تبليغاتX
پروانه آبی
و تو

همیشه هر وقت زخمی میشوم ، میدهی ام به دست طبیعت

اگر شده به  اجبار ...اگر شده به عشق

...

ولی بد هم نیست

کم کم  راضی خواهم شد

از تو ،......و از خودم

.

اگر لای زخمهایم شمعدانی و پرنده و ماهی بگذاری ، اثر هنری جالبی میشوم .

......

هنوز هیچ نشده تمام خلقت را واداشتی به تماشا؟

راستی ،

.....

 از کی اجازه  میدهی تبلیغ کنیم و بلیط بفروشیم؟

من میگویم نزدیک عیدی وقت خوبی میشود ، تو مرا تا یکی دو روز دیگر کامل کن ،مردم وقت زیاد دارند میآیند از پشت پنجرهء شعرهایم میبینند ، کار و بارت میگیرد .

باورکن .

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 4:11 |

من آدمم ... همان که خدا از خانه اش بیرونم کرد ! به کویر دنیا , چونان تفاله ای پرتابم کرد ....

و من بر خاک افتادم ...خسته و تنها , تن بهشتی ام را بر خاک پهن کردم . خاک را بستر خوابیدنم کردم و به خواب زندگی فرو رفتم , ....همین که چشم می بستم , خواب او را می دیدم , بیدار که می شدم , مست و مه و خمار, یاد خوابش  می کردم , طاقتم طاق می شد , از درد دوری به خود می پیچیدم , دم به دم , شراب غفلت می خوردم , تا که شاید یادم برود , کجایی بودم و اصل و نسبم به که می رسید و کدامین شاه , مرا شاهزاده ی کوچک خودش کرده بود و همه ملائکش بر به سجده ام فرمان داد بود؟!

.... و حالا , که چونان دشنام پست آفرینش به زمین داده شده بودم و مثال همه ی حیوان ها در این جنگل وحشی , به دنبال لقمه ای نان و سرپناه و جذب جنس مخالفم می چریدم !!

حتی بدتر از هر حیوان : گوش داشتم و نمی شنیدم , چشم داشتم و نمی دیدم , عقل داشتم و تعقل نمی کردم , دل داشتم و عاشق نمی شدم !!!

حتی بدتر از هر حیوان , همنوع خود را , نه حتی برای خوردن , که بی خود و بی جا , بی هیچ دلیلی , فقط برای چند خطی که روی نقشه ای کشیده بودم ,  می دریدم !!!

-------------------------

و من برای فراموشی این درد ها , هی پی در پی , شراب غفلت سر می کشیدم ! آنقدر که دایم الخمر شده بودم ...!

..

.

. حتی خاطره ی بد مستی هایم هم برایم شیرین بود :

 

تا که شاید یادم برود خیال آن خدایی که دیگر به بالینم نمی آمد !

...

..

.

 

 

 

 

 

یک تکه از مطلب جالبی نوشته ء  یه دوست خوب  که اینجا اسم و تاریخ و ... وبلاگشونو میذارم (حق کپی رایت داشته )

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت 8:54 |
.....

دریغا

ستاره ها همیشه روی دستهای من ، ز دور دست ها ...ز آرزوی بی ثمر

و آسمان و آتشی که دور بود گفته اند

...

هزار سال ...هزار سال ....پی تو می دویده ام

درون باغ شازده ....

تو ...روح بیقرار ...تو عشق سالهای دور دست

من از هزار خاطره،  به دست ـ یک تن ـ جدید ...دوباره دیر ،

دوباره وقت رفتن تو میرسیده ام .

                                                 بایست ...مرا ببر.

                                                   تو را خدا قسم تو را خدا ...بایست .

بایست

                                           و گریه گریه گریه ، درد.

..................................................

سکوت

 

برای این نفس ..

چنان که میرود نفس تو را به روی دامنم ، بایست

من از هزار سال شیونم دگر دلم گرفته باز

برای این نفس ...من ...آنکه دوست داشتی ...برای این نفس ...که آرزو نمیکند کسی مگر ز درد

ز یاد من برو ...

ز یاد خود ، مرا ببر.

دگر نمی دوم درون باغ ،

 دگر تمام شب ...تو را به خاک و خون تپیده طاقتم نمانده باز یافتن

برو .

ز یاد من ...

ز هر چه هست از وجود من

هم این زمان و هر زمان و هر چه هست و هر چه بود

برو تو را خدا قسم

به چند زندگی تو را به خاک و خون کشم؟

کدام عشق بود این همیشه شوم و تیره ، بی ثمر

کدام عشق بود؟

کدام ...!!!!!!!!!!!!!!!!!

....................

سکوت.

رها کن و برو ...

مرا که آرزو نمیکنم دگر که میگرفتیم به بر.

مرا که آرزو.............. نمیکنم دگر .

 

 

 

 

 

الهام گرفته از یکی از خوابای واقعی و تکراری ....

باغ شازده ...کرمان( که عجیب ترین شهر دنیا بوده برای من ) 

 

+ نوشته شده توسط ساره در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت 7:59 |
و نقطه های سپید

که پاشیده روی صفحه های سیاه

...

حتی اگر ، اشکهای کوچک من باشند ، بر زلف بیقرار و مشوش تو

...

در من ، چیزی میروید

...

بعد از من ...

اسمش را بگذارید امید .

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 6:34 |
باورش شاید برای تو سخت باشد

یا شاید کل معنی یی که میگویم برایت نامانوس

اما ...

نمیدانم تو چطور فکر میکنی

و نمیگویم که باید از راهی میرفتی که من

اما ...

باور کن که عقاب را ، ۲۳ سال که سهل است ...در هزار زندگی اگر بیایم و بروم...اهلی نمیشود کرد

و گاهی یک خورده سخت است

که با هیچ زنجیری بست ...با هیچ خوراکی دستی اش کرد

...

نه که پرنده دین ندارد نه

پرنده ها همه یک دین واحد دارند          این را جدی میگویم

اما ...

دین پرنده ها ، هم جای عقاب دارد هم جای کبک هم جای حتی شتر مرغ ......

دین من -  که همه ء دین های دنیا بود  - همیشه حتی جای خودش را هم نداشت

و نه حتی جای خودمانی هایش را 

...

طغیانی نکرده ام

تو هم به خودت نگیر اگر به دین درختها و ماهی ها مومن ترم .

فقط ...

من فکر میکنم هیچ چیز نباید عوض بشود ،

و یک کل باید آنقدر بزرگ باشد که جزء هایش بی انکه دعوا و خون و خون ریزی بشود کنار هم همه جا بشوند .

...

اصلا این حرفها چه به من آمده

حرف سر یک چیز دیگری بود اصلا

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 و ساعت 9:4 |
خوش به حالتان پرنده ها

نیستید مثل من اسیر خاک 

یا خود خدا نمی کند سوال

رنگتان نمی زند به پست و یا به پاک

 ...خوش به حالتان که مثل من

دل نبسته اید هیچوقت

راستی شما ز دینتان 

جسته و گسسته اید هیچوقت؟

...

خوش به حالتان پرنده ها

 گر چه کودکان به بالتان ،  سنگ و آتش تفنگ می زنند

این طرف ولی به یکدگر ز کین ، صد هزار تهمتِ دروغ و ننگ می زنند

خوش به حالتان که روز و شب ،    پیش رویتان همیشه راه هست

پیش رویتان فریب نیست رنگ نیست ..

                                           روبروی ما هزار رنگ تیره و سیاه هست

...

من پرنده ها پرنده ها ...

با شما دلم هوای پر گرفتنش شده ست

قصه های تازه راه های دور دست

وقت از دوباره سر گرفتنش شده ست

.

این قفس برای من همیشه تنگ بود

من اگر پرنده می شدم

آسمان، زمین، ستاره ها

بیگمان که سبز و آبی و قشنگ بود

...

من پرنده ها دلم، دلم...

  آه من دلم،دلش گرفته از زمین   

می روید می روید و من هنوز

مانده ام میان صد کمان در کمین  

...

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 و ساعت 8:43 |

در زبانها دگر بار خورد .....نام من نام رسوايی
شد خجل دل ز رسوايی ....قصه شد راز شيدايی
آه بيچاره رسوا دل من ...بس که آن پرده را چنگ زد
کوچه و بازارش سنگ زد ...عشق او را نام ننگ زد
هفت دريا پی ات آمدم من ...کرده اواره ايی کو به کويم
باز شو آخر ای در به رويم....پرده بردار از آرزويم
تا به کی سوزيم شعلهء من؟...رفت از دستم افسار طاقت
سوزدم شعلهءاشتياقت....آب شد جان من در فراقت
بال و پر ريخت در آتش تو ....آسمان ،اين قفس باز کن
يک نفس ساز من ساز کن ....در صدای من ،آواز کن
لب به لب ريز در جان من عشق...روزه ام بشکن امشب به جامی
در کنارم دمی باش و زان می...می بزنن آتشم جاودانی
+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 و ساعت 8:11 |
من پشت پنجره

هر چند لحظه یکی آن پایین

بر روی برفهای دم در ، جا پا می سازد

من پشت پنجره

پایم گرفته ...خیره به شیشه :

 

یادش به خیر وقت ـ دویدن

احساس هم بهانه ء خوبی بود

 بس کن چراغ ، چشم من آشفته ست .

خاموش شو

.......

-بخواب

...........................

....دیشب دوباره خواب تو را میدیدم .

دیشب ، تمام شب .....

دیشب دوباره خواب تو را میدیدم.

.

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 4:21 |
.......

..........

.............

.................

.......................

همه اش سکوت 

با خود خدا حتی

آری آری، کودکانه قهر میکنم 

از آنرو ،که شعر هایی که برای تو مینویسم را معشوق

                                                                ،پا ک میکند ، خط خطی میکند..

...من هم بچه ء کوچولوی مغلوب

سر دفتر پاره پوره ء خط خطی ام مینشینم ...شب تا صبح سر به زمین میکوبم ، گریه میکنم ...لج میروم

........

همهء اسباب بازیهایم را میدهم بازی کن

دفتر شعرم را ولی توی حوض آب نیانداز .

 اصلا قهرم ...تویش یک عالمه خاطره و پروانه و گل خشک شده داشتم .

 

....

........

..........

 

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 4:35 |
از من ...با تو ...گفتن آسان نبود

و کلمات ...مثل ماهی های کوچک ترسیده زیر قلمم میگریختند

...

با چه التهابی ...

خودم را در طرح های خط خطی شده رنگ زدم

و نشانت دادم

اینها ...این ...منم ....

تو سرت را تکان دادی و خندیدی

و گفتی ....طرحت را دوست دارم

من ...خوش بودم که یکی مرا دیده .

.......امروز

بعد از ۲۳ سال زندگی با هم

میگویی:

                                                           عزیز ...همه دختر دارند ...ما هم .

                                                             کی به زبان ما حرف می آیی؟

من.... پس اینهمه گفتن !!!!!!

                                    کدام ؟ فکر میکنی از این کلمات قلنبه که میگویی من سر در میآورم؟؟

...

افسوس

از من ، گفتن ، همیشه سخت بود

شاید ...شنیدن را هم یک عمر است تو سختی میکشی .

...

من اما همینگونه زاده شده بودم

از خود تو ....از تو ...از تو

بگذریم ...

از ناشناخته بودن دیگر خسته شدم ...

چراغ را پشت سرت خاموش کن ...میخواهم تنها باشم همین.

 

+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 و ساعت 8:53 |
تب دارم ....

تب .

و هذیان ، دوای درد من نیست.

،

تو آن بالا روی تخت خدایی پادشاهی ات

مثل دست روشنایی آرام و خنک........

نگاه نکن ...فرصت نیست.

.....  

یکی را بفرست

درون ملتهبم را پاشوره کند .

 

..................................................................................................................................

که سهم من

دریغ ـ قصه ء کوتاهی بود

نه آنکه طلب کرده باشم داشتن را ...هرگز هرگز

فقط خیلی آرام داشتم به آنچه که دارم فکر میکردم .

...................................................................................................................................

 

پیمانه ات را شکستی  

که همیشه فکر میکنم پیمان ـ من ، پرش میکرد

در تشنگی ...

که انتخاب ـ تو از می بود

،

آب های سرزمین من ،

 جمع میشوند در حفره های خالی ـ بودن ـ من ، 

عفونت میکنند .

 

.............................................................................................................................

من دچار تناقضم

یک حجم اصلی در من شکسته است ...یک قطعه ام ترک دارد  ...

دست بکش روی گونه ام ...همینجا ...از همینجا شب و روز، روغن این دستگاه کهنه نشت میکند .

...............................................................................................................................

 دلم هیچ چیز نمیخواهد ...اصلا از خواستن میترسد

من ...همه ء زندگی را دویدم ...اگر دروغ است سیلی بزن .

و تو همه ء عمر فکر کردی من دارم گرگم به هوا بازی میکنم

نه ...نه ...من کودک ترسیده ء خود تو بودم ...و پی ات میآمدم بلکه چشمهایم را در دامان خود تو که خدای من بودی پنهان کنم....

باشد ...باز هم من گرگ ...تو برنده .

...............................................................................................................................

 

افسردگی نگرفته ام اشتباه نکن

فقط ..

حالم از نفس کشیدن بیهوده یک عمر است به هم میخورد

و به قول تو ، در خاک ریشه ندواندم

همیشه حال رفتن داشتم ...همیشه عشق نماندن

تو ...خود تو ...به همان کوچکی که بودی - باشد کوچکی ات قبول -

میتوانستی مرا روی یک بازویت پیوند بزنی ...

روی تن شمعدانی شکسته ء گلدان لااقل 

و نزدی .

آن دنیا هم

گله نکن اگر من خشک شدم

 

............................................................................................................................

چه دنیایی داری.

مردمت ، هنرمند....

میآیند هذیان های هم را میشنوند حظ میکنند 

بعد ،

هر که از فشار تب بالا آورد

ریخته پاش های بالا آروده اش را  تمام مردم دنیا مینشینند به تماشا ...این طرف انطرف میکنند میخرند قاب میگیرند با نستعلیق مینویسند ....حل میشوند در موسقی ناله های  این و آن  کیف میکنند....هر چه بیشتر بو بدهد هم بیشتر دورش جمع میشوند

هنرمند ها هم

یکی یکی میافتند به مردن

بعد هیچکس نمیپرسد فلانی چه مرضی اش شد که دست زد به خودکشی

فقط وقتی مرد ...یک آدم خیلی عاقل و هنر شناسی سر تعفن جنازه میایستد و اعلام میکند که این بابا خیلی حالی اش بود

اما.....

یکی  ،  یک آدم ،   یک مرد  ، توی این قبیله نیست

که وقتی  یکی پیاپی بالا میآورد بنده خدا را درمان کند .

من هم  یکی از همین ها

...!

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 و ساعت 5:40 |

سرمست خدای من آمد به برم با هو

                                           او بی تن و من بی جان ، من بی خود و او با هو 

من خسته وبشکسته هم بال و پرم بسته

                                                      آزاد و رها از غم ، رقصيد خدا تا هو

هو جانم و هو عشقم  می سوزدم اين آتش

                                              آتش که به دامن زد؟ خود يا تو زدی يا هو

من مستم و ميسوزم ديوانه چو ميرقصم

                                                   آبم بدهی يا نه؟ جانم بدهی با هو ؟

يک هو همه جانم شد آمد ز دهانت وان،

                                        خود جمله جهان را سوخت يک شعلهء آن هو هو  

هو ميزد و ، ميرقصيد خود تک تک اعضايم

                                                ای عشق از اين مستی هو ميزن و هو می گو

هی های چه سان آخر هو را نشنيدم من؟

                                                  جانم ، به قرار آمد رفت از تن من تا هو

يک هو همه حاصل شد جز او همه باطل شد

                                                   تا هو ببرم امشب ، يک هو تو بگو ، يک او

هو هو چو کنم فرياد آرام و قرارم هو

                                                من سازم و هو آواز من تارم و زخمه م ، هو

هو چون بنوازی جان ، من در بر هو بنشان

                                                    که ارام نگيرد دل با هر چه بجز خود هو

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت 8:21 |

ای منجی مخمورم ، از خويش مکن دورم

                                                  سرمست تو ام امشب ، بر سر تو نهی شورم

زان می که به لب داری بر ديدهء من بنشان

                                                   گر ديده فرو بندم ، خود هستــی من بستـــان

ميسوزم از اين اتش ....سجاده و جامم کو؟

                                                    سجاده کنم پر می ، مخـــمور زنم يا هـــــــو

تسليم رضا گشتم در شعله چو ميسوزم

                                                      خاموش نبايد شد ، ای شمع ، بيافروزم

اين شعله و اين دامن ، اين جان من و اين تن

                                                       بر باد ده ام ای دل ، از گوشهء پيراهن

من تار تو ام امشب، در بر بکشم جانا

                                                   زخمی کن و خونين کن با زخمهء يا مولا....

ديوانه منم ، آری ...ديوانه و بدمستم

                                                   دنیا به سرم چرخد ...کو دامن ؟و کو دستم؟

در بر بکشم اخر هر هفت جهان مستند

                                                ياران همگی امشب مشغول می و رقصند

عريان کن و مستم کن بر دست بگير اين ساز

                                                     تا جان به بدن دارم ، من رقصم و تو بنواز

کو غيرت و خوشنامی؟ از جمله چو بگذشتم

                                                  رقاصهء اين جمعم ...یاران همگی محرم

ميرقصم و ميچرخم،  ميگريم و ميخوانم

                                                     مخمور شرابم يا ...ديوانه؟ ....نميدانم

دوشنبه، 11 مهر، 1384

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت 8:17 |

هم بنده و هم خدا شکسته ست

                                       دل رفته و دست و پای بسته ست

هو دور و من از گناه و غم پر

                                      هو مست و تو مستِ جام سرمست

من درد خمار دارم امشب

                                             خود اين هوسم نرفته از دست

کو جام شراب بی کسان نيز

                                            در سفرهء لطف عاشقان هست

وين ارزوی گران که يک روز

                                             دربر کشدم به رقص خود مست

يا من به خيال و يا دلم خوش

                                          پاش و سر  ِ ما ، به دامنش دست ...

دی محتسبم به خنده ميگفت :

                                               ”  اين راه کجا که پا شکسته ست

با اينهمه بار سخت بر دوش

                                                اين جمله گناه و بسته ات دس

کو تا هو و خود ببين کجايی

                                             با جام شکسته چون کنی مست؟؟ “

با او غم بنده باز گوييد

                                               کی عاشق و ای خدا و ای مست

بی جام چو آمديم و بی دست

                                                 لب بر لبمان نه و به سر دست

کز درد به لب رسيده جانم

                                              و آب از سر من يکی گذشته ست

 

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت 8:7 |
من ايمان کرده ام والذين جاهدو فينا لَنهدينَّهم سُبلنا ی تو را

و رويش را در کوير و خنده را در گريه و گره های نگشودنی گشوده شده را و هم رشته های گشوده و گره خورده ء تو را

بيا ...دستت را بده ...

من امشب باران را آورده ام خانه ت مهمانی

و ستارهء کوچک زيبايی دارد به عشق من با تو لبخند ميزند

دستم را بگير چونان که سالهاست دست در دستم گرفته ای و دويده ايی

بيا ...

دلم هوای مسابقه کرده ...پايت را بگذار پشت خط

از همينجا تا آخر دنيا

هر که اول رسيد مدالش را بياندازد گردن آن يکی

...

يا نه بيا هفت خانه بازی ...تو سنگ بيانداز من لی لی ميکنم

يا تو  تمام خانه های هفت خانه را ببر ، به اسم خودت کن ...

من هم چادر مادربزرگ را سر ميکنم ميآيم خانه ات با هم خاله بازی ميکنيم

...

عروسک من هم بشود شاهد ...

من از لبخند تو بر بشقابهای کوچک پلاستيکی که چيده ايی

سالهاست گرسنگی ام سير ميشود

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت 8:5 |
رفت رقاصه ای به منزل دوست ....سر کشد تا نهان به محفل دوست....

 ديد میخانه ای و باده و جام ...گفت: الحق... که خانه خانهء  اوست...

جامه برکند و پا گذاشت درون ...کی کجايی به عشق آمده دوست ....

تو ، مرا يا مرا تو ، حاصل کن ...همه فانی به غير غيرت دوست ...

داد ميزد فغان کنان هی های ...که مرا درد عشق داده خود اوست ...

يا بيا در برم بکش آخر....يا که از جان بدر تنم چون پوست...

هي و هی های کرد رقاصه ...چه کند ذات رقص هی هی و هو ست

چند رقصيد در ميانه ء جمع ...در و ديوار خانه شاهد اوست 

ز نفس تا که او فتاد و نشست ...خانه بر سر خراب گشتهء اوست

نفسش چون گرفت و از جا ماند ...خود به درد آمد از غمش دل دوست

گفت هی هو بزن عزيز چه شد؟.....عشق رقاص بيش در دل هوست

تو که رقاص دست می شده ايی ....می ز جامم بريز کين می اوست

گر چه رقاصه از نفس افتاد ...نفسش خود همی دهد خود دوست

دست بر دست او نهاده و باز .....آتش مجلس از محبت اوست

اينک اين بنده از سفر برگشت .....کوله بارش تهی ولی از اوست

وين تبرک مرا کفايت کرد ....که مرا بندگی به دوست نکوست

جمله دنیا و آخرت را هیچ  .......دل من مهر و موم عشق خود اوست

هر که مهمان عشق شد رقصيد .....هر که با او نشست محرم اوست

تا به سر منزلش مرا راهی ست ...رقص رقاص جمله از خود هوست

تا مگر قسمتی شد اين بنده ...سر مگر تا نهد چو بر در دوست

بندگی را سزا تو تنهايی ...ای که خود صاحبی به منزل دوست

دل چو بت خانه بود عشق آمد ....تبر لا به دست عاشق دوست

لا بزن هر چه را بجز هو ...هو.....بنده راضی شد این رضا نيکوست

 

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت 7:46 |

روزگاری شد که در ميخانه ام

                                   می غذا و ساقی عشق و ساغرش جانانه ام

ميکشد در بر مرا بس ميکند مست و خراب

                                   ميبرقصاند به دست آشنا و همدم و بيگانه ام

بس چه بازی ها که دارد عشق بازی های او

                         لب مرا ميبندد و با بوسه می بگشايد او افسانه ام

من خراب و عاشق و مست و خمار و رفته عقل

                     -    : عقل کو آينجا که خم حتی ندارد گوشهء ويرانه ام

دست من بگرفته از مستی کشاند بر به دوش

                                    کآی هی رقاصه تا چندت کشم تا خانه ام؟

گاه گه هوشی به سر آيد چو مدهوشش شوم

                                      يک نگاهش تا ببیند ديده ء مستانه ام

 در نظر آيد يک و دو ، تاب دارد چشم من

                    در برش هستم نميفهمم تقلا ميکنم- کو جامه ام؟! -

خود همو داند چو اين ديوانه سر خوهد به باد

                             ميزند ره :{ من طبيب منزل رقاصهء ديوانه ام...

نيست اميد نجاتی از فساد حالی بيا

                             جام مي گردان و سرمستم کن ای جانانه ام

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت 7:39 |
 باز ياران بيقرارم ساختند

                                صيد در دام دل ام انداختند

باز مستم کرده تا احساس اوج

                              همچو نرد م برده و درباختند

يار  کو و جام من کو... عشق هست

                      هجر برد از دست صبرم تا به چند

آه اگر از سينه سازم آتشی

                 می به جوش آيد ز داغش چون سپند

ديده ام ميخانه ، دل آتشکده

                         يا به اين مومن شو يا آن پايبند

گفت ياری : "از پيش رو کو به کو

                          خود در هر خانه را بر او ببند

يا که هرجايی ست او يا سنگدل

                           اينهمه بی غیرتی آخر به چند؟"

زهر خنديدم که عاشق نيستی

                          بت پرستی بشکن و خويش آ به بند

جمله دنياييست شيدايش چو من

                            من که باشم ؟ صيد باشم يا کمند؟؟

گر همين عشق است حاصل وصل را

                           خود کلاه انداز و از مستی بخند

دردم اينست و پی اش اندوه هام

                            کين دل ديوانه نی آيد به بند

لاف ها گر ميزنم تا بندگی

                           حاليا کو تا شوم خود پايبند

ميدهد هر دم فريبم عشوه ايی

                             در اگر بندی تو اين در را ببند

آه  پس از بی وفايی های من

                         بنده گر بودم نمي رفتم به بند

دل اگر مي باختم او را و سر

                        در به در اينسان نبايستندش برند

آه از اینسان لاف و ز اين گفته ها

                          به که پايان آورم خويش اين چرند

عاشقی بايست باشد تا زعشق

                           راضی آید، تا رضا بر او نهند

حاليا درد آمدم دل..... های ...های

                              تلخی این غم نشوید آبقند      

ور غمم صد تيشه بر بن مي زند،                            

                        بر تن فرهاد، شيرين ساخته ند

  
   

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت 7:32 |
دیشب در هوای خودم بودم

دیدم

خودم را ...آرام ...نا آرام

....

مثل سبدی شده ام که یک عالمه ریسمان رنگی تویش همه به هم گره خورده .

برای همین بیمارم ..

باید یکی را گیر بیاورم اینها را سر و سامان بدهد .

 

+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 و ساعت 5:24 |
برایم بنویس ...هزار بار ...هزار بار

که به هزار زبان بخوانمش ...

و تکرار تکرار تکرار ...که مگر بکاهد درد و مگر بکاهد اندوه ....

قول ...

که در همهء تن هایم ، باورش کنم .

..

تو مقدسی ...برای من ...که همیشه بودی ...هستی ...باش . 

حتی در تن خاکم

 حتی روی همین زمین اگر شده از خاک باشی و از خشت

، تو مسجد منی ، کنشت منی دیر منی ...

.

من تمام بودنم را در تو مست کرده ام...

 میدانی .

.........

                                                                                       جامت را بگیر برایت دوباره بریزم

 

 ...چشمم را میبندی که نبیند سارهء کوچولویت وحشت دنیا را....اما چه فایده؟؟؟

...دیگر خیال نمیکنم که تو اینجایی ، باور کن .

و

فراموشی...

 چاره ء من نیست،

 و نه مستی و نه نئشگی ، نه بیهوشی

حتی نه مرگ .

..{دردی که به مرگ درمان بشود هم باید جالب باشد، میتوانی ناز کنی بگویی :پس من چگونه گویم این درد را دوا کن

 اما نه ،

دوران لوس بازی های من و تو گذشته،  تازه این لوس بازی ها وقتی خوبست که مقدار درد آنقدریست که یک امیدی حداقل به بعد از مرگ داری هنوز.....بگذریم. }

 ................

چشمم را بگیر باز کن

باز کن به جاده......... و برو .

و مثل همیشه ازم قول بگیر که نه گریه کنم نه درد بکشم نه ـ ـ ـ ـ ـ،

{سکوت ، این یکی را هیچکس نباید بفهمد.}

********

باشد .باشد .

هر چه تو بگویی عزیز ...هر چه تو بخواهی عزیز

من ...میدانی ...میدانی ...از دستم هیچ چیز ...هیچ چیز ...و دیگر هیچ ،نمی آمد .

من ...

تسلیم نشدم و راضی هم نه ...

ناراحت میشوی که بدانی، اما نه ...و چرا دروغ؟ راضی نشدم ...و راضی نبودم و راضی نیستم .

نه از هیچ چیز.... نه....نه از هیچ چیز نه از همهء دنیا نه حتی خودم، حتی تو .

ـ    خدا را نمیدانم ....آنقدر ها صمیمی نبوده ایم که رویم بشود بگویم از او هم نه ...او بحثش از اول هم، جدا باید می بود .     ـ

باشد ...قبول .

من هم ،

فقط بعد از اینهمه جنگ ....اینهمه خون و درد و زخم ...خیلی ساده ...خیلی کوتاه ...نفسم را باختم.

و تمام .

..شروع میشود ...

بیجان ...بیرمق - که اگر رمقی داشتم لااقل مثل همیشه داد بیداد میکردم، خون میباریدم، لااقل گریه میکردم ،زجه میزدم، یا شاید..... نمیدانم ....رمقی نیست ...

باشد قبول ...من سپرم حتی افتاده ...باید خیلی احمق باشم که به فکر حمله و جنگ به هیچ چیز این شرایط و دنیا باشم ...

فکر نکنم .

حتی اگر باشم هم خوبی اش این است که نفسی نیست .

....

میگویند نفس از او میاید و به او برمیگردد ...

راستی نفسم ، اگر رفتی ان بالا ها ...

خدای قصه ها را روی تختش دیدی ،

 بیدارش کن

 و برایش بگو که یکی بود و یکی نبود ...غیر از خدای مهربون ، هیشششششششکی نبود ....

بعد ازش بپرس

هر کی بندهء خداس ، میگه یا خدا؟

اگه گفت آره

بپرس حتی بی نفس؟

 اون میگه آره ...

تو ، ازش بخواه چطورش را به ساره یاد بدهد .

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 8:27 |