تبليغاتX
پروانه آبی
اندیشه هایم...

که از مرده ء هم زاده میشوند

...

هر نفس

من

آنقدر تازه شده ام

که صد سال وقت میخواهم این نورسیده را بشناسم

...

بعد از اینهمه سال مراقبه

هنوز نفهمیده ام

که 

ساره منم یا من ساره

بخند

من هم

گاهی خندیده ام و گاهی گریسته

و هیچکس نگفت

من

که در اینهمه تاریکی

باور کن جلوی چشمم را هم

در اینهمه سرگیجه

نمی توانم دید

واقعی ترم

یا من

که شبها جای خوابیدن

در خورشید و نور و وصف نشدنی ها راه می روم

به من بگو

...

من

تمام داشته هایم

آنهایی ست

که در مشتم هرگز نفشرده ام

 نگاه داشتن را

نه که بلد نبودم

من که از نسل بلبل های وحشی * بودم

هرگز نتوانستم

در قفس هیچ رابطه ایی

هیچ چیز را نگه دارم

حتی تو را

که نفسم بودی .

.............

 

 

.........

* نوعی از بلبل های وحشی قفس را تحمل نمیکند چون با کوبیدن خودش به میله ها موجب مرگ خودش می شود و بومی های منطقه به این دلیل این نوع بلبل را  نمی گیرند .

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه سی ام شهریور 1386 و ساعت 6:52 |
میگوید

خدا همیشه یک جور نیست

نه ..دنیا متغیر است

من و تو ییم که به نسبت خدا که یک جا ایستاده است در خدایی اش ،

چرخ می زنیم

...

پیش از اینها

مثل خدای پدرانم

خدای من هم ، ایستاده بود سر کوچه

تا یقه ام را بگیرد و شاکی بشود

و به قول تو

جبار بودنش و سخت گرفتنش را  

 با یک کن ....

 که درد را و رنج را و غصه را و تمام سیاهی را و تیرگی را

یکون می کرد

به رخ ناتوانی های من و کوچکی ام و بیماری ام و زردی ام و ضعفم و نادانی ام  می کشید

 

....

تو ناراحت می شوی

اگر بدانی

که پس از این آتش جهنم خدای تو مرا نخواهد سوزاند

من

که عاشقم

و خدای من

که عاشق است

از جبر و از درد و از رنج و تیرگی

با خضر یا شمس یا هر که تو اسمش را بگذاری رد شده ام

آنقدر که

باشد ...تو مرا رد کن

اما

دین ...باور کن ...که پایین تر از قدمهای من ایستاده است

من

که اینهمه سال را

در همه دینی ...عاشق بودم

و می خواندم

کسی را که امروز

میدانم

نماز های متفاوت من را

که هر یک را به یک آیین خوانده بودم

به قدر گلهای وحشی کوچکی

که عاشق برای معشوق چید

در دفتری که سرگذشت من را می نویسد

با عشق و خوشی

خشک کرده است

.

من ...که به پرسشم می گذاری

.

من ...همیشه عاشق بودم

من همیشه تشنه بودم

و هیچ چیز

و هیچ دینی و هیچ کسی

نه تو که از همه ء دین قسمت سنگسارش را می شناسی

و نه عیسی که به خاطر مردمش میمرد

مرا

که تشنه بودم را

سیراب نمی کرد .

ببخش ....تب دارم ...

هذیان گویی های عاشقانه ام

دست خودم نیست

فقط اینکه معشوق مهربانم را اینهمه تیره تعریف می کنی

دلم را و روحم را

می شکند .

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه سی ام شهریور 1386 و ساعت 1:34 |
هر وقت میگویند

زمان ظهور نزدیک است

دلم

میریزد

و نگاهم

به خاطر می آورد

مردان و زنان ـ زیر ۹ سال و ۱۵ سال ـ خیابانی را

با چهره های سیاه و فسرده

و دست های پینه بسته و یخ زده

و سگ های وحشی که در پی شان خواهند دوید

وقتی که من و تو در خانه هایمان را باید غل و زنجیر کنیم

که حقوق یک ماه سگدو + آبروی رفته پیش پدر تازه داماد و تازه عروس 

را

آنقدر نگه داشته باشیم

که بدهیم برای اجاره

بگذریم

از او که می آید میگفتم . 

...

ببین

این یکی ....

شاید او باشد .

...

اما

با خریدن یک دسته گل از عیسی

و دادن یک پیرهن گرم به سوشیانس

و خریدن یک وعده غذا برای مهدی

و دادن اظافهء پول آدامس به هر که قرار است بیاید

یا نگه داشتن پیروانشان یک شب در حبس .

...

تو تضمین میکنی

که زنده بمانند ؟؟

 

 

..

من

هر وقت از ظهور حرف میزنی

دلم

میریزد

در اندوه .

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 و ساعت 0:44 |
حلقهء آقا

سه سال قبل از جدایی

گم شده بود

...

با اینهمه

تعداد نخ سیگار هایش را

با چشم بسته میدانست .

...

برای مادر ـ کوچولو

بچه های قد و نیمقد

چند لحظه اگر

در کوچه

 و خانه ئ همسایه

 گم می شدند ،

آرزوی مرگ هم

 برای داشتن ، 

 خیلی زیاد بود  .

...

تعداد  پول خرد های ته کیفش را

نشمرده ...

میدانست

 به قدر افطاری ـ کوچولوی دو ساله شان هم نیست .

...

سوال نکن

روزه

برای خیلی ها

از سنین پایین تر از من و تو

 ثوابش

شروع میشود .

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 و ساعت 0:26 |
قلم را

پدرم ...اولین بار که به دستم داد

دیدم

از نزدیک

قلبی کنده شده بر قامت درخت پیر باغ

و انگشتانم

لغزید

بر دو نام

که دارایی من بودند .

داشتن را

آنوقت آموختم

و بعد ها

که بابا ...هنوز هم در شعر های من

خشم را و غصه را و تاریکی را خط میزند .

و ماما... که همیشه از نوشته هایم

میفهمد حال گریه داشتن را .

...

معشوق من

قلمش

تیز ترین خنجر دنیا بود .

یادش نیست

اما

لباس های پاره پاره من

در کمد قدیمی

فراموش نمیشوند.

یکی از سرزمین های دور

او را ...موظف کرده بود به نوشتن

...

مرا که رها کرد

قلمش

یادش رفت .

...

من

قلم فراموش شده ام را

وقتی چمدانم را گشودم

که عطشم را بنشانم

بر روی دریا ها

در اوج

میان لباس های مچاله و خیس از اشک

...

بازیافتم .

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 21:5 |
به این می گویند آدم

وقتی آمد

کاری کرد

که بزرگترین دروغ ها و بی پرده ترین فریبها باورم بشود

وقتی رفت

کاری کرده بود

که کوچکترین درست ها و به حق ترین عشق ها باورم نشود

بعد تو بگو

در توانایی آدمیزاد شک دارم .

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت 21:28 |
من از تو بسیار گفته ام

و از تو شنیدن

روئیای کوچک و کوتاهی بود

...

چه حافظه ء کوته یی دارد احساس

و چه دستهای بلندی آرزو

....

از قبیله ء تو خسته م

که دختران کوچک معصوم ،عاشق بودن را یاد می گیرند

وقتی که معشوق

در گوششان میخواند

فراموش کردن کار سختی نیست

من ...

ناتوان از گسستن نیستم

و نه حتی از رفتن می ترسم

                                 همیشه درهای باز هست

                                      و آغوش های گشوده

                                      و لبخند

                                       و فردا

                                        و من

                                        و عشق

...

من

از تو

که معنای خوبی را به من آموخته بودی

بدی را در رنجم

..

و آغوش های گشوده و لبخند های دائم و بسیار

نه احساس های روشن و آرام

التیامم نمی دهد

..

پی خواستن نیامده بودم

که خواسته یا نخواسته بروم

...

من ...در تو ...در جزء کوچکی از بودن

زندگی را و حیات را و خوبی را و بودن را و عشق را و نفس را و ریشه های اصلی روئیا را

می جستم  

...

من از قبیله ئ تو ...خسته م

از انجماد دائم احساس های شاد

در ضربه های مکرر و محکم

جایی که حتی امید امن نیست

گریختن نه ...

من ...رانده شده بودم .

رفتن نه

جایی برای ماندن نداشتم

و بریدن نه

چیزی برای چنگ زدن

نیافته بودم .

و تو همیشه گفتی که خدا هست

خدای تو را

من دیدم

کاش خودت هم

گاهی

می دیدی.

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت 0:21 |
نگاه کن

به من

که با کوچک یک لبخند

می توانم خوشبخت باشم .

...

برای کودکی که شکستن یادش نیست

بزرگترین آرزو گاهی

گرفتن یک پروانه ئ کوچک در دست است .

...

نگاه کن

به من

که پیش از شنیدن

از گفته های تو سرشار می شوم

میپرسی ...میخندی ...

میگویم ... میشنوم

میگویی ...چه را ...

شنیدن نا گفتنی هایت

همیشه مرا خوشنود کرده است .

ببین

من .

میتوانم خوشحال و خرسند و آرام باشم

من

برای یک بار هم که شده

میتوانم  وقتی دست به قلمم

بدون پرده ء اشک

ببینم

که چه مینویسم .

...

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 و ساعت 5:36 |
مرا

که نفسم برید

اگر دوباره در تن بی جانم نفس بدمند

با اولین بازدم های کوته و لزرانم

و تمام شادی های دنیا

از میان همه ء خوبیها و خوب ها

تو را

تو را خواهم خواند .

اینگونه

شاید بشود گفت

که بودنم را

زندگی کرده بودم .

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت 22:46 |
من عاشق ماه بودم

همیشه

از هر چه که من ..من بود .

و دریاچه...

که ماه را در بسترش می خواباند.

 

                                                      دلم میخواست

                                                     هر شب ...هر شب

                                                     من ....

                                                     محتاج

                                                   من دلم ...ماه را ...میخواست

                                                  در همه چیز ...در همه کس

                                                  میددیدمش ..میشنیدم ...دیوانه بودم ...آری ..آری 

و دستم ...که کوچک و کوتاه بود

...

مردم ـ حوالی دریاچه

            پری کوچکی را میشناختند

که شبها تا سر در آب بود

...درست وسط دریاچه

که ماه ...

در بازوانش جا میگرفت .

پری کوچولو

تا صبح می خواند... می رقصید ... خوش بود ...می خندید .

و دریاچه ...که پری ـ کوچولو را می خواست

قول داد

                 که ماه را ...      همیشه در مرکزش نگه دارد

و ساده بارو ـ کوچولو  

عاشق دریاچه شد

...

هر شب ..تا خرخره در آب 

....

 

 

یک شب که دریاچه خشمگین بود ...

ماهیگیر

پری مرده ایی را صید کرد

که دستهایش به قدر قرص ماه گشوده بود .

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه شانزدهم شهریور 1386 و ساعت 4:38 |
چه قصهء کوتاهی بود

دوستی

...

یادم هست

وقتی بچه بودم

شبهایی که بابا حوصله ء قصه گفتن نداشت

همیشه این قصه را میگفت :

که یکی بود ...

یکی نبود  ...

 عرض کنم به خدمت شما....

 بخواب 

 بقیه اش برای فردا . 

...

من ...

دلم همیشه از قصه های کوتاه می گرفت

شادمانی بچه گانه ام

می پژمرد .

احسا سهای نو ام

مثل اینکه با سنگ کوبیده باشی شان

کند می شدند .

و بعد

مثل همه

اخت می گرفتم

به قصه های کوته و بی معنی.

و اندیشه ام و دلم

از کامل بودن ...کم میشد .

...

چه قصه ء کوتاهی بود

دوستی

....

..

من اصلا

از قصه هم دیگر ...

خوشم نمی آید . 

 

+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 و ساعت 3:24 |
من و تو از ستاره های دور آمدیم
که باغ های بی بهار
و ماهیان بی قرار را
خبر کنیم
من و تو و تن درخت های خشک و ماهیان سرخ گم شده
قرار بود .

که از زمین مرده
از میان فصل های خامش و عقیم
و از میان آتش و غبار و مه
به سوی دشت های باز
خیال های پاک دور
به لحظه ی تولد جوانه ها
گذر کنیم
من و تو و درخت ها و ماهیان
تمام آهوان دشت
و هر که میرسید که یک جوانه را بغل کند بیاورد
قرار بود
به شهر تازه ایی که دور نیست
به سرزمین روشن ستاره ها و شمع ها
به روزهای شاد و خوب
به خنده های دائم و عمیق
به لذت و خدا و آشتی
سفر کنیم .
من و تو ...خشک
من و تو ...یخ زده
من و تو ....سوخته
بلند شو
بلند شو
خیال کن
من و تو و درخت ها و ماهیان و آهوان دشت
و هر که میرسید
که کودکان تازه و شکفته را بغل کند بیاورد .
...


من و تو ...گريه ،رنج، درد
من و تو ...آه و اشک
من و تو ....ماهیان مرده ، برگهای زرد
من و تو ...شعله ،دود، جیغ، داد
من و تو ...نسل آهوان رو به انقراض
من و تو ...صد دریغ ...
من و تو و جوانه های سم زده
+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 و ساعت 7:13 |
از گذشته می آید

معشوق

که هیچ چیز یادش نیست

.

 و من

که گذشته از خاطرم نرفت

...

**********

تو اما جز عشق ...با من نخواهی توانست

تو یادت نیست ..

اما

درون تو ...مرا ...که پیش از اینها می شناختی ،

مرا که معشوقهء کوچک تو بودم

و خواسته ء خود تو ،

تقدیر می کند .

***********

به پاس آنهمه عشق

و سالهای عمر ...که بی تو گذشتند

و گریه های من لب برکه

در سرزمین دور

وقتی که اینهمه اندوه را

پناه برده بودم به ده یی در جنگل های تیره ء یخ زده 

...

روح تو

تولد دوباره ء من را

یادش ماند.

...

از من بگریز

اما

تو با من ...

جز عشق نخواهی توانست

...

معشوق ...

مرا بران .

باشد ..باشد .

**********

من امروز فهمیدم

دنیا ...راه هایی که روح من و تو رفت را

فراموش نمی کند

***********************

خواهی دانست .

 

+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 و ساعت 3:53 |
من

یک دسته گل

بنفشه ء وحشی ...برای تو چیده بودم

و عشق

که لابلای اینهمه گل ...هدیه بود

..

می شمارم

می شمارم

ساعت را ...و روزها و سال ...

و اینهمه گل

                      و تو

                               که نخواهی آمد

..

ببین خدایا

من دیگر برای خودم بزرگ شده ام

عروسک پارچه ایی ام که گم بشود

دسته ء گل را باز می کنم

چشمم را می بندم

و به هر که از سر پیچ می گذرد

یک بنفشه  و لبخند خواهم داد

و عشق

که می ماند روی دستم

...

تو خدا ....چه وقت ها خانه ایی که به تو هدیه بدهم ؟

...

برای فرشته های نگه بان خانه ات ...گل ندارم 

دانه ء سرخ و سفید ـ اشکهایم را

با نخ موهای طلایی خورشید

برای فرشته هایت امشب

قبل از اینکه بخوابم تا سحر

گردنبند و گوشواره درست خواهم کرد .

....

دستم را پس نزنی هان

جز عشق

همه را به فرشته و آدم ها هدیه داده ام آخر .

 

   

+ نوشته شده توسط ساره در شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت 10:25 |
بچه که بودم

از لولوهای پشت در می ترسیدم

...بزرگ که شدم

فهمیدم

 آدم بزرگهایی که در روز روشن پوست هم را میکنند

خیلی بیشتر از لولوهای کوچکی که میگریزند ،

ترس دارند

...

من پنجره ام را شبها باز میکنم

که اگر لولوی کوچولو ترسید

زیر تخت من

بتواند قایم بشود .

من اما ...من ...آخر ...خودم هم متاسفانه آدمم

ولی لولو جان

باور کن که بلد نیستم

در نور

کارهای بد بکنم .

یعنی ..هنوز لااقل آفتاب وجدانم را گاهی تحریک میکند.

شاید هم برای همین باشد

که از مراقبه هایم میخواهم

وقتی که نور نیست

چشم دیگر ـ من را

به آفتاب

 باز کنند .

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه نهم شهریور 1386 و ساعت 23:14 |
دستم را دراز میکنم

به آسمان

خورشید ...دستم را میسوزد

ببین

چقدر آسمان کوتاه است .

خورشید را فوت کن

باد که وزید ...اگر درست بدوی ،

نخش ، تمام ستاره ها را به بند میکشد

بعد ...

برادر کوچولو ، در دوربینی که از کمد بابا برداشته

ستاره ء دنباله دار را لبخند خواهد زد .

.

بخند

با یک تکه ابر

اشک هایت را پاک میکنم

که صورت آرزوهایت

خراش نیافتد .

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه نهم شهریور 1386 و ساعت 7:33 |
مادربزرگ قصه میگفت

از سینه سرخ ها

که بهار ...به  عشق ...پرنسس های کوچک ـ قصه را میخواندند.

...

شهر ما

سینه سرخ نداشت

.

شهر من ...فقط گل و بلبل دارد .

و حافظ و سعدی

و از زیر دروازه اش  ، وقتی عاشق سینه سرخ ها شده باشی

نمیشود گذشت

....

من ولی

دلم همیشه سینه سرخ میخواست

و دست خودم نبود

اگر دلم ...هوای سیب های تلخ و کوچک اینجا میکرد .

...

و کوچ

..نه ...  نه ..برای دیدن سینه سرخ کوچ نکردم

مرا ...سرنوشت ...برد .

...

اینجا

بهار ....

تمام بهار را

سینه سرخ ها ...

مقابل هم

                        خواندند ...

من اصلا ...

یادم نبود سینه سرخ هست

فقط سیب های کوچک و تلخ دیده بودم .

...

کنار باغچه مان

یک سینه سرخ مرد

آنوقت

دلم

برای بلبل ها ...

تنگ شد .

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت 3:28 |
                                                                   من آتش خردی را هوس نمیکنم

                                                                   و اوج های کوچک و تکراری مفهوم آسمان من نیست .

...

مرا می خوانی
وقتی نوازش های مداومت را عادت کرده ام
عادت داری
بوسه های مکرر را
و آغوش
که همیشه گشوده ست
                                     همیشه
                                              و بی دریغ .
         


تو اوج لذت من را
آنقدر می شناسی
که برای رسیدن ،
               حتی بالهایت را  نمی گشایی
همیشه همانجایی
همیشه
بی خواسته .
...
دلم هوای تو کرده .

....
می دانی  ،
تحمل ،

همیشه ممکن نیست .

 

*****

...به زودی
" تنم "  را در می آورم

و 

آویزان می کنم،

به گوشه ’ تخت .

 


 

+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت 3:14 |
 

تو مرا خواندی ...

وقتی که حتی من یی نداشتم به تو بدهم .

تو مرا

در واژه های مبهم و آشکار ....

**********

چشمم را

نگاه های مداومت خواهد گشود  

                                              من که اینهمه سال

                                                هیچ چیز برای توصیف روشنایی نیافتم

در درونم

بی آنکه لب از هم گشوده باشی

می خوانی

                                                                   نگاهت را

                                                                    چقدر تشنه ام هر بار

و یاد می آورم

سالهای کودکی را

که دستم را می گرفتی ، می خنداندی تا دویدن

....................................................................................................................

همیشه می آیم

و پناه به قلم

که بشود از تو مگر گفت

آخر سر

مثل بچه ایی که دستهایش آنچه می خواهد نمی کشند

بر سر شعرم

فریاد میزنم .

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 1:43 |