همیشه احساس می کنم
اندیشه های موجود دو زیستی ،
که زندگی کردن را بلد نیست .
پوستم آرزوهایم می خشکد ...حتی در آب
و مفصل ـ باور هایم آب می گیرد...حتی در خشکی
قلمم در آفتاب ذوب می شود
وقتی که در تاریکی ، نمیتوانم بنویسم
و غریبه ایی هست که هر وقت صورتم را می شویم
از من می پرسد
تو کدامی ؟...تو چه ایی ؟ ...تو کیستی؟
و من ...
که تمام عبادت های دنیا را گشتم
وقتی که هیچ لباسی اندازه ام نبود
برگشتم به دختر ـ لجباز ـ کودکی هایم
و عریانی را لرزیدم
وقتی که پا روی خارهای برف گرفته گذاشتم
ببین ...اینجا تمام زمین سفید می پوشد
و تو قادر نیستی که فرق ـ خار و گل را بدانی
وقتی سینه سرخ های مرده را پوتین هایت لگد می کنند
تازه یاد خواهی گرفت که زیبایی ها آنچنان هم دلرحم نیستند
قلمم را می گیری
وقتی که شاعر باید زیبایی های دروغی بنویسد
که تو دل خوش کنی به عروس های کوچولو که کفنی تنشان می کنند
و فریاد های دردمند حنجره ایی را بشنوی که راه دیگری برای گفتن ندارد
به تو پیش از اینها هم گفتم
که هنر ، دردهای نگفته ء آدمی اند
و تو پیاپی گفتی که زخم های عمیقمان را باید گلدان گلهای تازه کنیم
وقتی که خاک عفونی مان می کرد
و دانه های روییده بوی چرک گرفتند
...
من از اول هم فریاد می زدم
عکس های روی دیوارت با هم جور نیستند
اسطوره های مساوی پیدا کن
دو سال دیگر که پسرت نوشتن یاد بگیرد
خود تو آسمان بر سرت خراب می شود که ببینی
بالای دفتر هایش می نویسد :
به نام اسطوره های پوشالی
+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت
3:5 |