تبليغاتX
پروانه آبی

مرا ببر به دورها

                    به شهر شعر ها  و شور ها

هوای کوچ کرده ام پرستوی عزيز کوچکم

                    مرا ببر به دستهء پرندگان بی قرار

                                          به شهر پشت کوه قاف

مرا ببر به انتهای تلخ خاطرات ،

                                     به ابتدای سرزمين بکر سرنوشت

دوباره بچه کن مرا ، ببر به پشت بام

                               دو تا ستاره را برای من نشانه کن

مرا ببر ميان دشت ها و کوه ها

                      گره بزن برای من ، دو گندم ، از دو سوی دشت

 ....

اینم باز یه شعر قدیمی...

من.... پشت پنجره،در خانهء خموش پر از ارواح

با خاطرات خشک و بيات شده

در دل نجوشدم دگر احساسی ، قلبم گرفته گچ ،

عشقم دورن شيشهء پر الکل ، بنهاده بر کنارهء آن ديوار ...

شوق جوانی ام   ،    کپک زده است

...

اینم یکی دیگه

که من دوسش دارم

 

 

مي بينم که جهان به رشدم کمر بسته
                                          با اين همه
                                                             آهوي کوچکي هستم که روي پايش ميلغزد و همواره زمين ميخورد
...
نمي دانم

           شايد
                 يک روز
                                جاي اين زخمها نباشد
                                                    و

                                          روي همين پاهاي خسته و سست
                                                                                         بشود  مغرورانه ايستاد.

 

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت 8:15 |
خیالت میکنم

هر شب ...بی آنکه بدانی

و حدس بزنی که من هستم

 ...که من همیشه بودم ...

نگاه کوچک ترسویی از دور

بی اعتنا ...بیملاحظه ...مغرور .

****

و دوست داشتن ...

مفهوم روشن خواسته ایی مبهم بود

***

...مدتهاست میدانم

دوستت دارم

و هیچوقت ندانسته ام که چقدر

که چطور

که چرا

...

نه از آنرو که ندانستن گناه من باشد

از آنرو که نخواستی کشف کنی ...

که دانستی و چشم بستی

من ...

از اجبار ها گریخته ام

و هیچ بندی پابندم نکرد

...

قفس ...

برای تو نخواهم بود

سهم من از تو ..

باشد ...

خواب های هر شب ـ شیرین

خیال های کوچک خواستنی

و حرفهای کوچک بی ربط

و اخمهای دائم و جدی

و غرور ...که از تو جاری میشود تا من ...در من منعکس میشود در تو

...

یک سوال بپرسم ؟

پاسخش را به من بیاموز ...

که دوست داشتن تو ...بی انکه بدانی ...گناه دارد ؟؟

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 8:26 |
تو دوستی

دوست

که دست مرا میگیری ...و میبری به باغ شادی های کودکی

برایم از درخت آخر باغ ،

 چاغاله بادام های جوان میچینی

من هم در عوض 

یواشکی تو را به درختها معرفی میکنم

...

تو دوستی

دوست

که غصه هایم را میگیری

و عوض میکنی به شادی ماهی کوچولوها

و به رقص

و به خنده های کوچک شادابت

...

من از گذشته آمده ام

تا حال

تا همینجا که تو هستی

...

و هیچ چیز نداشتم با تو شریک شوم

...

اما دلم دوستی میخواست

.

..

...

تو ...

تو دوست .

بی چشمداشت داشتن احساس

گل های کوچک صحرایی برایم چیدی

و نقاشی ام کردی با لبخند .

..

من از دوستی تو میرویم

من در دوستی تو

تا صبح ...تا بیداری ...تا لبخند خواهم آمد

.

 

 

تقدیم به یه دوست خوب ...با کلی خنده و خوبی . 

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 10:27 |
..من از تو میگویم معشوق

همینجا ...حتی اگر تمام شده باشیم

...

شرمی نیست

و نه انکاری

...

مردی

مرا ...

با ناله های مردانه

دنیا آورد

...

آنوقت

من مرید تو شدم

و عاشق ...و صادق

اسمم را باز نوشتند ...

مرا که در سایه های هراس زیسته بودم ...

به روشنایی ساره آوردند

من ...

پس از تولد

از تو

از هر هفت تن تو ،

من شدم

و گله نکن ...تن آخرت را باید میگذشتم برای زاده شدن ...تو اینگونه ، زاینده ء زیبایی های من شدی

و من حق داشتم

از تو شیر بگیرم

و قلم .

..

بخند ..من یاد گرفتم بنویسم ..حتی اگر شده نامفهوم ..

...امروز

مینویسم :

لبخند .

 برای تو مینویسم ...

آینده.

برای من مینویسم

امید .

...

و کودکانه دلم شاد میشود

...

+ نوشته شده توسط ساره در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 و ساعت 8:13 |
بر من ببار

وقتی که تشنه از تب ـ دانستن باشم

احساس میکنم .

آیینه های روشن وپاک ـ تنم

در شبنم شرار نفسهایت ،

تطهیر میشوند.

....

ای شعر

یادگار قدیمی

معشوقهء همیشه ء زیبایی،

در من بریز

رگهای سرخ من

در آتش سپید هوسهایت ، میسوزند

...

ای شعر ای الههء عریانی

در جویهای روشن جوشانت

اندیشه های لک شده را غسل کرده ام

در ناز های نرم هم آغوشی

از روح بیقرار و مشوش من

وز عشق ، آب ـ حامل روئیدن ،

آبستن از شنودن و گفتن خواهی بود.

 ...

ای شعر

ای همیشه ء من دوست

در خواندن  ـ حظور تو ، من ...

تکرار میشوم

          هشیار میشوم 

                             تکثیر میشوم

                                           تطهیر میشوم

 

+ نوشته شده توسط ساره در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 و ساعت 5:7 |
برای من ...

درختهای کوچک آزاد سبز کن

و مثل خنده های کودک معصومی باش

که پیش میاید و میگوید:

دندان شیری افتاده ام را ببین .

...

تمام راه های بن بست را رفتیم

و جاده جاده ء خاکی بود

من و تو...

وقتی که عابران اشاره مان کردند

که حتی رسم غریزه را بلد نبودیم .

...

بنشین از اینهمه گفتن

...

در اوج عشق و آتش و خوشبختی سوخت

...

هدف ....

...

..

صداقت یک لحظه با تو نشستن و از من بریدن بود .

.

برای من

به یادگار ...

در کوچه باغ های دیاری دور

بالای باغ میوه ء موروثی مان

آنجا که پیش از این پدربزرگ گندم میکاشت

و گل های محمدی .

پیش پای زنی که از سینه ء گاو ها هم شیر میگرفت .

در آبهای روشن ـ خیرات .

در لابلای بازی ماهی ها

احساس های کوچک زنده بریز

...

اندیشه های تازه ء محکم بکار.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 و ساعت 8:1 |
راننده تاکسی مسافرش رو سوار میکرد ...آدرس میگرفت و مسافر رو میرسوند ...تا مسافر پیاده میشد میگفت :

من عجله دارم ...کرایه باشه .

راننده تاکسی مسافرش رو سوار میکرد ...آدرس میگرفت و مسافر رو میرسوند ...تا مسافر پیاده میشد میگفت :

من عجله دارم ...کرایه باشه خدمت خودتون.

راننده تاکسی مسافرش رو سوار میکرد ...آدرس میگرفت و مسافر رو میرسوند ...تا مسافر پیاده میشد میگفت :

من عجله دارم ...تا مسافر پیاده میشد تا کیف پولشو در بیاره رفته بود

 

...

تا صبح تمام اطاق رو راه رفته بود ....

همه تقریبا ارام گرفته بودند و ساعت ۳ شب دیگه اونقدر خسته بودند از تدارک کارای فردا که همه تمایل داشتند به سکوت ...خوابش نمیبرد حلقهء دستش توی تاریکی برق میزد ... ...بهتر بود بخوابه فردا صبح زود باید میرفت آرایشگاه...از فردا باید همسفر یه مسافر دیگه میشد.

تا صبح تمام اطاق رو راه رفته بود ...

دلشوره داشت ...نشسته بود پای تلفن ...قرار بود مادر خانمش از بیمارستان خبر سلامتی مادر و بچه رو بهش بده رفت سری زد به اطاق پسر کوچولوش کیف کوچیک مدرسه شو برای فردا صبح اماده کرد گفته بودند که بچه دختره ...فردا باید میرفت براش شناسنامه بگیره بهار اسم خوبی بود .اینم یه مسافر کوچولوی دیگه .

تا صبح تمام اطاق رو راه رفته بود

فردا صبح اول وقت باید میرفت مصاحبه باید میخوابید تا به هم ریخته نباشه فقط از هیجان اولین مصاحبه بعد از اینهمه درس خوندن یه کوچولو مضطرب بود ...میترسید که نشه هر چند برای اونکه مسافره همیشه جاده  یی هست.

تا صبح تمام اطاق رو راه رفته بود

فردا پایان ترم یکی از درساش بود ...بیدار مونده بود که یه چند تا مسئلهء دیگه حل کنه...تازه اول راهه.

 تا صبح تمام اطاق رو راه رفته بود

یه کم استرس داشت فردا باید جلوی اینهمه آدم برای اولین بار میرفت روی سن ..خدا به خیر کنه... توی این موقصیت معلوم نبود از کجا این به فکرش رسیده بود که : بسیار سفر باید تا پخته شود خامی.

 

تا صبح تمام اطاق رو راه رفته بود ...

دوباره نشست روی میز ...پاکت سیگار خالی بود ...

فردا صبح دادگاه داشت ...شاید آخرین بار بود که زنی رو که یه روز عاشقش شده بود میدید ... در ضمن از فردا دیگه رسما جدا میشدند ...هر کس میرفت به طرف راه خودش ... هر کس مسافر راه خودش میشد.

تا صبح تمام اطاق رو راه رفته بود .

....

...

 

مسافرا میشناختنش ...در هر حال به اونا که بد نمیگذشت...وانمود میکردن یادشون نیست و دوباره و دوباره هر روز سر همون ساعت حاظر میشدن

...سوار شد از بس تا صبح فکر کرده بود فقط میخواست گویا فکراش یه کم آروم بگیرن و بحث ذهنی ش رو عوض کنه ، پرسید:

عجله ء تو برای چیه؟ اگه اینهمه عجله داری که حتی فرصت نیست کرایه رو بگیری اصلا چرا مسافر سوار میکنی؟؟

گفت :

من هر چی فکر کرده م پیش خودم دیدم با همه ء مدارک و پول و مقام و هر چی که دارم به جای خاصی نرسیدم...ولی میبینم که خیلی از مردم فکر میکنن که باید با سرعت به جایی برسند ...کمک میکنم که شاید اونا برسند . همین

...

 با خودش فکر کرد ...خودش داشت کجا میرفت ...که به کجا برسه ؟

 

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 و ساعت 12:7 |
بگشا ،

پنجره را

و پر پرواز

و اخم

و دل کوچکم را

آغوش .

....

ببین ،

حظور

و عشق

و خوشبختی

...

من میخواهم بروم روی تخت بخوابم

از فرط خستگی

چشمم در دیدن قفل کرده است

دلم را تا میگشایم چیزهایی در آن هست که بالا نمیآید

و حتی نمیشود بالا آورد

و نمیشود آرام شد.

....

آنوقتها...

یک بار برای من

یک سیستم خوب اعتقادی نصب کرده بودی

بعد ها

به دست هر آنچه که باید فیلتر میشد

دوباره به هم ریختم

...اینبار باید یکی بیاید فرمتم کند

 فرم جدید بپذیرم .

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 8:34 |
با من

از خوبی ها بگو

...برنگرد

چشمم را ببند

:

 

                                               آرام باش و بخواب ، عزیز کوچک خداوند .

 

........................................................................

آرام بگیر  ...

روشنایی شبها می آید

 هراس های ساره را بر دامنش آرام میکند .

...

یک نفر تا صبح ، دیشب ، بر تب ـ درد من تکه ء خیس میگذاشت.

من ...

امنم

تو ، یکی از آنهمه ایی که به روح بیقرار من پیاپی آبقند میخوراند .

....

از خوبی ها بگو ....هر چند که خاطره باشند

...برنگرد ...

من  هنوز هم خواب جاده ها را میبینم .

و تورا ...که پشت سرت کاسه ء پر اشک میریزم.

غنچه فردا شب با من

از  عشوه های  گشودن یک لبخند خواهد گفت .

   

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 و ساعت 7:26 |
و قصه ...قصهء تکراری

دوتا پرنده و پرواز

یکی که عاشق رفتن بود

یکی که عاشق جفتش

...

رفتن

...

پرنده ء بیمار

،

...میزیرد آرام بر برکه ء خاموش ...

سر میگذارد بر دامن آب

و اشک 

 لبخند 

 نگاه ..

میخواهم بروی ...باور کن .

...

گریه نکن معشوق

باور کن 

صبحی که منتظرش بودیم ...

خورشید دارد سر میکشد ز افق

...پر بگشا

بر آن بالهای طلایی که عاشق رفتن بود

همیشه

 آفتاب، نوازش روئیایی بهتر از لبخند های کوته من خواهد بود .

...........اشک

.......خاطره

....سکوت.

...اشتیاق

..پرگشودن

و لبخند .

.....................

برگی روی رود...آرام ..بیحرکت

لبخند و  نگاه

.....

راستی

گنجشک کوچولو ...

پیش از این هیچوقت ندیده بود

 عقاب بودی .

 

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 و ساعت 6:16 |
این هم یکی از شعرای قدیمی

که به درخواست یه دوست خیلی خوب میذارم

نه برای اینکه احساسم شبیهه به این نوشته ...فقط برای اینکه میخواس یکی از شعرای قدیم رو هم ببینه

 

احساس میکنم که کپک زده ام

حلقوم من پر ست ز گرد و غبار

فرياد من چو نالهء بيماری ، از انتهای وحشت مردابی ست

 ...من در اتاق شيشه ای ام خاموش

درمانده از ادامهء روئيدن

بی رنگ ، بی حظور ، بدون بهار ، خشکيده ديدگان من از ديدن

آه ای بهار حسرت روئيا ها ، ای بهترين خيال من ای موعود،

در آخرين حجوم ترانه ودرد ، فرياد ميکنم که تو ای معبود....

در ابتدای فصل طلسم شدن ، در حجم تلخ خاک سياه و نمور

در حسرتی که داغ شده ست به من ، در انتظار عاقبتی که نبود ،

آری بهشت تلخ ، بهار محال،

ای رنگ رفته قامت هر چه اميد

....در دستهای گرم تو پژمردم....

در آخرين تبسم تلخ سحر ، با آه های سرد تو افسردم .

........

زين بی بهار باغ ـ هميشه تباه ...خورشيد چيست جز زدن چشمی ...

احساس چيست جز غم ديرينی ...

آواز چيست؟ درد نه همگونی...

اميد چيست؟ حسرت شوق گناه

............

از من نخواه رنگ ترانه شوم ، يا سر کنم برون ز حصار خودم

از من نخواه عاشق شب بشوم ، دل خوش کنم به هر چه که اينجا هست

از من نخواه دل بدهم به اميد  ،‌ عادت کنم به کاغذک خورشيد

....من در حصار تيرهء خود خاموش

پايم گرفته ، چنگ شبی جاويد

بی حسرتی ز حسرت اميدی  بی آتشی که تازه کند نفسم

حرفم چنان درون دلم سنگي ، فرياد خشک يخ زده ای شده است .....

اميدوار ميوهء باغی باز؟؟؟؟

...........

باران که ميزند نه نشانهء توست

در دست باد نيست جامهء سبز و سپيد

دستی ست آشنا که ز بوم زمين

هر رنگ خوب هست قلم ميزند به قهر

وين تکه پارچه نه که ابريست بارور ...

بو کن دوباره... عطربهاران نیست ...ياسی نمانده گل کند از يادی ...

....

...

از التهاب ـ سوزش ـ بنزين پر....بوم ـ مرا و....

 تکهء رنگينی...

 

 

 اینم تقدیم به دوست خوبم  + یک عالمه خوبی و خنده و خوشحالی

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 23:6 |
رسیدم

رسیدم

                    باور کن

به همان نقطه که میخواهی

...

یادت هست؟

آنوقتها که نیمه آدم بودم

عاشق هم میشدم

و دلم هم گاهی میگرفت

...

و رسیدم ...به همان نقطه که میخواستی

دلم را فردا صبح ببریم دشت هوا کنیم

اینقدر سبک شده که باد ببردش هم دیگر دلم نمیسوزد

...

و نقطه ...نقطه ء خواهش ـ تو

معشوق

...

رسیدم

دیگر بودن یا نبودنت ....نفس کشیدن و نکشیدنم  اصلا بودن برایم مفهموم باخته

شده ام مثل بزهای کوچولوی خوش

تمام طول روز میتوانم بالا بپرم و برای تو که نیستی و برای همه که هستند ، بع بع های سرخوشانه کنم

...

خوشحالی نه؟

گله میکردی عشقم را ...

رسیدم .

دیگر برایم مهم نیست دوست داشته شدن یا نه

گاهی حس میکنم دارم شباهت به  یک حجم بنفش که گه گاه در خاک میروید پیدا میکنم

...

راست میگفتی بعد از عشق باز هم سقف بود

و رضایت ....وقتی هست میدانی که ساره نیست

..................................... آدم را شناختند به اراده و انتخاب ......................................

من ...فرشته ء کوچولویی که دختر ابلیس بود

باز گشته ام به سجده های دائم طولانی

ورضا آنقدر رنگ باخته که یادم نیست یعنی چه راضی شدن

شاید هم دیگر مهم نیست چه میشود ...

به قول تو : ساره را اینکه خدا میخواهدش یا نه اذیت دیگر نمیتواند کند

 راضی نشدم معشوق

از این هیچ نبودن آدم نمیشوم

همه را بگذاریم ...تو را و همه را

دلم میخواهد آنقدر بروم که خدا هم دوتا قدم بیاید جلو

...

نه که در من خواسته ایی به اسم او میجوشد نه

اصلا نیامد هم نیامد

فقط دلم میخواهد یک جایی به یک چیزی برسم

بگذریم .

نرسیدم که نرسیدم نه؟؟

همه باشد برای تو  ...یا نه ...تو که خود اینگونه ایی

تو هر جا میخواهی برو ...من هم شاید بروم شاید نه

گل من

بین هزار ستاره ء دور دست گم شده

دلم را خوش نخواهم کرد به دیدن شب و خیال گلی در سیاره ایی دور

شاید بهتر باشد فکر کنم ستاره ها هم جرقه های کوچک زودگذرند .

مثل من

مثل تو .

خدایت را نمیدانم

خدایت گویا باید آتش سوزانی باشد که از آن جرقه های کوچک بیرون میریزد.

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 4:32 |
دستتو بده ...

میخوام برات لی لی لیلی حوضک بکنم

.....

  یه مرغکی یه روزکی پای حوضکی ...

رو موج حوض دلش میرفت و میاومد

...

مرغ کوچیک که بس نشس بالای حوض نقاشی

یادش نبود ،

پرشو اگر تو آب ـ مهتاب بشوره

وقتی که غسل آخرو از سر ـ لذت میکنه ،

میگیردش فراش باشی

 نه اینکه خشکش بکنه ،برا که سرما نخوره ،...

که از پراش  ، بذاره توی دفتراش

فردا که شد نشون بده ...که مرغی بود هوای  آب حوضو داشت .

نمیدونس

پرش که پاکه مث صبح، بالش شبکاری فراش باشیه

لی لی

لی لی

یه مرغی بود

 افتاد تو حوض ...

آبی که از سر بگذره ، فراش و یا آشپز و حاکم نداره

....

مرغی که دل داده به آب

یه جا ، رو یه حوض کوچیک

رنگای بال و پرشو ،

ـ یا شدن و بودنشو ـ

 بالاخره جا میذاره

...لی لی لیلی حوضک گل ـ من

یه مرغی بود ، افتاد تو آب ...

خنده ت میاد؟ دلت میخواد؟

دستو بده

یه شب دیگه

خنده های از لذت من

اشکای من رو پیرهنت

لی لی لی لی حوضک* میکنه

لیلی لی لی حوضک گل من 

لی لی لی لی

 لیلی لی لی . 

 

.......

*  : یه بازیه که نمیدونم تو شهرای دیگه هم به همین اسمه یا اصلا وجود داره یا نه،  ولی معمولا بزرگترا برای بچه های خیلی کوچیک میکنن تا سرگرم شن یا گریه شون به این شکل قطع شه

بازی اینجوریه که شعرشو میخونن و با یه اینگشت کف دست بچه شکل دایره درست میکنن تا یا خنده ش بگیره یا حواسش از گریه کردن پرت شه

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه هفدهم فروردین 1386 و ساعت 8:0 |
درخت پیر من

شاخه هایی دارد که تازه زاییده ست

...

نگاه کن

زمستان

درخت اگر سبز نیست ،

سزایش سوختن نیست

...

من به درخت قول داده ام

برای جوانه های کوچولویش شاباش ببرم

...

من ..

..باور دارم

که زمستان گذشتنی ست

...

..

.

وقتی سبز بشوم ،

برایم یک دانه لبخند هدیه می آری؟

 

+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 و ساعت 8:23 |
و برکه...

پاشیده گرد مهتاب بر تنش از خواهش

ستاره های پیرهنش را تک تک باز میکند .

چونان دخترک که دامنش را پر از بنفشه های وحشی

...

آرام ...

از خلسه ای مداوم ، در بازوی باد ...

از نور ، نور کوچک مهتاب ،

همچون عاشق از نگاهی

                       ، مینشیند به عرق ،

در عشوه های پیاپی

                       ، لبریز میشود به باریکهء آب.

چون لذت ، میریزد در دلش موج

پا میخیزد ...از هوسی که نمی فهمم چیست .

...........

من ...ناظر خردی ، نگاهی و نه قیاسی ...نگاهی و نه فکری

آنسان شده ام گویی که لبخند بر لبم ،

هست اما نه ...مثل نفس ـ تو که منم ، از یاد رفته ، حل شده در هیچ

میگذرم ، بی گذری

و نه شعله ای ...اما چیزی در دلم میسوزد ... فیروزه ایی و خنک...

چون نفسم از سرما ،

بر پوست نازک ـ ماهی  ، افتاده روی رودخانه ء قالی

....

و برکه

میجوشد ، با همه آرام اش ...

تو نمیبینی دوست ...من ..

من میبینم

که در آنهمه آرام  ، دارد سرخ و نارنجی و بنفش میشود

و دلم ...دارد حظور یاسی رنگش را ، میبازد به بیرنگی ...

در من لذتی ست که ازهیچیک از این حروف عقیم  نمیشود دنیا آورد.

 و بندم نزن امشب به قافیه ء غزل

سخنم باید اخر به واقعه شبیه باشد

بی وزن و معلق .

...

اما ...برکه باور کن در مهتاب داشت با باد ...

من آخر میدانی حرارت سرخ را

از لابلای آبی و فیروزه ای حتی می سوزم .

.....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه دهم فروردین 1386 و ساعت 8:26 |
سرم را بر دامنت میگذاری خدا .

و میفرستی همه خلقتت نوازشم کنند .

من ...

حتی هنوز درد دارم

حتی هنوز ...دلم تنگ میشود .

دوستی میگفت:

که ساره چرا آخر ...؟

فکر میکنی حتی برای خودم پاسخ داشتم؟

دیگر خدا حتی از تو قهر نمیکنم

سرم را بگذار روی دامنت

خوابم کن ...

شاید آنگونه نفهمم 

که بر من چه میگذرد

شاید ...شاید .

شاید.

 

+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 و ساعت 12:2 |
دیشب ...

برای اولین بار

در همه سالیان

با آنکه تو معشوق ...که خدای دیرینم بودی را ، در موهوماتم بر تن داشتم ،

خدایت را بی آنکه بدانم چگونه ،

بر سنگی که اسمم رویش نوشته بود

سجده کردم

و لذت آنقدر بود که در اوج ، یادم نیامد من بودم و تو بودی ...

اما یکی ....

بود .

و هیچکس نبود

...

بنده های خدا را آنقدر لذت نئشه کرده بود که بود ند و دیدند  

حت  یا خدا   گفتن ازشان نمی آمد.

 

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه هفتم فروردین 1386 و ساعت 7:56 |
معشوق کوچکم تب دارد...

******

پری مهربان ـ قصه ها

زلف طلای نم شده از اشکش را 

بر داغ پیشانی معشوقش

آرام میگیرد

...

معشوق ...

دست کوچک داغت را بده

من جز داغ بوسه های کوچک نگرانم هیچوقت هیچ چیز نداشتم

...

 

***********

******

***

*

میترسم ...

میترسم سوز آه های پیاپی من ، حرارتت را بالاتر ببرد

...

تو را به خدا یکی مرا که اینهمه ملتهبم از التماس روی دامن او بردارد.

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه هفتم فروردین 1386 و ساعت 6:27 |
در من ...

گاهی چیزی در سینه ام میسوزد

             چیزی به قدر کوچک ـ یک آه

                              چیزی به قدر شعلهء یک خواهش

...

پروانه های بهت زده

           پر میکشند روی شیشه ء فانوس

اشک ستاره ای از آن سر دنیا

در بغض های کوچک من ، خاموش میشود

 ........

خورشید ـ دوردست

آیینه را به روی زمین بگذار

......

هر شب خیال ـ داشتن و خواهش ،

آبستن از نیاز و نباید ها

در کنج سرد و تیره ء مرطوبی

فانوس های کوچک مصنوعی میسازد

.........

پروانه های کوچک احساس.....

.....

من از تصور ـ پرشان در آتش

 ، خوابم نمیبرد .

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت 11:28 |
خسته از نامهربانی ها

زیر نور کوته مهتاب

دخترک آرام و بغض آلود

روی تخت بیقرار آب ،

آن نگاه مخملی رنگش

رنگ می بازد به اشکی پاک ...

می نشیند مثل گل بر خاک

روبرویش برکه ء آرام

بازی مرغان نا آرام ...هر یکی سر برده در پر

                                                        ناله ایی کوچک که می خواند...

                                                        و نفس هاشان به جیغ کوچکی از درد می ماند .

...

مینشیند روی خاک سرد 

آن همانجایی که گل هرگز نرویینده ست.

  چشم می دوزد به نور... افتاده در برکه ...

                                     بس مشوش ملتهب چون بغض .

                                                                     ساکت و آرام.

و نفس ،از سردی  ، ابری می شود همچون نگاه دیگران سنگین

می دود گویی نگاهش سوی ماه مرده روی آب

و به یادش هست

ساحل دریا،  چراغ و نور ...

                              منعکس لبخند های او بروی آب

آه... آوه خود چه سالی بود

هر چه او را بود ، 

 جمله بیحاصل نهاد و رفت

تا مگر دل برنهد جایی دگر شاید .

قامتش لرزید

سر ز زیر پر برون آورد ... مرغ ماهیخوار.

وان یکی بیدار شد از خواب مرغابی

خوش به حال آب ،

خوش به حال آب

                که بد و خوبی نمی داند

......

ماه مخفی کرد خود را زیر دست ابر ...

قطره ایی از آرزو ها ریخت

و ندانستند آن قطره

آخرین احساس بود آن آخرین لبخند .

مرغ ماهی خوار از نو چشم خود را بست

 در پی چیزی درون آب بی هدف سر کرد مرغابی

صبح روی بستر برکه

یک نفر یک مرد ماهی گیر

توی تورش لحظه های تیره ء آن دخترک را بر تن بیجان ماهی ها

صید می کرد و نمی دانست

جای اشکی پاک روی پولک ماهی

حرف هایی  باز مانده،   -  در گلوی ماهی معصوم  - 

حرف هایی کو به گفتن می نیالودند

حرفای تیره ی فریاد در سکوت تلخ وتار آب

شاید آنها نیز مثل شعر

                - ساده و پاک و مقدس -

                                        در نگاه دخترک بودند .

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در شنبه چهارم فروردین 1386 و ساعت 5:18 |