تبليغاتX
پروانه آبی
نگاه های کوچکم را

می دوزم به ماه

که می لغزد در بستر برکه  

آنسان که باور ها

از دستانم همیشه لیز می خوردند

و می افتادند به آب

تا صیاد ـ بعدی صیدشان کند .

می خواند ...در تاریکی ...

بادبادکی که دنباله اش به درختها گیر کرده است

...تا رفتن راهی نیست

بادبادک را باز می کنم

و می اندازم روی آب

وقتی پیش خودم خیال می کنم

که بادبادک

بالاخره  رستگار شد .

..خودم

سایه ء ماه را هم یادم رفته .

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت 5:33 |
رو می کنم به آینه های مقابل

در گردش های مکرر

وقتیکه تا خورشید فاصله باز کردن دو پلک است  

و نگاه هایم  ،

 کودک ـ درون آینه را می پاید  ،

که از درد ـ خواب ،  چشمانش را می مالد.

 سال تا سال

کفش های کهنه ء موسی را ،

به درختهای کمر بسته ء جلوی آتشکده

گره می زنم ،

چشمانم را می بندم 

و  چهار زانو می نشینم روی زمین

تا بابانوئل ...برایم چراغ های کوچک رنگی هدیه بیاورد

هنوز از سال قبل یکی دوتا چراغ دارم ،

که زیر آیه های کتاب های مقدسم را

جسته و گریخته ،

 خط می کشند

ستاره ء آبی ام را در دستم می فشرم و می خوابم . 

وقتی هنوز کشف نکرده ام

بابا نوئل هدیه هایش را از همین بازارچه ء بغلی می گیرد .

 برای همین شاید باشد

 که همیشه همان چیزی را می گیرد

                                           که من خواسته ام.

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت 5:3 |
تا من ...تا اوج ـ خوب و خالص ـ خوشبختی

یک قدم است

روئیا هایم را به ردیف انگشت می گذارم

و فکر می کنم

به قافیه های طولانی

که احساس هایشان را

 در شعر های کوته من

 نمی توانند تمام کنند 

و گذشته.

 ...

ببین

در گلوی من قناری کوچولو یی هست

که نوت های سرخ و رسیده ، نامت را

هنوز و همیشه

 در اشتیاق نوک زدن است

 

+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 1:35 |
شمعم کجا به پای که سوزم ؟

سوزم  چه حس ـ نو بفروزم ؟

احساس کو که قافیه بندم ؟

بندم قبای کی که بدوزم؟

دوزم کدام کی که بپوشد ؟

پوشد چه روشنی که فروزم ؟

روشن کدام چشم و دلی ، دل

دل کی کنم ز دل که بسوزم؟

سوزم چه ساز را بدمد دم ؟

دم دم گذشته روز و به روزم ...

روزم کدام روزه که من را

من نه،هنوز، "من نه هنوز" ام

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیست و سوم آذر 1386 و ساعت 10:4 |
مرور شعر های گذشته

و من ...که بارور یک وجود نو ام

...

از دامان پاره پاره ء معشوق

چنگ های زده شده را

و از تمام لحظه هایی که بود زوالم را 

و غصه را و درد را

احساس های مداوم مرگ را حتی

نمی شود پس گرفت.

...

من نه ...من نباید حتی .

اما

قاب خالی در باور کن

دلش برای سلام های آرامت تنگ می شود.

وقتی که لذت بخش تر از آن لبخند ها نیست

اینهمه خوشبختی .

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیست و سوم آذر 1386 و ساعت 9:25 |
گشوده

درست مقابل من

کتاب های کهنه و خاک گرفته .

... 

در روئیا هایم ، 

بر روح بیقرارم انگشت می کشم .

...

..

 وقتی که وقت نیست مفهوم ها را یکی برایم بنویسد  

شک می کنم و کلمات را از شعرم می چینم

گاهی که بعد از اینهمه سال

هنوز خیال ها در ذهنم مشوش اند

آنسان که گاهی حروف در دستم می لغزند

بی آنکه بدانم حرفی برای گفتن هست

...

فکر می کنی چه حسی ست

وقتی نبضت را می گیری و نمی زند

بیست و چند سال است

یک نفر هر شب یقه ام را می گیرد

و دست می گذارد بر شاهرگهای زنده ام

تا من بپرسم : نبضی هست ؟

و نگاه های مکررش که جویبار هارا شرمسار می کند

از من می برند ،

تا برگردم ...

و اندوهم را در زانوان بغل کرده ،

 بنشینم روی تخت

و نفس ...

دوباره صبح ...

یادم نیست که بود و چه گفتیم .

می گویند من روح سرکش عریانی بودم

که لباس ها همیشه تنم را می زد

بلورهای وجودم را حس می کنم

که خش خورده اند .

   

...

 

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 و ساعت 9:45 |
خط های ممتدم روی صفحه هایی

که حنجره هاشان عقیم شده ست

وقتی کلام آنقدر بیمعناست

که به احساس های مقدسم شک می کنم

با من گفته بودی

که هر وقت دلتنگ می شوم

ساز های شکسته مان را بغل کنم

... به انگشتان یخ زده ام

روی تار های تیره می نگرم

 که  پیش چشمم تار می شود ،

خیال ـ تو ...

که دستت را می گرفتی به حفاظ

{که نیافتد بنیامین کوچولویت}

...

و من که باور را گم کرده ام

 گل می کنم ، در باغهای بابل

افسوس های مکررم را

 که چون  بزرگ تر از دهنم شده اند

  دیگر  نمی شود خورد

...

 

...گله کن ...که شعر هایم شاخه به شاخه می پرند

این ،

ذهن آشفته ء من است .

...

برای من که همهء عمر بیخواسته متمایز بودم

 تعریف کن که شعر یعنی چه

وقتی در هیچ قالبی جا نگرفتی

بالاخره ،

یکروز به سرت می زند

که بریزی روی زمین .

 

+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 و ساعت 3:49 |
نفس هایم

و خلسه های دائم و آرام

ببین

نگاه های مرتعشم

که دور های متوالی را چرخ می زنند،

همیشه تو را خواندند .

 و ساز ـ خوابیده روی تخت

که در بطنش ،

فریاد های کوته من در گنبد های کبود  را

آبستن است

...

.....

دستم را

بر رگه های شعر که روی کاغذ می تپند می کشم

و آه عشق ...آه عشق

تنهای بالاترم ، به خواستن تحریک می شوند .

 

...

هنوز مثل بچگی هایم

یکی هست که شبها برایم نام های شاد - تو را

تکرار میکند .

و هنوز

جایی هست که مردگان همیشه در آنجا ،

آواز های زنده ء بودن را می خوانند

...

ستارگان که همیشه کوچک بودند،

لبخند های سرخ تو  می سوزدم هنوز .

 

مادرم می گوید:

بالاخره سر به بیابان خواهی گذاشت.

  

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت 8:44 |
و درد

که زیبایی ها را رنگهای تیره می زند

دوباره مسکن ها کار نمی کنند

و رجوع

به ذکر هایی که روزهای اول به من آموخت

صدای مداومش

که خداوندش را می خواند

و من ...در خلسه های بلند ...

بلندتر از اوج های طولانی دوران طلایی

در عین لذت و آرامش

آفوش گشوده ایی را خیال می کنم  

که وجود خارجی ندارد

و به خودم می گویم

نه نه ...فقط به خاطر درد است

منی که همزبانم را ...

در سرزمین بیگانه گم کرده ام

و رگهای خسته ئ من

که بودن ـ تکراری را به اجبار پمپ می کنند

به یاد انوقتها

که زخم هایی که می زد را یاس های خانه شرمسار می شدند

چشمم را می بندم

و صدایش در گوشم می پیچد  

آرام باش ...عزیز ـ دل خداوند .

دردهایم را ...که جامه های تیره و بد بوی روزند 

در می آورم  

...

"

مهتابی که می تابد , بر مهی که می بینم و بیداریم را که چونان خیالی خام , محو خود کرده است ...

تا بدانجا که هنوز نفهمیدم , خوابم یا بیدار !

 

---------

"

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه هجدهم آذر 1386 و ساعت 9:53 |
و آرزو کردم

فرصت دوباره را

که از اول هم نداشتم

برمی گردم به گذشته

آنسان که گذشته به من برمی گردد و مرور ...

گنجشک کوچک ـ زخمی بودم  

وقتی پرواز را از من می خواست

و بالهای شکسته ء من

که فرصت ترمیم نداشتند

...امروز

که پیاپی تمام دیواره های قفس طلایی ام را پر می زنم

به فرصت کوتاهی فکر می کنم  

که تمنا کرده بودم

اندوه

دلم برای دست های مهربانی که کودکانه بالایم می انداخت

و نگاه های بیقراری که پرواز را از من می طلبید

تنگ می شود

قفسم را می گشایند

 و اینک ...

لحظه ایست ،

که خرسندی ـ او را کم دارم .

  

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه هجدهم آذر 1386 و ساعت 9:36 |
مرا ببر مرا به بیکرانه های آسمان

مرا ..به دشتهای باز و پهنه های دور و بی نشان

مرا ببر به قله های دور ـ آنسوی بهار

به آرزوی دوردست گم شده به بیقراری ـ فزون ـ آبشار

دوباره دست های کوچک مرا بگیر

گذر بده مرا ز دره های تیره غصه های تار و پیر

بیا ...دوباره مثل قبل بچه می شوم

دلم ز سنگ های کوچکی که نام های خوب را نوشته اند

زنو جوانه می کند

به من دوباره راه و چاه را نشان بده

و قول می دهم که این بهار

دوباره سبز می شوم ...دوباره تازه می شوم   

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه هجدهم آذر 1386 و ساعت 3:39 |
و اولین زخمی که زدم

و تشویق و تمجید و تحنیت های بیشمار بقیه

که آفرین مرحبا بزرگ شدی

و کابوس های شبانه

هر چند که بی اراده خورده بود

هنوز که هنوز است

روزی هزار بار ملاقات می روم

مثلا قرار بود مثل بقیه آدم بشوم

می دانی چه صلاح

من نیستم .

راستی ...می گفت که دستش را سپر من خراش داده

دفعه ء بعد باید یک تکه پارچه ببرم .

...

..

.

به همین سادگی

گاهی مردم فکر می کنند خرفت شده ایی  .

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه هجدهم آذر 1386 و ساعت 3:11 |
دو باره برگردیم به سر ـ خط

اولین باری نیست که تا نقطه ئ آخر رفته ایی

و نامه را در هم فشرده ایی

از تکرار خسته ام

هر بار

هربار 

شاهزاده ء قصه ...

تمام اژدها ها جان داده اند

و هزار هزار چشم می پایند

که تو از قلعه بیرون بیایی

...

و هیچکس نمیداند

که شاهزاده ء محبوس

چشم هایش به تاریکی

و دلش به اندوه

و خودش به تنهایی 

عادت کرده

و آخر قصه معلوم نیست

شاید همه بگذارند برگردند خانه شان

و شاید 

برای قلعه اژدها های تقلبی استخدام کنند    

+ نوشته شده توسط ساره در شنبه هفدهم آذر 1386 و ساعت 1:43 |
وقتی که دل گسستن را یاد می گیری

ترس ها را و دردها را میگذاری جلویت

و پیاپی می گویی نه

روئیا هایت

از معشوق ـ گریخته باردار می شوند

و تو ...

 رو می کنی به دنیاهایی که وجود ندارند

باشد باشد می فهمم

تو زخم خورده بودی ...می دانم

وقتی که زخمهای کهنه چشمهایت را به زیبایی کورکرده اند

آرزوهای شیرینش را در هم می شکنی

و غرورش را ...

اگر چه چند قطره اشک از بزرگمنشی اش نخواهد کاست

می شمارم

و دفعه ئ اول نیست که از حجله گریخته ایی

روزهای مرده را زنده نخواهی کرد

بازگشت را...

به کدام آغوش می جویی ؟

وقتی که دل گسستن را یاد می گرفت

ترس ها و دردها و ناکامی هایش را می گذاشت جلویش

و از من ...که عزیز تر از نفسش بودم می گریخت

دردش را و ترسش را و اندوه های مداومش را یاد گرفتم

معالجه اش نکردم

خودم وا گرفته بودم .

          

+ نوشته شده توسط ساره در شنبه هفدهم آذر 1386 و ساعت 1:35 |
بیا ...و اینهمه آزادی ...

همانوقتها که پای زن را به ستون های خانه می بستند بهتر بود

اشتباه های کرده

که در سرم مرور می شوند

و آهوی کوچولو ...که پیاپی زمین می خورد.

طبیعت کنترل نشده مان

و 

قانون که قانون جنگل است

مدلهای عریان تلویزیون

و برادر تازه بالغم که می پرسد : این یعنی آزادی ! ؟ 

...

چند صد سال عقبیم ؟

...

زانوهای همه مان خونی است

...

به آهو هایی فکر می کنم

که دویدن یاد می گیرند.

  

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه شانزدهم آذر 1386 و ساعت 7:20 |
از من ...

گفتن آسان نبود ...هر گز هر گز

حتی برای روئیاهایم نتوانستم خودم را معرفی کنم

وقتی که با اسم شناسنامه ام تطبیق نکردم

تنم که پیش از اینها دوست نبودیم

 همخوابه ء هزار آرزوی نو می شود

وقتی که من همیشه یک چیز کم دارم

و اعتراف ... 

که من و تنم

از آن زوج هایی هستیم

که کمتر از  ده دقیقه 

با هم مماس می شویم  

 ...

همان ده دقیقه هم باور کن

برای آن است که در  جایی که هیچ جا ست

همدیگر را از یاد می بریم

همان ده دقیقه هم چشمانش را می بندد

و آغوش دیگری را خیال می کند

تا من وقت کنم برای چند لحظه ،

خانه ء فکرمان را که اینهمه ریخت و پاش است ،

جمع و جور کنم  

و بیایم تند تند بنویسم

تا فراموش نکنم بودن را .

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 21:21 |
می ایستیم

به موازات

من و تمام خوبی ها 

که آینه ئ همیم

...

 و دستهای کشیده ئ آرزو

تا لمس نرم ـ یک لحظه از خوشبختی

وقتی همین دو قدم انطرف تر

تمام تیرگی ها  من و تو را قطع می کنند

...

گاهی خیال ـ گریز به سرم می زند

از تو

از تو ...بیش از همه چیز

می خواهم بگریزم  

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 5:42 |
وقتی که خشم

روئیا های زنده و آرام را

بر هم می زند

مشتت را گره می کنی

که آنچه "فکر میکنی " درست است را

به زور به حلقوم بقیه فرو کنی

وقتی که گرسنه نیستند

و بودنشان ، دریافت های تو از هستی را هضم نمی کند

به سادگی ـ یک اتفاق

بد و خوب برای من و تو همیشه مطلق نبود

به سادگی یک واکنش

من سکوت اختیار کردم  زیرا که پیش از من فریاد را تو برداشته بودی

و تعصب را

و غرور

و اینکه هرگز ندانستم

برای چه من و مردم ـ من

همیشه فکر کردیم که علم غیب داریم

و همیشه حس کردیم که بقیه ابلهند

و چون تو مثل من نیستی ...پس من تمام زیبایی هایم و تو تمام زشتی ها

برای خاطر پاک ـ خدا

یک دفعه کاش فکر می کردیم

که از مقام قضاوت ، باید استعفا بدهیم

زیرا که قاضی پیش از همه چیز باید بیطرف عالم و عادل باشد

که من و تو ...نبوده و نیستیم

من اینها را از دین خود تو استخراج کرده ام

که استفاده اش را بلد نشدی .    

سی پاره کن مرا

و هر چه دوست نداری نپذیر

تواینگونه گویا یاد گرفته ایی .

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 5:36 |
همیشه احساس می کنم

                 اندیشه های موجود دو زیستی ،

                                                    که زندگی کردن را بلد نیست .

پوستم آرزوهایم  می خشکد ...حتی در آب

و مفصل ـ باور هایم آب می گیرد...حتی در خشکی

 قلمم در آفتاب ذوب می شود

 وقتی که در تاریکی ، نمیتوانم بنویسم

و غریبه ایی هست که هر وقت صورتم را می شویم

از من می پرسد

تو کدامی ؟...تو چه ایی ؟ ...تو کیستی؟

 و من ...

که تمام عبادت های دنیا را گشتم

وقتی که هیچ لباسی اندازه ام نبود

برگشتم به دختر ـ لجباز ـ کودکی هایم

و عریانی را لرزیدم

وقتی که پا روی خارهای برف گرفته گذاشتم

ببین ...اینجا تمام زمین سفید می پوشد

و تو قادر نیستی که فرق ـ خار و گل را بدانی

وقتی سینه سرخ های مرده را پوتین هایت لگد می کنند 

تازه یاد خواهی گرفت که زیبایی ها آنچنان هم دلرحم نیستند

 قلمم را می گیری

وقتی که شاعر باید زیبایی های دروغی بنویسد

که تو دل خوش کنی به عروس های کوچولو که کفنی تنشان می کنند

و فریاد های دردمند حنجره ایی را بشنوی که راه دیگری برای گفتن ندارد 

به تو پیش از اینها هم گفتم

که هنر ،  دردهای نگفته ء آدمی اند

و تو پیاپی گفتی که زخم های عمیقمان را باید گلدان گلهای تازه کنیم

وقتی که خاک عفونی مان  می کرد

و دانه های روییده بوی چرک گرفتند

...

من از اول هم فریاد می زدم

عکس های روی دیوارت با هم جور نیستند

اسطوره های مساوی پیدا کن

دو سال دیگر که پسرت نوشتن یاد بگیرد

خود تو آسمان بر سرت خراب می شود که ببینی

بالای دفتر هایش می نویسد :

به نام اسطوره های پوشالی  

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 3:5 |
قسم خورده بودی


تو در آخرين لحظه در آخرين روز


همانجا که امّید و احساس و آواز آمیخت


هماندم که روئيا در آيينه ء آب پژمرد


در آن گوشه ، آنجا که نارنج ها ریخت


چه عهد و وفا ساده افسرد


چو آن شور و شر ها چو خواب ـ سحرگاه طی شد


نوازش تو را بيش از آزار آزرد


و آن عشق ـ آزاد  ، آن بهترين شعر


چه آرام و بيجان گرفتار ـ دست ـ کدامين و کی شد


شنيدم که پروانه در پای یک شعله جان داد


چه بیهوده چون شمع پیش از سحر مرد .


قسم خورده بودی که باران می آید


ببین ....قاصدک دانه های مرا برد با باد .
 

+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 9:33 |