 10:44 |
بعد از اینهمه

که ناجی من بودی

می ایستی مقابل شعر های تیره ئ من

و می گویی

شعرهایت محشرند اما ...

به زیبا ترین باکره ء شهر فکر می کنم

که فردا صبح خواهد سوخت

راست می گویی

دل آدم بیشتر می سوزد شاید

...

نگاه های من از زیبایی تهی نیست  

 و عشق

آنقدر هست که سرخوشی های دائمم را

احساس های کوچکی که نوشته شده اند

به هم نزند

.......

 

زیبایی ها زبانم را بند می آورد

 و خوشی ها را در دل خودم یواشکی ذوق می کنم

فقط

از اول هم درد سست بوده ام .

 

....

میخوانی در گوشم :

"

  هاي بياييد من خودخواه ترين شاعر شهرم ....

زيبايي ها را براي خود و تيرگي ها را براي شعرم نگه مي دارم

که قسمتشان کنم با شما

مگر از سنگینی بار کاسته باشم

"

 

...

آنوقت پس از این هر وقت قلم دست بگیرم میدانی

از خودم بدم خواهد آمد

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 10:29 |
هان بیاد آور که باران بود

برف و سرمای زمستان بود

وآن شب طولانی حسرت ،

تا سحرگه بستر من یا تو را با گریه مهمان بود

یادمان می آمد آن شبهای بارانی

من کنارت تو کنارم

  گفتگو تا صبح پنهانی

اشک لغزیده به روی گونه ات غلطیده در بستر

 خیس میشد زیر دستم برگهای کهنه ء دفتر

                                                           روز آغازین که من بودم تو بودی آشنایی بود

                                                        خنده بود و شوق بود و عشقمان آری خدایی بود

                                                                   کی؟ کجا حرف از جدایی بود ؟ 

 

من کنار پنجره در کوچه ریزد برف

در گلویت در تقلا بغض ِ تو  ، با حرف

می فشارم سر درون بستر خاموش

و دل تنگم خیالت را کشد با گریه در آغوش

 آه کو آن عشق آخر خانه ام سرد است

خط خطی هایم به روی دفترت گویای  این درد است

می کشم انگشت روی طرح های کوچک امضات

زیر لب می پرسم از تو

  از خودم ناباورانه

همچو دیوانه ،  از این صفحات  

                                                               

                                                        روز آغازین که من بودم تو بودی آشنایی بود

                                                        خنده بود و شوق بود و عشقمان آری خدایی بود

                                                                   کی؟ کجا حرف از جدایی بود ؟ 

 چشم می بندی بخوابی 

 من صدایت می کنم آرام

سرکش این اسب سفید اندر خیالت رام

می گشایی چشم و من در روبرویت نیستم دیگر

غصه می پرسد ز تو

آیا که در آغوش گرم کیست او آخر

یاد می آری

 که دریا را اگر کم نیست ،

روز آخر گریه می کردم

در خیالت ...

صورت من آخرین باری که دیدی

نیم جان و زرد

می فشارد سینه ات را در دو دستش درد

بارها پرسیده ایی

آیا که من باید چه می کردم ؟                         

                                                         روز آغازین که من بودم تو بودی آشنایی بود

                                                        خنده بود و شوق بود و عشقمان آری خدایی بود

                                                                   کی؟ کجا حرف از جدایی بود ؟ 

صبح فردا من دوچشمم سرخ

تو خراب و خسته از بیخوابی دیشب

غرق در افکار مغشوشم پر از دردی

کاین بساط هرشب است و هر شب و هر شب

در نگاهم می شوی رد در نگاه عابران کوچه و بازار

خسته ایی از این مداوم پرسش و من خسته زین آزار

 

                                                          روز آغازین که من بودم تو بودی آشنایی بود

                                                        خنده بود و شوق بود و عشقمان آری خدایی بود

                                                                   کی؟ کجا حرف از جدایی بود ؟ 

می روم تا شهرهای آن سر دنیا

که نباشد از تو در این کوچه ها یک رد پا حتی

در نگاهم گاه گاه و بیگدار اما ،تو  می بینی

روبرویم ساکت و آرام در آیینه میشینی

 باز می گویی که این رسم من و عشق و رسیدن بود

خود تمام بازی آری پس

 "تو در آیینه دیدن" بود 

در دلم می سوزد اما بیقراری باز

گاه گاهی زیر لب می خوانی این آواز

یادمان می آید آن شبهای بارانی

من کنارت تو کنارم

  گفتگو تا صبح

 پنهانی

می برم سر در کنارت راز می گویم

 شرح پاک عاشقی را باز می گویم

یاد تو در بسترم هر شب اگر آسود

نام تو هر روز اگر ورد زبانم بود

حاصل عمر من و تو

جمع ما با عشق

سیب تلخ و کوچکِ سرخی که چیدم بود

تلخ اگر بود و گس این قصه

برترین جایی که در بودن رسیدم بود  

 

 

 

 

 

  ...........................................................................

تقدیم به کسی که به اونکه الان منم، خیلی شبیه بود .

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 6:38 |
کودکی را گفت مادر که برو ، آب پاک از جوی بالایی بیار

هین بیا این کاسه ، راه این و فلان...از همین یک جاده می رو زین قرار

کودک آری رفت و آن جو را بدید ، جو که نه ، دریای شیرینی مگر

از صدای آبشارش شد هراس ، گفت" ظرفم پر کنم زود و گذر"

رودخانه چون که بس پر آب بود ، ظرف کودک را گرفت و آب برد

کودک ـ ترسیده تا دنبال ظرف ، بس دوید و عاقبت از غم فسرد

ناگهان آن لحظه کش امید مرد ، ظرف را یک گوشه روی آب دید

 پس هراسان ملتمس گفتش بایست وآن سپس تا سوی آن کاسه دوید

پیش ِ رو چون ظرف خود استاده دید ، با چه شادی دست خود در آب کرد

ظرف را پر کرد تا بالا کشد ، جنگ با آب است و کودک نیست مرد  

بس کشید او دسته ء آن ظرف را ، خود جدا شد دسته و ظرف اندر آب

آب سنگین بود و پایین رفت ظرف ، جامهء کودک همه خیس و خراب

بس تقلاها نمود و عاقبت ، غصه ها می خورد و در ساحل نشست

اشک ها می ریخت در بالای ظرف ..."من به مادر چون بگویم کین شکست ؟ "

تا به سوی خانه می رفت آنچنان ، روی پر اشک و لباسش جمله تر

دید جوی کوچکی آن روبروست ، دختری بنهاده کوزه ش روی سر

....

ما چنینیم و خدا آن مادر است ،

آب پاکیزه همین دور و بر است

تا که ترسیدیم از آب آبشار ،

عقلمان بیچاره آمد بی قرار

.....

مرد ـ  آب رودخانه ،.... نیستیم ، جوی ما آن جویبار کوچک است

  یا که نه بهتر بگویم جوی ما ، قدرِ ظرف ِ ما و بر هر کس تک است

ما فتاده اندر این خیز و گریز ، جان فکنده هر زمان در صد خطر

عاقبت چون ظرف ِما را آب برد ، می زنیم از ظرفِ گم گشته به سر  

مادر از ظرف تو ، قدری آب خواست ، نی که آگاه از توان ِ تو نبود

کاسه گر ظرفیتش بسیار بود ، گو که باش و ما نه ایم آن را حسود .

خود بگردد سالها تا کاسه را پر کنیم از آب پاک جویبار 

یک شبه مردی نگردد حاصلت ، کی توانی خواند از اسرار  ِ یار ؟

  

    

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه نوزدهم بهمن 1386 و ساعت 5:29 |
وقتی هنوز از دنیا های دیگر نبریده ام

بدیهای اینجا اذیتم می کند

و به روشن که شبها کنارم می نشیند

گله می کنم

که از اینجا خسته ام

کدام تجربه بود که ارزش اینهمه تنهایی را داشته باشد

به من بگو روشن

مرا به کدام فردایی امید می دهی

....

چشمهایم را می گشایی

و فشارم می دهی به جلو

منی که مشتاق بازگشتن شده ام

می گویند

پرنده ایی که پیش از مرگش را فراموش می کند

زیاد عمر نمی کند

 

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 6:46 |
تو ایستاده بودی آن گوشه

و من

که جام های خالی مان را به هم می زدم

تو همیشه بودی

تو همیشه ناظر بودی

هر شب که دستهای خنکت را

بر داغ چشمهای پف کرده ء من می گذاشتی

و می گفتی درست می شود

من ...

ببین من از حادثه پر شده ام

و جام های شکسته آنقدر غبار گرفته اند

که نفسهای نامنظم من

رد پای زمان را نمی تواند پاک کند

و تو ایستاده ایی آن گوشه

هنوز ...

همانجا که آنوقتها برایم لالایی می گفتی

و من ...

که همه ئ قصه هایت را حفظ شده ام

فکر می کنم

دستهای تو روی صورتم

پیش از اینها خیلی بزرگتر بودند .

مرا

در بر بگیر و بخوابان

هنوز هم وقتی می گویی درست می شود

به عادت شاید

سرم را در سینه ات می فشارم و می گویم

چشم .

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 6:18 |