مرا ببر به دورها
به شهر شعر ها و شور ها
هوای کوچ کرده ام پرستوی عزيز کوچکم
مرا ببر به دستهء پرندگان بی قرار
به شهر پشت کوه قاف
مرا ببر به انتهای تلخ خاطرات ،
به ابتدای سرزمين بکر سرنوشت
دوباره بچه کن مرا ، ببر به پشت بام
دو تا ستاره را برای من نشانه کن
مرا ببر ميان دشت ها و کوه ها
گره بزن برای من ، دو گندم ، از دو سوی دشت
....
اینم باز یه شعر قدیمی...
من.... پشت پنجره،در خانهء خموش پر از ارواح
با خاطرات خشک و بيات شده
در دل نجوشدم دگر احساسی ، قلبم گرفته گچ ،
عشقم دورن شيشهء پر الکل ، بنهاده بر کنارهء آن ديوار ...
شوق جوانی ام ، کپک زده است
...
اینم یکی دیگه
که من دوسش دارم
مي بينم که جهان به رشدم کمر بسته
با اين همه
آهوي کوچکي هستم که روي پايش ميلغزد و همواره زمين ميخورد
...
نمي دانم
شايد
يک روز
جاي اين زخمها نباشد
و
روي همين پاهاي خسته و سست
بشود مغرورانه ايستاد.

