وقتی که هیچ عبادتی ارضا کننده نیست
و روح من که می کوبد بر قفس
چشمت را می بندی و درد می کشی
میپرسی ...مگر من چه کم گذاشتم ؟
تمام روز مرا می خندانی
تا بودن یادم برود
و معناهایم را عوض میکنی
مینشانی ام در بغلت و میگویی که از اول باید اسلام را برایم بگویی
میغلطی در بستر
میپرسی ...خوشحالی؟...من ...اشک میلغزد در چشمم
نه ...خرسند نیستم
وقتی که زیبایی ها به تیرگی آغشته اند
و روح بیقرارم ...که پابند عشق کوچک ـ تو نیست .
و روزها را می شمرم
وقتی از من قول میگیری که کار احمقانه ایی نکنم
و هنوز فکر میکنم
که هیچ چیز برای ماندن نیست

