تب دارم ....
تب .
و هذیان ، دوای درد من نیست.
،
تو آن بالا روی تخت خدایی پادشاهی ات
مثل دست روشنایی آرام و خنک........
نگاه نکن ...فرصت نیست.
.....
یکی را بفرست
درون ملتهبم را پاشوره کند .
..................................................................................................................................
که سهم من
دریغ ـ قصه ء کوتاهی بود
نه آنکه طلب کرده باشم داشتن را ...هرگز هرگز
فقط خیلی آرام داشتم به آنچه که دارم فکر میکردم .
...................................................................................................................................
پیمانه ات را شکستی
که همیشه فکر میکنم پیمان ـ من ، پرش میکرد
در تشنگی ...
که انتخاب ـ تو از می بود
،
آب های سرزمین من ،
جمع میشوند در حفره های خالی ـ بودن ـ من ،
عفونت میکنند .
.............................................................................................................................
من دچار تناقضم
یک حجم اصلی در من شکسته است ...یک قطعه ام ترک دارد ...
دست بکش روی گونه ام ...همینجا ...از همینجا شب و روز، روغن این دستگاه کهنه نشت میکند .
...............................................................................................................................
دلم هیچ چیز نمیخواهد ...اصلا از خواستن میترسد
من ...همه ء زندگی را دویدم ...اگر دروغ است سیلی بزن .
و تو همه ء عمر فکر کردی من دارم گرگم به هوا بازی میکنم
نه ...نه ...من کودک ترسیده ء خود تو بودم ...و پی ات میآمدم بلکه چشمهایم را در دامان خود تو که خدای من بودی پنهان کنم....
باشد ...باز هم من گرگ ...تو برنده .
...............................................................................................................................
افسردگی نگرفته ام اشتباه نکن
فقط ..
حالم از نفس کشیدن بیهوده یک عمر است به هم میخورد
و به قول تو ، در خاک ریشه ندواندم
همیشه حال رفتن داشتم ...همیشه عشق نماندن
تو ...خود تو ...به همان کوچکی که بودی - باشد کوچکی ات قبول -
میتوانستی مرا روی یک بازویت پیوند بزنی ...
روی تن شمعدانی شکسته ء گلدان لااقل
و نزدی .
آن دنیا هم
گله نکن اگر من خشک شدم
............................................................................................................................
چه دنیایی داری.
مردمت ، هنرمند....
میآیند هذیان های هم را میشنوند حظ میکنند
بعد ،
هر که از فشار تب بالا آورد
ریخته پاش های بالا آروده اش را تمام مردم دنیا مینشینند به تماشا ...این طرف انطرف میکنند میخرند قاب میگیرند با نستعلیق مینویسند ....حل میشوند در موسقی ناله های این و آن کیف میکنند....هر چه بیشتر بو بدهد هم بیشتر دورش جمع میشوند
هنرمند ها هم
یکی یکی میافتند به مردن
بعد هیچکس نمیپرسد فلانی چه مرضی اش شد که دست زد به خودکشی
فقط وقتی مرد ...یک آدم خیلی عاقل و هنر شناسی سر تعفن جنازه میایستد و اعلام میکند که این بابا خیلی حالی اش بود
اما.....
یکی ، یک آدم ، یک مرد ، توی این قبیله نیست
که وقتی یکی پیاپی بالا میآورد بنده خدا را درمان کند .
من هم یکی از همین ها
...!
+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 و ساعت
5:40 |