تبليغاتX
پروانه آبی
حالم خوش نیست باور کن

نمیدانم

شاید نفسم از آن بالا نمی آید که غم احتمالا از هوا سنگین تر است

...

کاش یک بار برایم حساب میکردی

که جرم حادثه ، چقدر باید باشد،

 تا حجم بودن من ( آویزان بر رسنی)  ،

تحمل نگه داشتنش را 

- بدون آنکه گردنم را ببرد -

داشته باشد.

...

میدانی خدایا ....

من هنوز گاهی نمیتوانم

ساده ترین مسئله را حل کنم

که مگر سرعت انتقال روح به جسم چقدر است

که تا دلم را میشکنی ، میشکنم ....

باید برایم کلاس های جبرانی بگذاری

از اول هم

باید برایم معلم خصوصی میگرفتی .

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 2:48 |
بر روی تپه های کوچک برگ

 وقتی که اولین بنفشهء وحشی می غلتید، در دستهای کودک بازیگوش،

 با آرزوی کوچک یک لبخند ...

 صد ها هزار بار ...وقتی که جوی آب مرا می برد ...خندان و بی توجه و بازیگوش

عریانی مرا ز آینه پوشاندی .

وانگاه چون به اوج رسید بهار، گل کرد در تنم هوسی آبی

چون شعله ای که خالص و سوزان بود

در شعله دست بردی و سوزاندی

***

اینک منم ...من این که تو پروردی

احساس های آبی من بر عشق 

چون قاصدک بروی شقایق ، می لغزد 

....

با من بخوان

من هم صدای ساز تو خواهم بود

صد ها هزار زنجره در قفسم از التهاب یک نفست خواهد خواند

.... 

...اینک منم ...من این شکوفه ء باز

                                 بر دست های پاک دعای درخت ...

                                     وندر درون من فریاد های کودک معصومی میخواند .

                                                                             در من عطش گرفته که میوه کنم

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 8:50 |
تا صبح

سر به زانو گریستم

با اولین حرارت خورشید

انعکاس سایه ات بودم روی آب .

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 8:1 |
تنهایم بگذارید
من عادت به داشتن هیچ چیز نداشته ام
هرگز ..

مادربزرگ ،
کبوتری که برایم هدیه آوردی ،   پی _جفتی پرید .

 و تمام پروانه هایی که پدر بزرگ برایم میگرفت مرد .
و من ...
...........
همیشه عادت داشتم به فهمیدن یک حقیقت ساده
که تو مهمانی و مهمان یک شب عشق .
...
در خانه ’ من اما دیگر ...
نه دلی هست و نه می
پی چه می خواهی بیایی ؟ ...برگرد.

....
آخرین جام را دیشب ...تو که بر جام های تهی من پای کوبیدی مست بودی
...
بگذریم بگذریم ...
میهمان بودی و نمکدان را هم گذاشته اند برای شکستن .
فقط گویی آنقدر زیاده خورده بودی
که جام و نمکدان و دل من پیش چشمت دو سه تا یکی شد و زیر پایت رفت . 
 

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 3:52 |
از عمق تلخ ِ حادثه تا حال ....

از روزنی که بسته و بن بست است

تا جاده ایی که کاسه ی لاله ی سرخ

پشت سر ـ من و تو مسافر ریخت

از التهاب سرخ سرودن تا مرگ

از دردهای زایش ِ یک پیوند ،

در من کشیده صف دو صد اندوه

مظلوم و بی پناه ...

پندارهای شب پره گونه ی من ، در چشم های ـ پنجره می سوزند .

....

این بار هم بگو ....:

تا صبح ، ساره ، راهِ درازی نیست

زانو نیافت ...اشک نریز ...بایست .

....

در من ، ستاره ها به تمنایند

گلهای یاس باغچه در عطشند

اندیشه های مرده ء من هر صبح

، در تُنگ ـ تَنگ و کوچک ماهی ها ،

بی رنگ و باد کرده و سردرگم

تک تک به روی آب می آیند.

...

حالی سبد سبد دل و احساسم

در کنج سرد غربت غم پوسید .

.......

....

باور کنم هنوز ؟!!....

تا صبح راه، راه ِزیادی نیست.

 

۱۵/فوریه /۲۰۰۷

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 و ساعت 17:36 |
تو از مرگ امده بودی

یادت هست؟

تمام نوشته هایت بوی کافور میداد.

و من ...

 همیشه در سبدم بهار بود .

                 دستت را کودکانه گرفتم

                                     و تو را دعوت کردم به دویدن

وقتی لباس صورتی حریر  پر شده بود از رنگ چمن

...

من و تو اشتراک گذاشتیم

بودن را ....و نبودن را .

...من ...سهمم را برده بودم.

سهم تو نیم سیبی بود که بغض نگذاشت بخوری .

 

.

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 و ساعت 7:30 |
من قبلا خدای خودم را داشتم

و یکی آمد گویا غسل تعمیدم داد ،

به خدای خودش

 

...خدایش هم بعدا تا دلش میخواست به بت پرستی گذشته ء من خشم گرفت .

بیا ....نمیخواهم  کاسه کوزه ها را باز بشکنم سر تو ...

ولی آخر یکی نیست به تو بگوید ...

پدرت خوب ...تو چکار داشتی ؟

 من آنوقتها لااقلش یک چیزی را میپرستیدم .

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 و ساعت 7:25 |
برایم دعا کن

درخت کوچک محبوبم

من امروز  از فاصله   مثل همیشه

پروانه های نگاهم آمد تا تو

...تو زیر انهمه برف

تنت به قدر شقایق ها

از آتش انرژی و بودن  میسوخت

من ...

جوانه ء خردی شده بودم شاید

آغوش میگشودم تا شاید

التهاب کم بودن ام را، بودن ـ تو بکاهد

برایم دعا کن

درخت کوچک محبوبم

 تو سالهاست معشوق مرا ذکر گفته ایی

و ماه هاست برای هر که دوست من بوده دعا کرده ایی

تو دوست منی ...دوست

من امروز ...نتوانستم پیش بیایم .

من آخر میدانی بیمارم

و خونم سبز و سرخ نیست و زنده نیست

ترسیدم پیش بیایم و بهار گل نکنی

از فاصله

دلم تنگت شد

کم آوردم ...نوازش مداوم ستون های نرم انژریت را بر تک تک تن هایم

...برایم دعا کن

درخت کوچک محبوبم

برایم دعا کن به رسم همیشه  

 

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 و ساعت 6:42 |
میگویم

اشک هم چیز بدی نیست

لااقل میدانی به برکت اشک هم که شده

سرما چشمهایت را منجمد نمیکند

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 و ساعت 22:21 |
بعدها

به فرزندمان یادت باشد بگویی

که پشت افق شاید شهری باشد

...پشت دریا را آخر من و تو آمدیم ،

...پر شده بود از زورق های رنگ رنگ

و آدم های همرنگ ـ یک رنگ و چند رنگ .

...

زورقمان را هم بده آب ببرد

میراث مناسبی شاید نیست

آخر فکر نکنم با این بشود آن بالا رفت .

 

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 و ساعت 22:14 |
حکایتی شده است

من و تو که سازمان را به هم زدیم و شکستیم

بعد از اینهمه

اکنون که ساز نو به دست گرفته م

...با دوی ساز من یواشکی  دو  کوک میکنی؟

...

به فکر می افتم سازم را بگذارم زمین گاهی .

مگر  شاید تو آرام بگیری .

 

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 و ساعت 21:20 |
بنشین ...

یک دم

 ...همینجا .


بگذار

...یک بار ...

همین دم ...


آزروهایم را تا صبح...بر سر زلفت ... یکی یکی ...مگر به بهانهء گشودن ... محکم تر گره بزنم .

 ...

 

+ نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 و ساعت 20:59 |
دردم را حس میکنی

دلم برای تو بیش میسوزد ...

ولی ...

کاشکی میدانستی ، بودن ، برای آهوی کوچکی که دارد به زور روی پاهای لرزانش میایستد و تازه زخم های خارها و تیرهایش دارد کم کم خوب میشود چه معنای عظیمی دارد

...

بدی نیست

اما شاید پس از این هوس به سر آهو کوچولوی قصه بیافتد که هیچوقت آرام ننشیند

و شاید اولین برگ تلخی که میخورد از شیرینی ـ شیر به نظرش جذاب تر بیاید .

...دنیاست دیگر ..

خودت میگفتی بازی های خدا خنده دارد و لذت ....نه؟

+ نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 4:42 |
فراموش کن آنچه نمیتوانی بدست آری

و

به دست آر آنچه نمیتوانی فراموش کنی

.........

از این دو یکی قسمت توست ...هر دو با هم را باور کن نمیتوانی داشت .

 

+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 و ساعت 2:51 |
تو نیستی ...

تو که همرنگ من بودی ...

یادت هست ؟ مثل ماهی های کوچک آکواریوم اول بارها می آمدی پشت شیشه سرخی ات را میرقصیدی و دعوت به رقصم میکردی ...دستم را میگرفتی ... ومیزدی به سماع...

- زود باش دختر ...که بنده را نخرد کس به عیب بی هنری....     -

لبخند . 

دلم خیلی برای خوبی ها تنگ میشود

و فکر میکنم که بدانی چقدر شرین بود همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن

...

من ...اگر چه که سالها سکوت کردم ...اما دوکلام با تو بودن دلیل هستی من را بس بود

بی یاد من امشب بنشین به مراقبه ....

یادت هست دوتا ستاری که نشانت دادم را ؟ ...من خیلی شبها هنوز جای مراقبه ساز میزنم ...هر چند دوست داشتم تردید کوچکم را بر سر هر نوت میدیدی ...من اول راهم همیشه ...آخر شاید راه آخر ندارد .

.....

چقدر دلم گاهی دعایت میکند .

از تو برای من بزرگترین لذت دنیا باقی ماند ...

و تو همیشه آنقدر سخاوتمند بودی که در برابر، من فقط لبخند بزنم ...

من همه ء خیر هارا از تو به یادگار نگاه داشته ام

هدیه های آخرت شاید بتواند درد نبودنت را کم کند ...

پرستش...عشق ...ساز ...خدا .

 ....

...

..

.

تقدیم به بزرگترین لبخند کوچک خدا به من.

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 و ساعت 20:24 |
میدانی خدا ...

گاهی که خیلی دلم میگیرد

یک سوالی هی توی سرم مرور میشود

میپرسد میپرسد ...دیوانه ترم میکند .

:

یعنی حق عشق من به تو خدا ،ایــــــــــــــــــــــــــــــــــنهمه ســـــــــــال ، اینقدر نبود و اینقدر نیست که وقتی دارم مثل دیوانه ها جلوی این همه مخلوقاتت داد میزنم ، گریه میکنم ...بیایی جلو فقط بپرسی ...فـــــــــــــقــــــــــــــــــــط بـــــــــــــــــــــــــــــــــــپرسی : ســـــــاره چته؟                  ؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 و ساعت 11:45 |
من از تو گله نمیکنم

و نه از دنیایت

و نه از هیچ چیز و هیچکس ...آخر من خودت میدانی بیآزار تر از اینهایم

...باید بعد از اینهمه سال ساره ت را بشناسی دیگر

که اگر خیلی داغون باشم شاید بیایم اینجا بنشینم مزخرف بنویسم

.....

یادت هست ؟

میگفتی گریه کن ساره جان ...آرام میشوی

آرام نشدم ...بی تو خدایا ...هیچوقت آرام نشدم ...بی تو به قدر هفت دریا که پی ات آمدم خون باریدم ...

اما دریا نشدم ...و مرحم دل تنگم نه این اشکهای سرخ و شور شد ....نه آن سکوت دائم تو ...نه هیچ چیز ...نه هیچ کس ....

میگفتی با من میمانی ...یادت هست ؟ نکند میخواهی بگویی تو هم مثل آدمها عشقت زیاد اعتبار ندارد ؟

من ...بدان ....من ...ببین ...بی تو ....صدایت حتی نتوانستم بزنم ...ترسیدم خواب نازت و روئیای زیبایی که مثل بچه های خواب روی لبت لبخند های کج کوتاه میاندازد به هم بخورد ...وقتی آنقدر درد داشتم که فکر میکنم ...بدان ...شاید بعدها که از ساره فقط یک اسم ماند بخواهی بدانی ....که فکر میکنم به آخر من چیز زیادی نمانده شاید ...مگر خودت بیدار بشوی ...من نمیتوانم حتی ناله کنم ....من همیشه همینجوری بودم ...هیچوقت نتوانستم خودم را قبل از تو ببینم ....

اگر خدایا ...یک روزی این صفحه را دیدی ...شاید بعدها ...بدان که خیلی شبهایی که خواب بودی ، من میآمدم اینجا و دردهایم را ریز ریز طوری که بیدارت نکند به خودم میپیچیدم .

و بدان که خیلی شبها ...خیلی از وقتهایی که تو باید میبودی ...که آرزو میکردم میبودی ...دلم هیچ صبحی نمیخواست .

نه از آنرو که صفحهء خراشخوردهء قلبم را باز صبح می گذاری که بشنوی ...و سوزنی که مرا میخواند بیشتر خراشم میدهد ....

شاید برای اینکه میدانم وقتی خوابی، ...خواب خنده های مرا میبینی

 و نمیخواهم صبح مرا که حتی نمیفهمم کی بیهوش میشوم بی هیچ لبخندی و نفسی ...پیدا بکنی .

......

بگذریم فردا صبح اگر مرا دوباره دیدی روی بسترم افتاده م ، با خودت بگو ...بیملاحضه این ساره ...بیدار نمیشود مرا با بوسه بیدار بکند.

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 و ساعت 11:32 |
تنهایی هایم را قسمت نکن

همه باشد با من ...

دلم گرفته ...تو میدانی ..که تو خدا حتی تو را دلم نمیخواهد شریک غصه هایم بکنم

و باور کن اگر چه ته دلم خب دلخورم از آنهمه هر چه گذشت .

اما ...نه ...حتی تو دور بایست

دلم میخواهد تنها باشم

در را پشت سرت ببند ...

دیگر نمیخواهم حتی تو ببینی آرام آرام گریه میکنم .

تو میآیی جلو و قصد داری دردهایم را در بازوانت کم کنی .

اما خدایا ...امشب حتی بغلم نگیر ...دیگر نه ...برو خدایا امشب تنهایم بگذار ...

برو عزیز

 وگرنه مشت های ناامیدم را برسینه ات میکوبم ....برو ...من هیچوقت نخواستم و نتوانستم از تو گله کنم ...

و امشب ...اگر پیش بیایی ...شاید برای اولین بار از تو بپرسم ....

که آخر چرا.

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 و ساعت 11:5 |
بشمار

و مشغول کن خودت را به جمع و تفریق ـ تمام هر چه عدد روی دنیا هست .

....

فقط...

هیچی ...

فقط...

خواستم بگویم ،

اشک هزار و سیصد و هشتاد و پنجمی ام را نشمردی و چکید .

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیستم بهمن 1385 و ساعت 8:33 |
من و گله از تو ...

هرگز...هرگز.

نه اینکه لاف عشق بزنم ...آنهم نه

تو آخر از همه چیز میترسی ...مثل یک جوجه گنجشک کوچولو ...

من ...بچه گانه گاهی فکر میکنم میشود درون دست گرفتت نازت کرد ،آبت داد ...دانه ات خوراند ...پرت داد ...

شاید چون که خودم همیشه دلم میخواست یکی مرا ببرد آن بالاها

 مگر پربگیرم و بروم بنشینم لب بام

مثل گنجشکک اشی مشی که سر کوه چله می نشست .

.......

نمیدانم ...قصدم هرگز آزار نبوده و نیست ...باور کن دانه اگر میپاشم و میترسی ، برای روی سرت سنگریزه ریختن نیست ...فقط من اخر میدانم که جوجه گنجشکی که از لانه ش پایین می افتد یا باید پر بگیرد یا دانه بردارد یا مرگ ...

و صدای جیک جیک های کوچک تو ، تمام تنهایی هایم را و غصه هایم را جلویم به صف می ایستاند .

....نگریز ...من از تو شاید حتی بیآزارترم ...آخر من دلم به درد آمده که تو هراسیده ایی ...تو میپری دست های کوچکم را چنگ میزنی ، خراش میدهی نوک میزنی .....

از اول هم خدا مرا شاید نباید اینجوری بار میآورد

اصلا شاید دلم باید برای هیچ جوجه ایی نمیسوخت ...

ولی ...تو همیشه خودت را دیدی

...هیچوقت فکر کردی که شاید من به یک هزارم محبتی که به تو بی چشمداشت میدهم محتاج باشم ؟

که اگر اینهمه دورت را میگیرم و لی لی به لالایت میگذارم ، شاید خودم فقط نیاز دارم یکی فقط حتی یکی ، ناله های بیمار و خسته ام را نه که دل بسوزاند حتی نه ...فقط بشنود .

...من و گله از تو ...هرگز ...هرگز

آمده بودم اگر اذیت شدی عذر بخواهم . 

 

 

+ نوشته شده توسط ساره در جمعه بیستم بهمن 1385 و ساعت 8:23 |