...
پیش از اینها
وقت هایی بود ...که دلتنگ میشدم
کسی را که نمیدانستم که بود
و گاهی هم
به قول تو ..
" گاهی برای خودم ....یعنی نمیشود آدم برای خودش دلش تنگ بشود ؟ "
و بعد ها ...برای تو هم ...
.........................................
یک لحظه ...یک حجم عاشق نور ....در چشمم گشوده شد
یا نه بهتر بنویسم
چشمم بود ...که در نور ...گشوده شد
و فهمیدم
که آن کسی که نمیدانستم که بود
و حتی خودم
و تو
همیشه یک جای ثابت
در بینهایتی متغیر ...در صفحه های بیقرار مقطع ..همیشه بود ...همیشه
........
و من با هر که این همیشگی را گفتم دیوانه ام خواند
بخند ...
دیوانه ...دیوانه...
......
پیش از اینها از دیوانگی میترسیدم ...
بعد ها ...حس کردم ...که تمام تعلیماتی که از بچگی گرفتیم ...که عادی بشویم و نرمال ، کندمان میکرد
مثل تیغه یی که زنگ زده باشد
اصلا نرمال اشتباه بود ...هوشیاری تیزی که میتوانست داننده ء هر چه برای دانستن هست باشد را میشکستیم و تقلا در حفظ کردن فرمولهای بی سر و ته و دعا ها و نیایش های بی مفهوم و بودن مصنوعی... و خب هیچ وقت نبودیم ...برای بودن یا باید آنچه از ما گذشته بود را مرور میکردیم ...یا وهمی خام از آینده یی که هیچ وقت نمی آمد را
و دیوانه ترین های دنیا ...همانها بودند که بعد از قرنهای متمادی ستایششان کردیم وقتی که به زحمت و تقلا این تیغ کند و زنگ زده بندهایی که خودمان به پایمان زدیم را نه این که بریده باشد ....ساییده بود .
...
پس اینک ....دیوانگی را هراسی نیست
نه از سر جاه طلبی من ...که چند قرن بعد یکی بفهمد چیزهایی داشتم برای گفتن
نه
فقط از آنرو که خودم باید میبودم ...و ذات بودن زاینده بود ...بودن یک تغییر مثبت و منفی در جهتی مثبت بود که منفی اش موجود نبود
بخوان ...
من همیشه بودم ...همیشه و همه جا..... که خدا نور بود .......و خدا صوت
و جز نور و صوت هیچ چیز نبود
و اگر بود تاریک بود ...و اگر بود خاموش بود... و مرگ ...که بر تو خواهد بود اگر به تاریکی انس بگیری ...و نفرت...و مرگ در نفرت که نیستی ست ...
.... و نور
....برگرد ...فاخلع نعلیک (بمان و سکوت ... همیشه رفتن در افق ـ آدم نیست)....بیآنکه بترسی ......در پیشگاه خداوند نه هراسی هست و نه غمی
....
و عمود ...آدم بر صلیب ...و مسیح ... که حرف تازه ایی داشت برای گفتن...
همیشه انکه عمودی راه میرود صلح طلب است ...از آنرو که جز با عشق نمیتوان بالا رفت .
.
شرح عشق ار من بگویم بر دوام
صد قیامت بگذرد و آن نا تمام
زاهدان با ترس می تازد بپا
عاشقان پران تر از برق و هوا
کی رسند آن خایفان در گردِ عشق
کآسمان را فرش سازد درد عشق
..
بگذریم ....به قول تو یا باید ۷ خط بشوم ...یا متعادلتر بخورم که بعد اینهمه ایجا بالا نیاورم
بگذریم بگذریم ...گوشهء لبم را پاک کنم ....و بروم .
...
..
.
هستی ...برای من ...یک حس ـ جاودان از بودن بود
+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه هفدهم تیر 1386 و ساعت
3:23 |