اندیشه های تیره و پاره و گنگ
صف میکشند باز برابر من
احساس های خسته و نامفهوم ...مبهوت و گیج و مرده و سرخورده
مغموم ...
شعر ـ کوچک ـ آخر ـ من
...
چیزی درون بودن من دارد
از تشنگی ز غصه و غم زرد میشود
یک حجم مثل رنگ قلم در آب
میپیچد اندرون من و درد میشود
...
میپرسم از خودم که چرا آخر
دلبسته نیست بودنم اینجا را
افسوس هیچوقت ندانستم
مفهوم عاشقانهء فردا را
....
آنوقتها که چشم من از دنیا
همواره طرح ـ روشن ـ خورشیدی
در لابلای بوته ء گل میدید
شاید که دست خواهش جان باید
یک گل برای توشه ء ره میچید
...
احساس میکنم که خزان زده ام
هر چند باغبان به سرم دست میکشد
احساس میکنم که همین او هم
روزی از این امید تبه دست میکشد
...
بر من نگیر خورده که این ابیات
چون من قرین محنت و اندوهند
گلبرگهای خاطره پژمرده ند
لبخند های اینهمه ، بیروحند .
ای کاش بین اینهمه هر چه که هست
دل آرزوی کوچک شادی داشت
این دل ..دلم ...قناری مرده ء من
دل میسپرد و آرزویی میخواست
گاهی به قدر آنچه که خواهش بود
پر میکشید تا لب فردایی
خود میشکفت در دل کوچک او
از شور و اشتیاق ، تمنایی
...
افسوس این قناری افسرده
دیگر دوباره هیچ نخواهد خواند
جز شعر های تیره و نامفهوم
از من ...برای ساره ، چه خواهد ماند ؟
+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت
7:18 |