تبليغاتX
پروانه آبی
مرا ستودند

...هزار ها ...هزار ها

وقتی که قیمتی نبود

که بتوانند

بر اندیشه ها و احساس هایم بگذارند

...

به چه فکر میکنی ...

که از دست دادن تو ..حماقت میخواست .

...

احمقانه ترش را من می شناسم

از هزار گوشه ء دنیا

وصف خودم را می شنوم

و دلم

هنوزدلگیر همان یکی ست

که خودش میگفت

فرق گل و گه را

از هم تشخیص ندارد.

...

 

...

 تقدیم به دوست خوب ...آقای مهدی

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت 10:12 |
احساس هایم را

همین دیشب

از تو باز خریدم ...

وچه بی بها داشتی می فروختی

بهتر

.

تمام گذشته ام را اگر

و اگر

که حقیقت این نیست .

به تو فروخته بودم هم

و آرزوهایم را

اگر و اگر همه تسخیر کرده بودی

اگر و اگر ...

هیچیک را باز نخواهم خواست

...

فکر نکردی

که آینده را ...و دلم را ...و آرزوهای نو ام را

به هیچ چیز و هیچکس

قرض نداده بودم .

یک ثانیه به من بدهید

هزار کاخ آرزو خواهم ساخت

یک لحظه ...

قلبم را ...اولین قناری که میخواند ، خواهد پراند .

من به جاودانگی ...معتقدم .

 

+ نوشته شده توسط ساره در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 23:22 |
نه نه نخواهم گریست

و هق هق هایم در تلاطم تقلا هایم ...امشب گم نخواهد شد

...

..

.

من هستم ساره

 ...من هستم

چشم هایت را ببند ..

دریا از گونه های تو خیس تر نیست

سرت را بگذار بر دامنم

زیرا که عشق زنده ست

به روشن فکر کن

...و به رویش

و روز های خوب بهاری

و یاس های کوچک و عاشق

به باغ خاطره هامان

و دوستی

به هر چه خنده و شادی بود

...

من امشب

تا خود صبح ...

تبت را پاشویه خواهم کرد

واگر شده حتی 

خدا را خواهم آورد بر بسترت 

که باور کنی

عدالت ...خدا ...و عشق

نمرده بودند .

 

+ نوشته شده توسط ساره در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 7:49 |
...شعر هایم را

بنشین تجزیه کن

ریشه ریشه ... مثل گوشت پخته ...

و مویرگهایش را بکش بیرون

تا به همه نشان داده باشی

که هیچ چیز نبودم

...

شعر ؟ کدام کشک؟

من اصلا شاعر نیستم

من ...

باور کن

که پیش از همه چیز

آدم بودم

زن بودم

و احساس های عادی و سالم داشتم

فقط ...

شکل گریه هایم با بقیه فرق داشت

...

وثتی که هیچ وقت فکر نکردم

 ...که نیاز بود

که اشتباه های نکرده ام را

در نقاب های مشخص و مستحکم  

مخفی کنم

...

...

نه

نه ...

اگر فکر میکنی که پس از مرگم

پی ـ نامی هستم در تاریخ ...

من که بودنم را زندگی نکرده بودم

پس از مرگ زیستن را برای چه خواهم خواست ؟؟؟

...

فریاد های ناموزونم را بشنو

یا نه ...

مگر که بی پناهی هایم را

و غربتم را

به درخت های خشک شده پناه نبردم ؟

...

رهایم کنید

من مگر از هیچ کس چیزی خواسته بودم؟

 

+ نوشته شده توسط ساره در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 7:8 |
مرور کن ساره

یادت هست ؟

یادم می آید ...مداوم ...مدام

نفس های کوته و بیمارم

که در سینه ام از درد به خود می پیچیدند

همیشه بیشتر از آنکه باید

از درد من درد می کشید

...و نوشته های مبهم ...

که عشق نمیگذاشت باور کنم .

 

اینجایی ساره

تو اینجایی

  که نمی شنوی کنون که من برای پیر بودن تو , بدم , ننگم , کثیفم , پر از گناه و گناه سازم

 

وحشتش را می دیدم

به هیچ چیز نبود پناه ببرد

وقتی نگاه هایم پیر می شدند

 واز من ...تا زوال ...فاصله مرده بود

نگاه های دردمندش را می دیدم 

 

افسوس...

 

مرا ...

پیش از آنکه بفهمد

                         چقدر دوست دارد ...

                                                  نابود کرده بود  .

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 6:47 |
بلاخره می فهمیدم نه؟

...مرا دیدی

یکروز ...

که نفسهایم در دستهایت می پژمرد

و شاید ...برای اولین بار

تو را ...و مرا ...فهمیدی 

رها کردی ...همه چیز را

و من که نمی فهمیدم ...

که از چه درد داشتی .

...

بالاخره می فهمیدم نه؟

 نفس های نامنظم و رنجورم را بشمار

لکنتهای نامفهوم من

گاهی خیلی سعی می کند

همخوابه های بی شمار تو را بشمارد

...

گریختی ...

باشد ...باشد

..من ...وقتی رفتنت را پیش در و همسایه اشک ریختم 

بالاخره فهمیدم معشوق

 

بالاخره ...

فهمیدم .

 

+ نوشته شده توسط ساره در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 6:30 |
معامله نبود عشق

و گر که بود

تا اخر هستی اش

بدهکار دانه های اشکی می ماند

که فرشته های کوچک ـ درد ،

 به پایش نوشته بودند

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 و ساعت 15:28 |
به گرگهای گرسنه فکر کن

و ماده گرگی

که بچه خرگوش زاییده ست .

....

به عقاب های ماهیگیر فکر کن

و عقاب کوچولو

که رقص های ماهی سرخی در آب

هوسش را تحریک میکند

که به آب بزند

...

به آینه فکر کن

که روبروی من می ایستد

اما تو را نشان میدهد

و من

که هر بار از روبروی شیشه های تاریک ساختمان ها می گذرم

تمام خیابان را می پایم

که آشنایی رد نشود .

...

می گوید

تقیه کن

...

برای آنکه دینم را ندانند

لباس های کلفت می پوشم

و پیوسته مراقبم

که قلبم از یقهء پیرهن بیرون نزند .

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 و ساعت 8:39 |
مرا نگاه کن

با لبخند های همیشه

و عشق ...

که مرا  ، "تمام و جمله" ئ دنیا عشق ورزید

من تا سعادت مطلق رفته م

وقتی که هیچ چیز مرا از پا نیانداخت

اولین بار

که زمین خوردم

فهمیدم که تابحال

چقدر خوشبخت بوده ام

چه حس شگفتی بود بودن

وقتی تمام جهان ...

دستهایش را پیش آورده بود

که خدای نکرده

سرم به سنگ نخورد .

آنوقت ...حس کردم ...که من اینجا پذیرفته شده ام

و فهمیدم

که من ...و گل ...و سنگ...و عشق ...و روح زندهء بودن ...همه با هم برادریم

نمی دانی

بوسه های مکرر نگاه های هر چه که در هستی هست را

با عمیق ترین ریشه هایم

احساس می کنم

 و می بینم...که من این عزیز خداوند ...

به قدر هر چه که او ساخته ست

دوست داشتنی ام     

 

 

 

تقدیم به دوست خوبم الهام ....که قشنگ ترین احساس ها رو به من هدیه کرد

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 و ساعت 5:52 |
در ابتدای زیبای خلقتم

دوباره ...

مرا ببین که شادمانه میوه می کنم

نه نه ...هرس شدن را یادم نرفته

و نگاه های غمگینم را

وقتی که انگشتان بریده و خشک شده ام را

در زیر پای خودم 

از دیدن دیوانه میشدم

...

مرا ببین

که به بودنم میبالم

من هستم

من ..اینکه منم

در من ریختی ...آنسان که دم ـ خدایان در نی

و اندیشه هایم

زنان آبستن ـ ادراک ـ پاک ـ تو شدند

آندم که شعر های من

 دردهای زایش را

 در صفحه های سفید چنگ می زدند

 

..

و زاده شد

من ...

اینکه منم

از تو ...و از من ...و از بینهایت ـ عشق

.....

و تو ...

تو هر که تو بودی

مرا ببین و ببال

به فرزند خلف ات .

 

 

 تقدیم به دوست عزیزم الهام ...تفاوت احساس ها در شعر پایین و این شعر یعنی داشتن یه دوست خوب

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 و ساعت 5:17 |
چه بگویم؟

وقتی که احساسهایت در نگاه های من معلقند

و از هیچ چیز حتی عشق ، خرسند نیستم

...

میترسم ...من آخر بیمارم

تو از اول هم می دانستی

که تمام خوبیها در من

گویی به زهر آغشته اند

از هر لبخند

از هر نگاه

از هر لحظه که با همیم

یک روز یک عمر یک دنیا درد می کشم  

می دانی

حس می کنم که برخلاف آنهمه ایستادن

به زودی از پا در خواهم آمد 

مرا ببخش ...مرا که آرزو می کردم

میشد ..یکبار در پاسخ لبخند هایت خندید

مرا ببخش ...از من ..نمیدانستی اما ...هیچ چیز باقی نمانده بود .

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 22:39 |
وکیلم ؟

عروس تو فکره نه هم میشه گفت ؟

وکیلم ؟

...عروس رفته ببینه چه خاکی میشه به سرش کنه

میگم وکیلم؟

گیرم هم گفتیم نه ...فک کردی از این در تا اون در فرجه؟

نه عزیز جان ...نه عزیز.

باشه ..

با اجازه ء بزرگتر ها

شما وکیل

که خوبیها و بدیها را تقسیم کنیم

یعنی از این به بعد

هر چه ایشان پی من دوید تا بگیرد

 بنده تا ابد پی ایشان بدوم که بماند

و هر چه من ساختم

 ایشان بسوزد

دادها و اخم ها اجازه اش دست ایشان

من بجایش چشم ها و بله قربان ها را در درون خودم خواهم پخت

بله بله ...

...شما ...همین خود شما

همینجا

وکیل باش

..حظار محترم و محترمه ...دست نمیزنند؟

+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 و ساعت 23:48 |
کتابهای مذهبی مان را ببند
همه شان
بوی مردار گرفته اند
با تو ام معشوق
به من بگو ...
کدام بايد ها و نبايد ها را به دخترمان خواهی آموخت؟
چشمش را بگشا ..
من نگاه های سردرگمش را خواهم ستود
...
کلاس تاريخ راخانه نیاور
میدانی که سالهای سال
وقتی دختران باکره مان را قربانی خدايانمان ميکرديم
از وحشتش
دختران دوازده ساله مان
از عابران ناشناس باردار ميشدند
و مگر يادت رفته ؟
که با وعده ء حق و عدالت و آزادی
شهوت مردان میانسالمان
اولین بوسه های نوجوانانمان را خرید؟
...
..
به او بگو معشوق
که عشق و حق و عدالت کالا بود
تن او اما نه ...
آه
تن او نه و دلش نه و اشکهایش نه و اندیشه اش نه
........
چه سالها
که راهبه هامان را ...غریزه های سالم ـ مسیح ارضا کرد .
نه ...اصلا شرم نمیکنم
من و تو سالهاست مخفی می کنیم
وقتی که خودمان عروس های ناراضی مان را
آتش زدیم
که بوی دود نگیرند
...
به من بگو معشوق
به دخترمان
کدام باور ها را خواهی خوراند
که آنقدر تشنه اش کند
که خودخواهی هایت را
به قیمت یک عمر تحمل و اجبار
بخرد ؟...

..
دستت را بلند نکن
و صدایت را نه
و نگاه هایت ... که من مقابلش خواهم ایستاد
دست های کوچکش را
بگیر و
بلند کن
و صدایش را
و نگاهش را
آینه را ببین
کنارش ایستاده باش
تا تنهایی هایش را
به مرداب
پناه نبرد.

+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 و ساعت 23:11 |
وقتی که زخم در رگ احساس می زدیم

                                                      دم از اله ـ جنة و الناس می زدیم

از ترس ـ آن وساوس خناس ، گم شدیم ...

                                                    کاین گونه تیشه بر بن ـ آن یاس می زدیم  !

 

+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 و ساعت 3:30 |
میگویی

هر کس دگمه هایی دارد

که با زدنش

عشقش و دلش و فکرش و اندیشه را میشود عوض کرد

...

چشمم را میبندم

و ساره ئ کوچولو مقابلم تمام وسعت دنیا - که خیلی هم نبود - را می دود

...

دگمه های لباسم را باز میکنم

قلبم

برای نفسم

تنگ شده است

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 19:25 |
به تو

به تو دوست

که میدانی ...

از من ...تا رفتن و رسیدن ، فاصله ای نیست

بگو ...

                              تو جوانی آخر ...و شیوه ء روییدن را ...باور کن ...میدانی

                                   من و هزار مثل من  از غم گفتیم

                                        تو از ستاره ء روشن بگو .

..

آه ...آه ...خاطرات گذشته ...مرورم کنید هزار بار

مرا که زیبا ترین ترانه ء دنیا بودم

مرا که آینه حتی می بوسید

به یاد مستی آن روزهای شاد

می خواهم ...می طلبم و فراموش می کنم .

....

می ایستم ...

....

اندوه....

ببین

مرا که دستانم بر جدار های در از لزرش پایین میریزد

تو از عمیق ـ زخم نمیدانی

و من اینم

از پاره های مرده ئ من

پس مانده از منی

که تیرگی ها

نصف بزرگترش را بلعیدند

و تو نبودی

و هیچ کس نبود

که بگوید نه

... 

 و من ...

که من سلاح نداشتم

و من که دامنم پر ـ گل بود

 گریز را بلد نبودم

منی که هیچوقت نیازی به خانه و سپر و سرپناه نداشتم

مرا که میدانی ؟

آنقدر کوچک بودم

که فرق تباهی ...و خنده های کوچک کاذب را

با ایمان ...و عشق ...و هر چه خودم داشتم

به همین سادگی که میبینی

نمی دانستم

...

سرم را به دامنت بگیر درخت

چشم های تیره ام را  و پاهای شکسته ام را مخفی کن

آنقدر که خودم هم گاهی باورم بشود

که همیشه برای رفتن وقت هست   

و فکر کنم ...

که نگاهم را دوخته ام به خورشید

و با بهار ...

تا خود ـ خود ـ خدا   ،

 مسابقه گذاشته ام . 

 

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 8:21 |
برایم

تمرین مراقبه میفرستد

..

پاهایت را

بر پله های مقابل بگذار

و برو

به آرامش

و نور

 ...

چه فایده ؟

از هر پله میگذرم

تا چهل روز بعد

باید خون های روی پله ئ قبلی را تمیز کنم

که نفر بعدی زمین نخورد

.

 

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 7:53 |
...

سرم را ...

میگذارم کنار تقاطع دو دیوار

و نگاهم

بر غصه شناور است .

اینجا

جایی است

که آرزو های من ...بر حسب تصادف  ...در هم شکسته اند .

....

مادربزرگ ...هر وقت یکی مریض بود

گیاهی دارویی ،چیزی داشت که خوبش بکند

اینجا نیست

و گرنه می پرسیدم

شاید دوایی برای بند آوردن هق هق های مکرر من می داشت. 

 

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 7:46 |
خواند ..

جیک جیک

که پاسخ بگیرد

جیک جیک

...

و جفت گرفتند

جیک جیک ...جیک جیک

..

سکوت...

..

خواند ...جیک جیک

که بداند ..لانه باید ساخت .

گذشت ..

جیـــــــــــــــــــــــــک جیک جیـــــــــــــــــــــک

و تخم کوچک گرمی

که غلطید

بر پرهای کف ـ لانه شان

و لبخند مغرورانه شان جیک...جیک ..جیک 

...

خواندند

جیک جیک جیک جیک

پیاپی ...پیاپی ...

وقتی که سر از تخم در آوردند

 جفت کوچک خوشبخت

 سر در پرهای هم کردند

و از خوشنودی

جیک جیک هایشان را شریک شدند

...

..

بخوان

جیک جیک ...

فرصت ـ پرواز پریدن از همین شاخه ء کوتاه است

...

یکی پرید ...

و دیگری

و سومی

و چهار هم

و گنجشک ـ کوچک ـ مادر

که روی شاخه های مجاور

هراسیده می پرید

......

پسربچه ء بازیگوش تیرکمانش را برمی دارد

...گنجشک کوچولو ..که پریدن را خوب بلد نیست

تمام حرف همین بود ...جیک

و  نفس برید. 

و جفت کوچک ـ مجنون  آن بالا

جیک جیک ...جیک جیک

در هوا چرغ میزند .    

...

بهار رفت

از آنهمه جیک جیک

دو جیک جیک کوچک تنها ماندند

و پاییز که شد  یکی شان پرید 

من دلم را خوش کردم

به لانه ء کوچولو

و جیک جیک خسته و غمناکی

که در میانه ء آن می خواند

و احساس هایم را

با او شریک شدم .

                     آه عشق آه عشق ...چهرهء آبی ات پیدا نیست 

....

...تو فکر کرده ایی

که پرنده ها دل ندارند

...بهار ـ بعد

که جیک جیک های روی درخت زیاد شد

همان دو پرنده ء کوچولو را دیدم

که جفت گرفتند .

..

من

بهار که شد  

خانه را فروختم . 

دیوانه می شدم

از درک این که

عشق تو شاید ...آه

حتی به قدر ـ کوچک ـ گنجشک هم نبود .

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 7:45 |
کلاس خصوصی گرفتم

که فرق عشق

و غریزه را بفهمم

...

معلم خصوصی من می گوید

که دوست داشتن

و عشق

و از این هر چه برتر باشد

برای من و تو که مسئول نیستیم

از غریزه کمتر کار  خواهد کرد

+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 2:27 |