بیدارم کردی ... : ساره ...ساره
من ...که خفته بودم اینهمه وقت ...وخواب تو میدیدم
دستم را
گرفتی ... : بیا ...بیا
و من آمدم ...به نقطه ...اوج تمنا
...تو که بودی ؟
که اینهمه وقت ...با من بودی ...در من بودی ...و شاید از این بود که بیقرار ...نگاه های خودم را میکاویدم
تو آخر در من ، دم میزدی معشوق
و من باید از یک جایی اگر شده از نگاه هایم ...درونم را که تو بودی میدیدم ...که آتشم آرام گیرد ...
از اولین کلام مرا خواندی
در اولین نگاه های مبهم و تیره که یادم هست
و رویاهایم ..رویاهایم
بیدارم کردی ..بیدار ...
و آرزویم ...و خواستنم ...و دلم ...دلم که به هیچ چیز به هیچ کس ...بسته نمیشود معشوق
تو روح خرد مرا
از رویاهایم ...تا هر کجا که درونم هست ...میکشی ...میخوانی ..میخوانی ...میخوانی معشوق
و من گشتم ..گشتم ...تمام دنیای تو را
و نبودی نبودی معشوق
گریستم ...تمام غربت را نه ...آخر هنوز اشک میریزد میبینی ؟
...دستم را بگیر ...تو را به خدا امشب ...که تمنا از طاقت من بزرگتر است
بخوان ...با من ...نام خودت را ...دردم را آخر اسم تو گفتن ، میکاهد معشوق ...
بخوان ...دوباره ...تو مرا ...در تیرگی ها حتی خوانده ایی ...تو مرا از تاریکی ها و از درد ها ...بیرون میکشیدی میبوسیدی ...مرا ...بخوان دوباره
مرا که از جستن آرام گرفته ام دیگر
برای همین بار ...مرا که تسلیمم ...مرا که آرامم ...مرا که میخواهم ...
بخوان ...بیا ....و ببر
به شهر های عاشق آگاهی
کنشت های کوچک و زرین
به من ...که راه خانه به یادم نیست
باید اخر هم نقشه بدهی ....هم خواندن نقشه بلد نیستم .
+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت
9:3 |