به تو
به تو دوست
که میدانی ...
از من ...تا رفتن و رسیدن ، فاصله ای نیست
بگو ...
تو جوانی آخر ...و شیوه ء روییدن را ...باور کن ...میدانی
من و هزار مثل من از غم گفتیم
تو از ستاره ء روشن بگو .
..
آه ...آه ...خاطرات گذشته ...مرورم کنید هزار بار
مرا که زیبا ترین ترانه ء دنیا بودم
مرا که آینه حتی می بوسید
به یاد مستی آن روزهای شاد
می خواهم ...می طلبم و فراموش می کنم .
....
می ایستم ...
....
اندوه....
ببین
مرا که دستانم بر جدار های در از لزرش پایین میریزد
تو از عمیق ـ زخم نمیدانی
و من اینم
از پاره های مرده ئ من
پس مانده از منی
که تیرگی ها
نصف بزرگترش را بلعیدند
و تو نبودی
و هیچ کس نبود
که بگوید نه
...
و من ...
که من سلاح نداشتم
و من که دامنم پر ـ گل بود
گریز را بلد نبودم
منی که هیچوقت نیازی به خانه و سپر و سرپناه نداشتم
مرا که میدانی ؟
آنقدر کوچک بودم
که فرق تباهی ...و خنده های کوچک کاذب را
با ایمان ...و عشق ...و هر چه خودم داشتم
به همین سادگی که میبینی
نمی دانستم
...
سرم را به دامنت بگیر درخت
چشم های تیره ام را و پاهای شکسته ام را مخفی کن
آنقدر که خودم هم گاهی باورم بشود
که همیشه برای رفتن وقت هست
و فکر کنم ...
که نگاهم را دوخته ام به خورشید
و با بهار ...
تا خود ـ خود ـ خدا ،
مسابقه گذاشته ام .
+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت
8:21 |