تبليغاتX
پروانه آبی
...

و دستهای خشک من

که روی پرده های کوچک ساز نمیدانم در پی چه میدود ...

..

تو که اینهمه سال در آغوش من نوازشت کردم

حتی تو برای من یک آهنگ شاد نداری

حتی تو

...

همیشه باید من پیش بیایم

تا تو بگویی

من بخواهم

 تا تو بزنی

...

تو ساز کوچک خوبم

 به تو هم

به تو به این تردی و کوچکی

...

تکیه نمیتوانم کرد

.

...

و انگشت های کوچک لرزانم

که گویی حتی روی تو

از لمس واقعیت میگریزند

.

بیا ...بخوابانمت روی مخمل این جعبه

عروسک قشنگ من آبی پوشیده ...

رو تختخواب مخمل قرمز خوابیده .

...

عروسک من

چشماتو وا کن

وقتی که شب شد اونوقت لالا کن

...

برای تو محبوب

همیشه شب بودم من

همیشه خواب بودی تو

همه ء وقتهایی که باید میبودی و نبودی

همهء وقتهایی که اشک میریخت روی پیکرت

و من با هراس پاکش میکردم

تا رطوبت ...خواب نار تو را ...خراب نکند.

بخواب

هر چند 

حتی هنوز  

از این جعبهء سیاهی که میخوابانمت درونش ، وحشت دارم.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت 8:49 |
چراغ های درون را روشن کن

بیرون ـ پنجره

از سایه های شب زده میترسم

در عمق جنگلی که همین بغل است

یک روح گم شده

از دختری که تا به همین دیروز

فانوس عشق گم شده اش روشن بود

پیوسته مینویسد و میگرید

در را ببند پشت سرت محبوب

در را ببند و پنجره را محکم کن

...

آن روزها گذشت

آن روزهای شادی و اندوه

...... 

این شعله ایی که سوخت ، 

مرا شاید ،

موجود پر حرارت و آرامی خواهد ساخت .

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 7:3 |
...

حس میکنم

...

که برای رفتن

به زودی

همه ء کفشهایی که دارم از من کوچک خواهد بود

...

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 و ساعت 20:1 |
به اوج

که مفهوم کوچک خشک شده ایی نیست

و بالهای سخت شده ء من

که در گردشهای متوالی ـ یک لحظه سفر

تازگیها سرم گیج میرود

...

دل کوچک من خواهد شکست

...

من پیش از اینها

در یک جایی که یادم نیست کجاست

اما یادم هست که هست

میتوانستم

به تو برسم

نه به تو .

به یک ستون روشن اندیشه 

به اوج عاشق ـ آگاهی .

......

دلم ...گرفته .

که تا  به رقص پا میگذارم زمین میخورم

....دلم گرفته

...و از پرواز ...هراس بیهدفی گویا هست

که بالهایم را

در هم ...

مثل آتش سیگاری در خاک ،

 خاموش کرده است

.....

دستم را بگیر

سر به هوایی ـ من

نگاه های دائم ـ خواستن است.

.

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 و ساعت 5:59 |
و بعد از اینهمه مدت

که بعد از اینهمه فریاد

ایستادم

و دل کندم ...حتی از خواستن

ببین

من آرامم ...آرام

و روشنایی دستم را میگیرد

تمام سختی ها گذشت

و تمام درد ها و رنج ها و اشک و نیاز

و من

کبوتر کوچکی دارم که میخواند

در من

درون  من ...یک جایی که ستاره ها آرام خفته اند

و کودک شیرین از دست رفته

که گذشته ء من را زیست

خفته آرام ...با لبخندی مداوم ...

ببین

من از هر آنچه که بودم راضیم

من هر کار میتوانستم کردم

و هر قدر میشد ایستادم

و هر چه کردم تنها چیزی بود که میتوانست شده باشد

...

وداع ...

خداحافظی درد آود و مبهمی نیست

همیشه قمار برد و باخت ندارد

تو خودت

میگفتی ...که همیشه باید باخت

نه با درد نه با گریه نه با سختی

..........

بهای این برد و باخت را به هر حال

من در خود بازی داده بودم

از این برد ...نه چیز دیگری بود برای باختن

نه چیزی برای بردن حتی

........

ترسی نیست 

و نه دردی

از رفتن

..من

میدانی

که بــاید

در این بازی

بزرگ میشدم

و باید میتوانستم

از هر چه که میشد

                        راضی باشم

.

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 17:3 |
خموش ...

و عرض شرمندگی

فعلا در مرحله پختنیم

......

آب هایی که از لبه قابلمه میچکد روی صفحه های پاره ء شعر

سهم شما باشد

از جوش و گداز .

...

                                                                   هنوز پیداست اینکاره نیستی

                                                                   دستمال بیاور دور ظرف را پاک کن

                                                                    کمتر آب میریختی بیرون نمی پرید

ببخشید

عشق  ....

آخر ...

تلخ بود

مجبور بودم زیادی آب بخورم .

با اینهمه

هنوز توی گلویم گیر کرده

اینها ...

ببین .....

.....

...

..

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 6:25 |
...

پیش از اینها

وقت هایی بود ...که دلتنگ میشدم

کسی را که نمیدانستم که بود 

و گاهی هم

به قول تو ..

" گاهی برای خودم ....یعنی نمیشود آدم برای خودش دلش تنگ بشود ؟ "

و بعد ها ...برای تو هم ...

.........................................

یک لحظه ...یک حجم عاشق نور ....در چشمم گشوده شد

یا نه بهتر بنویسم

چشمم بود ...که در نور ...گشوده شد

و فهمیدم

که آن کسی که نمیدانستم که بود

و حتی خودم

و تو

همیشه یک جای ثابت

در بینهایتی متغیر ...در صفحه های بیقرار مقطع ..همیشه بود ...همیشه

........

و من با هر که این همیشگی را گفتم دیوانه ام خواند

بخند ...

دیوانه ...دیوانه...

...... 

پیش از اینها از دیوانگی میترسیدم ...

بعد ها ...حس کردم ...که تمام تعلیماتی که از بچگی گرفتیم ...که عادی بشویم و نرمال ، کندمان میکرد

مثل تیغه یی که زنگ زده باشد

اصلا نرمال اشتباه  بود ...هوشیاری تیزی که میتوانست داننده ء هر چه برای دانستن هست باشد را میشکستیم  و تقلا در حفظ کردن فرمولهای بی سر و ته و دعا ها و نیایش های بی مفهوم و بودن مصنوعی... و خب هیچ وقت نبودیم ...برای بودن یا باید آنچه از ما گذشته بود را مرور میکردیم ...یا وهمی خام از آینده یی که هیچ وقت نمی آمد را

و دیوانه ترین های دنیا ...همانها بودند که بعد از قرنهای متمادی ستایششان کردیم وقتی که به زحمت و تقلا این تیغ کند و زنگ زده بندهایی که خودمان به پایمان زدیم را نه این که بریده باشد ....ساییده بود .

 ...

پس اینک ....دیوانگی را هراسی نیست

نه از سر جاه طلبی من ...که چند قرن بعد یکی بفهمد چیزهایی داشتم برای گفتن

نه

فقط از آنرو که خودم باید میبودم ...و ذات بودن زاینده بود ...بودن یک تغییر مثبت و منفی در جهتی مثبت بود که منفی اش موجود نبود

بخوان ...

من همیشه بودم ...همیشه و همه جا..... که خدا نور بود .......و خدا صوت

و جز نور و صوت هیچ چیز نبود

و اگر بود تاریک بود ...و اگر بود خاموش بود... و مرگ ...که بر تو خواهد بود اگر به تاریکی انس بگیری ...و نفرت...و مرگ در نفرت  که نیستی ست ...

   .... و نور

....برگرد ...فاخلع نعلیک (بمان و سکوت ... همیشه رفتن در افق ـ آدم نیست)....بیآنکه بترسی ......در پیشگاه خداوند نه هراسی هست و نه غمی

....

و عمود ...آدم بر صلیب ...و مسیح ... که حرف تازه ایی داشت برای گفتن...

همیشه انکه عمودی راه میرود صلح طلب است ...از آنرو که جز با عشق نمیتوان بالا رفت .

.

شرح عشق ار من بگویم بر دوام

               صد قیامت بگذرد و آن نا تمام

 

زاهدان با ترس می تازد بپا

               عاشقان پران تر  از برق و هوا

 

کی رسند آن خایفان در گردِ عشق

               کآسمان را فرش سازد درد عشق

..

بگذریم ....به قول تو یا باید ۷ خط بشوم ...یا متعادلتر بخورم که بعد اینهمه ایجا بالا نیاورم

بگذریم بگذریم ...گوشهء لبم را پاک کنم ....و بروم .

...

..

.

هستی ...برای من ...یک حس ـ جاودان از بودن بود

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه هفدهم تیر 1386 و ساعت 3:23 |
تحقیر میکنند .

مرا و دل بستن را

به تو

تو که هر که هستی باش .

تو که هر چه هستی ،

باید .امروز .همین شکل .همینجا ..همینگونه

معشوق کوچک من میبودی

...

مرا

عشق .

نه کور کرده نه مجنون ....

گاهی هم آری ...از آینده میترسم ...نه که ترس

دلهره ایی نیست

من دل به تو نیست که بسته ام معشوق

و عشق من  

هم معنی لغات شبیه نیست

...

تو از این عشق به کجا میخواهی برسی ساره؟

من ..

فکر نمیکنم که بشود از هیچ چیزی به هیچ جایی رسید

معیارهاشان ...

من میخندم ...نه از آنرو که فکر میکنم غلط اند ...

فقط ...ببین

که چقدر قشنگ هر کس از یک دریچه ء دنیا میبیند

من ...تمام هر چه داشتنی روی دنیا بوده داشته و نخواسته ام

من ...امروز ...

حرفم گرفتن و بردن چیزی نیست

...

تمام هر چه روی دنیا بود را داشته ام

و عشق

معنای دادن همه چیز شد

...

حتی نفس معشوق ...حتی دل ...حتی لحظه های کوچک خواهش ...

من از تو شاید هرگز هیچ چیز نداشتم

من از تو

شاید فقط یک خیال مبهم واهی دارم اما

برای همین خیال

میشود خواند و زد و رقصید ...وقتی که اجبار به هیچ چیز نیست

من ...

با تمام محدودیت تو

با تو ...نامحدودم

من ...با تو ...در آزادی مطلقم ..که انچه هستم باشم .

بیآنکه تو بگویی نه ...بیآنکه بگویی آری

بیآنکه خوشایند تو باشم

بیانکه خوش آیند تو نباشم

تو ...

هر چه که هستی باش

تو ...تو نیستی ...تو یک معنای بزرگتری ...

تو هر چه هستی باش ...حتی به همین محدودی

تو بی انتهای مطلقی ...

جایی که هیچ چیز و هیچ کس ، بازخواست نمیشود ...نه به بدی و نه حتی خوبی

...

من ...در با تو بودن ....با خودم و با تنهایی هایم خرسند میشوم .

من

در با تو بودن

از خودم

و از تنهایی هایم

راضی

...

من ...با تو ،بی تو ، بی خود  ...بر قله یی به نام رضا ...ایستاده ام

و راضی ام .

راضی.

 

+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 4:42 |
و بازی که بازی عشق است

...

تو یک طرف ...من طرف دیگر

تمام دنیا را میبرد یک طرف ...که تو بمانی تنها ...تو و عشق

...من ...

با همه ... بی تو ..حتی بی عشق .

...

دو گانگی های دنیا

دو کفه ء ترازوست معشوق

تو و عشق من

باید از من و عشق همه و همه و همه چیز سنگین تر باشد ...

تو ...

که فانی بودنت را

بعد از اینهمه درد باور کردم

هیچ .

عشق من ...باید بزرگتر از اینها باشد

...

من آدمم معشوق

و خسته هم میشوم ...دلخور هم ...و نگران هم ...و وسوسه هم حتی .

...

اما

باور کن که باید از این امتحان

یک نمره ء خوب بگیرم

و میگیرم .

تمام .

 

+ نوشته شده توسط ساره در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت 7:37 |
من از زندگی ...نه هراسانم و نه پشیمان

پریشان ...ای گه گاهی .

تو نگاهت را میدوزی به جایی که در نگاه تو همه چیز آنقدر هست که هیچ چیز نیست .

و غوطه ور میشوی در افکارت

 یا روی خط خطی های کتاب

غرق میشوی در حوض آبی ـ یک نقاشی

و چشمهایت

بر پرده های کوچک ساز ...در ارتعاش های کوته احساست ...دنبال انچه لمس شدنی نیست ، میدود .

در این همه مدت

من پیرهنت را بس چنگ زده ام پاره پاره شده

من ....

دردم  ، یک درد پاک و ساده ء معمولی ست

که شاید فقط با یک نگاه خوب بشود .

تو ....

نگاهت را میدوزی به دست این دکتر و ان دکتر

من ...

که نفسم گرفته از اینهمه فریاد

اینهمه دنیا را زده ام

که پیرهن تو را بگیرم

...

من ...

فقط یک ذره ء کوچولو.......

گاهی ..........

میگویند....

 عاشق میشوم .

....

بگذریم ...باز هم دارم اراجیف مینویسم

احتمالا قرص هایم را ...

یادت رفته سر وقت به من بخورانی .

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه هشتم تیر 1386 و ساعت 5:7 |
                                                                        ز شوق و شور حادثه ایی کوتاه

                                                                          همین بس است که در من

                                                                            حظور خاطره ایی هست

...

برای گفتن و خواندن کلام کافی نیست

...

پرنده های زندهء نگهت

مرا به باغ های بکر سرودن خواهد برد

...

دوباره جاری لبخندت

ز من هزار چشمه ء زمزم خواهد ساخت

...

مرا حظور های نرم  ـ تو در من ،

برون ـ خاک سخت و عقیم گذشته

به طعم ـ بودن و ماندن عادت داد

مرا نگاه های مکرر تو

ز حجم ـ یک من ـ مرده ،

در آتشی که نمیدانم نامش چیست ، 

 دنیا آورد . 

...

افسوس عشق

معنای سخت و کوچک و خردی بود .

احساس های دائم من شاید

با ظرف کوچکی به بزرگی عشق

اندازه نیستند

...

من هیچوقت از این دست

عاشق نبوده ام یعنی .

...

من هیچوقت تو را

هم پای هر چه دیگر از این جا بود

اندازه ء هوس

یا قدر عشق و خواهش و دوست شدن

کوچک نکرده ام .

...

یعنی که آفتاب

در دست های رو به خدای درخت

حتی بجای میوه

 گرفته نشد  .

.

                                                                                    ابهام های کوچک این شعر

                                                                                     از ناتوانی ـ من ـ شاعر نیست

                                                                                      مفهوم جاودانه ء یک حس

                                                                                     در بی سر و ته ، اینهمه ابیات ،

                                                                                     خب جا نمیشود .

 

  

+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 5:43 |