تبليغاتX
پروانه آبی
می خواهم خودم را بکشم

وقتی که هیچ عبادتی ارضا کننده نیست

و روح من که می کوبد بر قفس

چشمت را می بندی و درد می کشی

میپرسی ...مگر من چه کم گذاشتم ؟

تمام روز مرا می خندانی

تا بودن یادم برود

و معناهایم را عوض میکنی

مینشانی ام در بغلت و میگویی که از اول باید اسلام را برایم بگویی

 میغلطی در بستر

میپرسی ...خوشحالی؟...من ...اشک میلغزد در چشمم

نه ...خرسند نیستم

وقتی که زیبایی ها به تیرگی آغشته اند

و روح بیقرارم ...که پابند عشق کوچک ـ تو نیست .

و روزها را می شمرم

وقتی از من قول میگیری که کار احمقانه ایی نکنم

و هنوز فکر میکنم

که هیچ چیز برای ماندن نیست

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 و ساعت 1:53 |
هنوز نفهمیده ام

وقتی سرم داد می زدی  

و لعنت به من و تو و عشق

که تار و پودمان را آب و آتش و باد و خاک بافته بود

تا جمع هر چه ضد و تناقض باشیم

میگفتی:

در من دو نفر هست

یکی که تو را خداگونه عشق می ورزد

ویکی که می خواهد تمام تنت را به گرسنگی بدرد

از خودت بیزار میشدی   

و بیمار گونه پاکی مان را جلق میزدی

تا پوست خشک لب هایت

حریر پوستم را  نخ کش نکند

وقتی که درهای دنیا را بسته بودند

و من ..که هیچ چیز برای داشتن نداشتم

وگرنه بخشش را طبیعت میتوانست به من بیاموزد

...

 و از من و تو هیچکدام نمی دانستیم

که دوست یعنی چه

..تو میگفتی که لعنت به عشق

وقتی که حتی دستم به تو نخورد

کدام پیمان را نگه دارم ؟

من ...

لبخند های گم شده ات را میجویم

اینک

که از زنبور های درخت مجاور بارور می شوم

به ریشه های واریس گرفته ام نگاه میکنم

و فکر میکنم

که تو

ریشه دواندن در خاک را

بلد نشده بودی.

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 و ساعت 0:59 |
بودن یا نبودن

و مسئله وقتی پرسیدیم حل شده بود

پدربزرگ پایش را در کفش های چارلی چاپلین می کرد

که از نئشه ئ بقیه بپرسد بودن چیست

وقتی که پدر میگفت

"ما به انجماد بودن رسیده ایم ...در سرزمینی که نه نور هست و نه آفتاب "

و راستش را بخواهی آفتاب

هست و گرمم نمیکند

فقط پوستم را می سوزاند

و منم که مداوم پوست می اندازم

 وقتی که صورت مسئله را آب برده بود

به تو رو میکنم و می پرسم

 که بودن یعنی چه

تو ترجمه ء کتاب های شریعتی را قاچاقی برایت از آنسر دنیا می فرستند

و نه در گوگل و نه در دیکشنری های متعددت

هیچ چیز نیست

من از خیال ـ نبودن دارم می میرم

وقتی که تو در خلسه ئ اوج های مداوم و کوتاهی 

وزنم را روی تو می اندازم که چشمت را بگشایی

که نور چشمت را بزند

آنسان که رگت در لبخند های لذت ـ بیرمقت در دستم می زند

و دوباره می پرسم و  به من بگو....   

که بودن یعنی چه

سرم را بر سینه ات میفشری و میگویی

"هیسسسسسسس

انرژی تو دختر، تمامی ندارد نه ؟ "

 فرهنگ لغت مرا بگشا ...

انرژی :

چیزی که نمی گذارد یک پلک ـ آرام روی هم بگذاری . 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 و ساعت 7:6 |
متعتک نفسی بمدتا معلوم من الیوم ـwhat ever الی who cares 

و هر چه از این قبیل

...

فقط جان ـ تو جمله های عربی اش را کوتاه تر کن

توان از کف بنده خدای خواننده رفته

الان کف زمین پهن می شود

که منم بچه مسلمان

کتابم هست قرآن

از این مذهب و قرآن  

همین را استراج فرموده ایم

که وقتی مومن و مومنه ،

                                    شهوت خونشان بالا زد

                               به اظافه به اخر خط رسیدن

                             و این نتیجه که نگرد ، نیست . 

به عقد موقت هم در آمده 

و مهریه و مدت و عده ء چهل روزه را هم

که داده و که گرفته

اسم ـ فامیل بچه را هم بی خیال

فوق فوقش یک صف ۱۰۰ تایی راه می اندازیم تست DNA بدهند

هم فال است و هم تماشا

 نود و نه تاشان هم یا دوست یا آشنا از آب درمی آیند ...

در صف هم وقت زیاد است

 حسابی گپ میزنند

زندگی دو روز است عزیز

خوش می گذرد  .

 

+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 و ساعت 7:34 |
ببین

از حقیقت که تا همیشه نمیشود فرار کرد

تازه عزیزم

فرار به کی و کجا ؟ تا کی؟

...

فردا صبح

صورتت را می شویی

و خیلی ساده

می روی جلوی آینه

و به همه می گویی 

سلام ، صبح به خیر

انگار که هیچ کس و هیچ چیز ...هیچ کجا کشته نشده

فقط

آنقدر خون بالا بیاور

که بشود بگویی

پیرهنت را از اول که خریدی ، قرمز بود

بقیه اشتباه گرفته بودند .

باور بزرگترین دروغها

به این است که سیاه را مداوم جلوی کسی بگیری

و دائم تکرار کنی که این سفید است

 خیالت نباشد رفیق

من و تو مفهوم ـ مرگ و زندگی را هم

همینطوری بلد شده ایم

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 و ساعت 8:26 |
بالهای کوچکم را

می گشایم ...

آنسان که باور نکرده ام از آن ـ منند

و نگاه های حیرت زده ء مردم

...

دستم را می بوسند

...

  و معشوق ـ کوچولو

غیرتش بوسه ها را پاک می کند .

ساعتها با من حرف می زند

و هنوز نمی توانم متقاعد باشم ...

که بال هم یک عضو خیلی خیلی شخصی است

که فقط از آن تو باید باشد

و به قول تو دوتا جنبه دارد

و هیچ تضمینی نیست

که اگر بالهایت را بتکانی که گرد و خاک نگیرند

تماشاچی ها هوسی نشوند .

...

دردت را

رنجور و دردمند می شوم

دستت را می گیرم

...

و سالهاست که مثل همه ء آدم ها روی همین زمین راه رفته ام

...

به من قول میدهی که برایم

یک خانه روی قلهء قاف بسازی معشوق ؟

آخر بالهای پیچیده شده در پارچه ام

درد می کنند . 

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیستم آبان 1386 و ساعت 0:49 |
هیچوقت فکر کرده ایی

که زندگی برای من و تو چطور می گذرد

من صبح زود بلند می شوم و روی صورتم لبخند های دروغی می مالم

تو تمام دیشب گریسته ایی ...

و صبح ...می گویی که احتمالا ، آلرژی فصلی داری

من و تو ..همیشه قبل از خودمان معنی شده بودیم

وقتی  من باید مظهر زیبایی و لطافت و آرامش می بودم   

زیبایی ها را حتی خواب نمی دیدیم...

زانسان که زیبایی در من محدود شده بود .

وقتی تو باید مظهر قدرت و خشونت و بی اعتنایی باشی

من همیشه به شاخه ء خشکی تکیه زده بودم

که شاخه های پیچیده ام خوردش می کرد.

می گویی بیا بیرون ...من خوبها و بدها را می گذارم مقابلمان

وقتی که هیچ چیز دیگری بلد نیستیم ...

چقدر خسته ام ...

میپرسی:... که پدرانمان ...چه خواهند گفت؟

میپرسم :  به کودکانمان چه بگوییم ؟

من و تو ...گفته هایمان همیشه در گفتن ـ هیچ چیز گم می شود

می گویی که آینده برایت دردناک خواهد بود

و گذشته قلبم را در هم می فشرد  

وقتی که حال را ...در تو آینده و در من گذشته می گریست

بیا

سرمان را تا ته می کنیم توی لجن

که لااقل در کثافت خفه شدن را همین حالا حس کنیم   

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیستم آبان 1386 و ساعت 0:19 |
و ساعت نه صبح.

...

..

دلم برای تو تنگ است

و طاقت اینهمه ممکن نیست

بیا به پیشگاه آینه تا من ...

..

به گیسوان پاک ـ تو گل بوسه خواهم بست

...

تحمل و غم و ساعت گذشته از سرـ ظهر

و عکسهای تو در روبروی من که می خندی

دلم برای تو تنگ است

دوباره میگویم

 ...

و شب که هیچ نگفتم ولی بدان و بخوان

...

 

برای آنکه تحمل ز دست من نرود

تمام روز خیابان قدم زدم دختر ...

...

...

ببخش صبح نشد صبح سخت دیرم بود

و کار و درس و مشغله تا شب رها نکرد مرا.

و شب که خسته رسیدم مجال حرف نبود .

... 

از آن سبب که ندانم ز من چه خواهی خواست ،

دوای درد  ـ دل ـ تنگ ـ صبح ـ فردا را

                                   یکی دوبار برو دوش ـ آب سرد بگیر .

 

+ نوشته شده توسط ساره در شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 22:56 |
چقدر از عشق گفتیم

بیخیال بابا

کوتاه بیا

پاهایمان فعلا که در گل ـ طبیعتمان گیر کرده است

باور نکرده ایی

که نفس کشیدن معمولی هم

دارد یادمان می رود

توقع داری

که ضربان قلبمان

از این پس برای خدا شش هشتم بزند .

باشد قبول

 بگو نت خوانی یادمان بدهند .

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 9:32 |
وقتی که عشق

به لرزشهای مکرر من عادت کرده

سرم را روی سینه اش می فشرد

و پیاپی در گوشم می خواند

 "با من امنی عزیز "

 پوست نمناکم را می بوسد

تا از دو زیست بودنم

به یکی عادت کنم

...بیچاره معشوق

همین دیشب ...وقتی که بین زمینی ترین خوشایند هایش

و دعا هایی که گوش می دهد تا طبیعتش را فراموش کند  گیر کرده بود

بزرگترین راز زندگی اش را با من گفت

{من در بچگی ام ماهی هایی در جنوب دیدم

که بیرون از دریا روی ساحل راه میرند

و مثل من

و تو

هنوز نمی دانند

با آبشش هاشان چکار کنند}

نگاه هایش از تقلاهای من دیوانه می شوند

روبروی قبلهء گم شده اش می نشیند  :

"

وگله

که لعنت به همه چیز ...

زیرا که راه حل مسئله را هیچ کس به ما  نیاموخت .

تا آنجا که با خاکستر آرزوهامان

یکدیگر را سیاه کنیم .

"

 ...

از وقتی برایمان جشن عبادت گرفتند

تمام نماز هایمان را

خیس خواندیم

آنقدر که از خودمان بیزار شدیم

و بعد ...

بفرستمان مشاور روانی

و به سوال بگیر

که برای چه از خود خودمان متنفر بودیم .

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 9:14 |
اعصابش از دستم خورد است

و دلش نمی آید

که کشیده ام بزند

...

می گوید

تف به روزگار

به تو گفته بودم مردها همه شان همین اند

من آخر خودم یکی شان بودم ...

..

هر که ناموزد سخن زاموزگار ...

لاجرم آموزد او را روزگار .

...

پیش از اینها به تو گفته بودم

که زنها هم همه شان همین اند

من آخر خودم یکی شان بودم .

..

فقط

من اشتباه های تو را می بینم

و به تو می گویم

عیب ندارد عزیز

و دو دقیقه بعد خودم را آنقدر به آن راه زده ام

 که اصلا یعنی هیچ چیز نبود

...

تو اشتباه های مرا نمی بینی

راستش را بخواهی خودم می گویم

بعد تو دنیا بر سرت خراب می شود  

و فکر می کنی

که مرده شور همه ء زنها را ببرد

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت 8:59 |
نچ نچ نچ

خیلی بد است

....

درس بگیر

که مثل من نشوی

..

من اخر آنوقت ها رقاص به درد بخوری بودم

که جز عشق و جز مستی و خدا و شیره های اصلی ـ بودن ، نمی شناخت

...

به چه روزی افتادم

همه ء روز اطوی یقه ام را می پایم

که در چشم بندگان خدا

لکه ایی بر شخصیت بیخودی که ساخته ام نیافتد

...

   خودمانیم

به زودی آنقدر دلم برای خودم تنگ خواهد شد

که پیش روی شش هزار نفر ، بزنم و بخوانم و برقصم

..

.

...تحمل هم حدی دارد ..

اه .

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت 8:11 |
تو ...

دنبال چه آمده ایی اینجا هان؟

..

تمام قصه همیشه یکی ست

که من

که هر که باشم خوب

و هر چه باشم خوب

خیلی ساده

خودم  را

دارم زندگی میکنم

" من به دنبال تو امده ام اینجا تو خود به دنبال چی داری اینقدر ارام زندگی میکنی ؟ "

بپرس

over and over

آنچنان که من بپرسیده ام بارها

...و زندگی ...که ساده ترین معناهایش را

همیشه در پیچیده ترین کلاف ها به دستم داد

...

معنای ساده ء زندگی

کلاف های پیچیده  در هم را

کودکانه پیش روی شما می گیرم

و نگاه های صادقم ...روی کلاف ها بند بازی می کند

و می افتد بر دستهای شما

و من هم

مثل تو ...هنوز می پرسم

پی چه گشتم اینهمه سال ؟

در یکی از مراقبه هایم پرسیدم ...به من بگویید که خداشناسی چیست ...

من آخر همیشه پی خود خدا دویده بودم

یکی نگاهم کرد و گفت

خدا را بی خیال عزیز

اول برایم بگو شناخت چند بخش است

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت 5:46 |
                                    به روزهای رفته فکر کن

                                     و خنده های مرده ....

                                      اشک های خشک

                                     و باوری که رفته ،رفته بود .

 

چه روزها

چه لحظه ها

در انتظار و آتش ـ

بهانه ها که دل گرفت

طی شدند

                                        کدام عشق بود عشق ؟                                          

                                         کدام خاطرات ؟

                                        من امشب این کنون که می کشم قلم

                                       بر این ...

                                        چه لحظه های تیره ایی

                                        که محو و مبهم و خموش ،

                                        درون دیده های کوچکم گذشت .

                                                                                                              چه عشق ها

                                                                                                        چه خنده ها و گریه ها

                                                                                                    چه چرخ ها که عاقبت زد و

                                                                                              چه اسم ها و رسم ها و خاطرات 

                                                                                           و هر چه بود و این و آن ، که رفت

                                                                                         ببین  

                                                                                      اسیر بازی ـ کدام  و کی و کی... شدند

 

همیشه گفت عشق عشق عشق

و عشق گوشه ء سیاه ـ خانه ،

مرده بود

و خواستن

که مثل روح من دلش،

مدام در تشنج ـ "همیشه ماندن" و" عبور"

بیقرار بود .

                                              

 

                                                زمان عوض نشد

                                                نه من ...نه او ...نه عشق و التهاب و آرزو

                                                فقط

                                               دلی که داشتم

                                               غبار سالهای تیره را گرفت و

                                                گوشه ء اطاق روی طاقچه

                                                کنار ماهیان مرده روی شیشه های خشک  

                                               زیاد ماند و تار عنکبوت زد

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت 2:15 |
باغچه ء من ...

زیاد بزرگ نبود

به قدر ـ کوچک ـ دنیا شاید

...

واینهمه گل

که هر کدام بلد شده بودند

گلهای رنگ رنگ بار بیاورند

...

مرا ببین ...که گلهای خاکستری دادم

...

برای آنکه خودم را بپذیرند

و به بهای ناچیز ـ کوچکترین نیازهایم  

گل بودنم

و ریشه هایم را

نفی کردند.

 

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 7:28 |
به مشت های گره شده ئ من

که به باقیمانده ء خاکی که نگهم داشته چنگ می زند

                                              نگاه می کنی

دستم را می گیری

ـ آرام باش عزیز

***

 نفس های بریده ام

که در بغض حل می شوند

...سینه ام تنگ تر از این تقلا های کوتاه شده ست

***

نگاهت را در چشم های خالی ام می گذاری و می گویی

ـ ببین

ستاره ء آبی رنگ ـ شیشه ایی را

در دستم ...می فشاری

...

می بینم

لبخند می زنم

 

    ــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

* ستاره ء آبی نشانه ء حظور خداوند با بنده ...و یادگار عشق است

میگوید : تنها نیستی ...منم ...که با تو ام .

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 و ساعت 8:3 |
همیشه میخواستم

برای تو پناهی باشم

پناه یعنی آغوش

...پناه یعنی امن

...

آنسان که نقصانم را از تو پناه میجستم

پناه یعنی تکمیل

پناه یعنی عشق

...

بچه که بودم

همیشه فکر می کردم

پرنده ها زودتر از انکه بفهمند جفت می گیرند

و می رفتم وسط ...

هر دوشان را می گرفتم و می گذاشتم مقابل هم

که خوب همدیگر را نگاه کنند

 و رهاشان که می کردم هر یک طرفی می پرید.

...

دست و پاهایمان را بگذار در پوست گردو

و به هم زنجیرمان کن

من ...باشد ...من زنجیر را عادت دارم ...تو اما تاب نخواهی آورد می دانم

مادر بزرگ برایم پرنده ای آورده بود

که همیشه در قفس بود

من حتی یکبار هم نوازشش نکردم

و وقتی که مرد

حس کردم ...نه تنها آسمان ....و آزادی و خوشبختی و عشق و همه چیز ...

نفسش را هم متنفر شده بود   

+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 4:8 |
دستانم ...در دستانش می لغزد

نگاه خسته و آرامش را

می دوزد به سقف

 - به چه فکر می کنی دوست ؟

: به اینکه چقدر سخت است

وقتی زیر سقف کوته اینجا

تو در دم ـ من دم می زنی

و قضای لحظه های شادی ات را نمیشود بعدا خواند

...

از سقف کوته دنیا دلم میگیرد

وقتی برایم همیشه دردناک بود

که ندانم ...

خدا می خواست چه شکلی باشیم

...

بلند شو برویم بیرون

اینجا دارد خفه ام می کند.

 

  

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت 5:50 |
ببخشید

اطاق خیلی زیادی به هم ریخته ست

و عریانی ات از پنجره در خیابان برق میزند .

...

هر چند

از دور پیدا نیست

که زیر قرآن توی قفسه

چقدر کاندوم های رنگ رنگ هست

...

در کیف بچه مدرسه ایی ها

مادرم آنوقتها  آیة الکرسی می گذاشت

...

با همچنان ذوقی

از وعده های کوته آزادی

برای معشوقش که گوشه ء تخت می لرزد

از ligalize کردن حشیش حرف می زند .

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت 3:50 |
نهیب بزن ...به من

زیرا که نا امنی را ...از یاد برده ام

...از حق که حرف میزنم
دوست صمیمی ام می گوید :
بلبل کوچولو
تو پرگرفته باشی شاید
و کلاست شاید بالا رفته ..آنقدر که در سینه ء یک مرد بایستی و بگویی: من میگویم...
ما اینجا
دیوار آشپزخانه مان هنوز همان دیوار کاهگلی ست

...

برایم از سنگسار دختران زیر ۲۰ سال میگویی

میگویم خب که چه
 مگر خود شما وعده هایتان حقیقت مطلق بود؟

...میگویی

ساره جان ...بحث مال من و مال تو نیست

آنچه هست از آن ما هیچوقت نبود ...من و تو مالک نبودیم ساره جان

 من و تو ملک بودیم

و دیوارهامان کاهگلی بود

و حرف این است

که همه راه هایی که رفتیم به ترکستان ختم شدند

...

چیزی درون من پیاپی میخواند

که دین و عشق و عدالت اینها نیست

...

من ...خودمانی ها را اینجا می بینم

و راست میگویی ...دیوار همه مان کاه گل است

برای همین

اینجا که آب و باران و برف زیاد است

گلی که بر تنمان کشیدیم که آتش نسوزدمان

 شسته میشوند

می بینیم خودمان پوشالی ست .

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه یازدهم آبان 1386 و ساعت 6:44 |