من و گله از تو ...
هرگز...هرگز.
نه اینکه لاف عشق بزنم ...آنهم نه
تو آخر از همه چیز میترسی ...مثل یک جوجه گنجشک کوچولو ...
من ...بچه گانه گاهی فکر میکنم میشود درون دست گرفتت نازت کرد ،آبت داد ...دانه ات خوراند ...پرت داد ...
شاید چون که خودم همیشه دلم میخواست یکی مرا ببرد آن بالاها
مگر پربگیرم و بروم بنشینم لب بام
مثل گنجشکک اشی مشی که سر کوه چله می نشست .
.......
نمیدانم ...قصدم هرگز آزار نبوده و نیست ...باور کن دانه اگر میپاشم و میترسی ، برای روی سرت سنگریزه ریختن نیست ...فقط من اخر میدانم که جوجه گنجشکی که از لانه ش پایین می افتد یا باید پر بگیرد یا دانه بردارد یا مرگ ...
و صدای جیک جیک های کوچک تو ، تمام تنهایی هایم را و غصه هایم را جلویم به صف می ایستاند .
....نگریز ...من از تو شاید حتی بیآزارترم ...آخر من دلم به درد آمده که تو هراسیده ایی ...تو میپری دست های کوچکم را چنگ میزنی ، خراش میدهی نوک میزنی .....
از اول هم خدا مرا شاید نباید اینجوری بار میآورد
اصلا شاید دلم باید برای هیچ جوجه ایی نمیسوخت ...
ولی ...تو همیشه خودت را دیدی
...هیچوقت فکر کردی که شاید من به یک هزارم محبتی که به تو بی چشمداشت میدهم محتاج باشم ؟
که اگر اینهمه دورت را میگیرم و لی لی به لالایت میگذارم ، شاید خودم فقط نیاز دارم یکی فقط حتی یکی ، ناله های بیمار و خسته ام را نه که دل بسوزاند حتی نه ...فقط بشنود .
...من و گله از تو ...هرگز ...هرگز
آمده بودم اگر اذیت شدی عذر بخواهم .
+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیستم بهمن 1385 و ساعت
8:23 |