|
دلم گريه ميخواد ...سييرررررررررر ..........
از درک نشدن ...از غريبه بودن تو همه جای دنيا ديگه خسته م
.....
حتی محبتم پس زده ميشه ...نه توسط يکی نه يه بار ...
خسته م ....خيلی خسته ....از خودم ...از تمايزم از فرق زياد زاويه ديدم با همه مردم ديگه .....به خدا گله ميکنم که چرا منو اينجوری بار آورد
من که ياد گرفتم از بچگی که بايد در برابر بقيه مسئول بود بايد به همه عاشق بود بايد همه رو دوس داشت همه رو خوشال کرد ....
ديگه حتی خوالم کسی نميشه از محبتم ....ديگه حتی کسی نميخواد.
دلم خيلی گرفته .
دوس داشتم هميشه که نتونم کسی رو اذيت کنم که دلم برای چيزايی که برای بقيه مهمه مثل دل اونا بتپه ...
حس ميکنم ....نه حتی شايد ديگه حس هم نميکنم...میخواستم شعر بنویسم ...حالم بدتر از این چیزا بود ...ستارم ناراحت ترم می کنه...درختم رو نمیخوام حتی برم ببینم ...شاید اونم دوس نداره برم زیر شاخه ش نگاش کنم ....شاید اونم دیگه خسته شده از محبت یکنواخت دائمی من ...شاید برا اونم کسالت آورم ....
نمیدونم فقط الان حالم خوب نیس ...
تقصیر مردم نیس ...کی باور میکنه که من گاهی حتی به خودم کادو میدم ..حتی برای خودم گل میخرم حتی سعی ميکنم ساره رو خوشال کنم ...خب ......ساره رو با گل خريدن براش حتی نميشه خوشال کرد ...شايد ساره دلش ميخواد خوشال کنه جای اينکه خوشال بشه ...خب ديگه برا ساره گل نميخرم
بجاش برای تو ميخرم ....برای او ميخرم
به مامن هديه ميدم ...ميگه باز رفتی پول خراب کردی تو دختر؟
به همکارم محبت می کنم و ميخندم ميره پشت سرم ميگه اين که خله و هرهر ميخنده
برای کسی که بهش احترام ميذارم يه چيز کوچولو کادو ميبرم بدش مياد ...
من از خودم بدم مياد
من غرور نازکم ميشکه ...من دلم ميگيره
عيب نداره ساره جان ...من و تو که ۲۳ سال تنها بوديم ...تنها ميدونی يعنی چی؟ يعنی هيشکی نفهميد ...يعنی هيشکی نتونس باور کنه که هيچی نميخوای جز خوشاليشون ...
بگذريم ...تنهايی و غريبی تو شهرم داشت ديوونه م ميکرد گفتم تو آشنا ها که غريب بوديم شايد بريم آشنای غريبا شيم ....اينجا حتی وقت برا خودمم نيس ...اينجا ...نميدونم ...الان به شدت ناراحتم ...و حس ميکنم غرورم خورد شده
فقط چون فکر ميکردم دارم يه کار خوشايند ميکنم .
...فک ميکردم کار بدی که نيس نيت بدی هم که نداره پس ياعلی
.........به چه شوقی نشستم اون سبدو ساختم ...فک ميکردم بعد از مدتها فرصتی شده يکی رو بخندونم به يکی يه چيز کوچولو بدم غافلگیرش کنم خوشالش کنم ...
قصد نداشتم ناراحتش کنم ...نميخواسم اذيتش کنم
و بدتر اينه که حتی نفهميدم چرا بايد دلخور شه ...
بهم ميگه ...ديگه تکرار نشه ها ...من ...من...من دلم ميخواس زمين دهن باز ميکرد و من ميرفتم اون تو ...من دلم ميخواس دستم شکسته بود ولی اصلا درس نکرده بودمش .
فقط دلم ميخواس منم آدم باشم ...فقط دوس داشتم اينهمه انرژی کذايی که درونمه يه کم جريان پيدا کنه که اينقد نزنه منو ديوونه کنه . فقط دلم ميخواس حس کنم هستم ..همين ...توقع زياديه نه؟؟؟؟؟
........
از خودم خوشم نمياد ...فک کنم حق با اون بود ...شايدم من خودخواه بودم ...شايدم اونو معذب کردم ...اصلا من چرا به اين فک نکرده بودم که شايد اون دوس نداره؟ چرا فک کردم بايد خوشال شه؟ ها؟؟؟
هر کی گفت من فلان چيزو دوس دارم تو بايد بری يه ۱۰۰ تاييشو براش ببری؟؟ آخه فک نميکنه که .....نميدونم ...نميدونم چی فک ميکنه و چرا ناراحت ميشه ...ديگه ولی قول ...ديگه اذيت نميکنم ...واقعا قصد نداشتم ...معذرت خواهی بيخودمم بيشتر معذبش کرد شايد ...
..............
کاشکی ولی فقط ميتونستم توضيح بدم که من درک نکردم که ناراحت ممکنه کسی شه ...که من هميشه تو دنيای خودم بودم چون دنيام با بقيه فرق ميکرد چون اون خدايی که الان منو داره نگاه ميکنه و ميدونم از حسی که دارم ناراحته و دلش سوخته ، منو اينجوری که هستم از عمد بار آورد و من بلد نيسم بايد چکار کنم
خيلی ساده ...بلد نيسم چرا نبايد ميدادم؟ نميدونم چرا معذب و ناراحتش کردم ...من که توقعی نداشتم که ...
من فقط ميخواسم باشم .
همين
+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 و ساعت
6:21 |
عادت کرده ام ...
يا نه ...
راستش ترسم ريخته
...
فکر کنم درست نباشد که مارگزيده از ريسمان ميترسد..............
,
من فکر ميکنم شايد اگر دو سه بار نيش بخورد................
- مثل من ...-
............وقتی اژدها ببيند, بگويد :
................ '' ريز ميبينمت ''
................................................
+ نوشته شده توسط ساره در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت
10:26 |
پروا نکن
تا صبح روز حادثه راهی نيست
من تنها
من بي سلاح
{
کفشت را بکن
سلاحت را بنداز ....
اين لوس بازی ها مال ترسوهاست
}
....
از فرط شوق حادثه تا دنيا باقيست ، خوابم نمی برد.
...يکی را بفرست در صور بدمد
من هيجان تو را ديدن دارد خفه ام ميکند.
فکرش را بکن
تو .....
بعد از اينهمه وقت .
طفلک دل من بيچاره ....
...به پلکهای کوچک من خواب نميآيد
اضطراب خوشی دارم باور کن .
+ نوشته شده توسط ساره در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت
8:41 |
...درخت کوچک خوبم
امشب من...،..باران زده
زير قامت خشک تو ايستادم به نگاه ...دیدم خوابی ..همين چند دقيقه پيش ...
دلم تنگ بود
باران ريخت روی صورتم ...شور ...
پرسيدم ...
بهار من کو؟؟؟
يعنی ميگويی روزهای سخت گذشته ؟
...باور نکردم
حتی لبخند خودم را
.
هوا سرد بود ...
ديدم
از سر شاخهء شکسته ات يک حجم کوچولو داشت ميچکيد
يادم افتاد به علفهای تشنه
...يادم آمد ...که کسی هست
آن بالاها ...
که اگر يک قطه از خوبی هايش در من بچکد
ميشوم معنای همان آيه ايی که ميگفت
پيش ما ...نه درد هست و نه اندوه
.....
انديشه های کهنه ء من را امشب ، از روی شاخه های تو باران شست
.......
+ نوشته شده توسط ساره در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت
6:33 |
قهر ...
من اصلا بازی نميکنم
...
از اولش هم به تو گفتم ...من که به تو که آن بالايی کار ندارم ...نه هوسی به دلم هست بيارمت پايين تر از خودم...نه هوسی که بروم بالاتر از تو
من اصلا از اين بازی الاکلنگ از اول هم خوشم نمی آمد
حتی همان روز اول که بيچاره فرشته ها را انداختی به سجده ء من، اصلا حال نکردم .
...من اصلا می دانی ...ترس از ارتفاع دارم.
خودت هم ميدانی ...پايم را از زمين بلند کنی سرم گيج ميرود ...
تازه ...رويم شايد نشود بگويم ...ولی هر وقت مرا ميبری بالا و خودت ميگذاری ميروی ، من ميخورم زمين ، دردم ميگيرد
...
من....
قهر ...
گريه... گريه...
من نه الاکلنگ دوست دارم نه قايم باشک نه وسطو
به قول دخترخاله ۴ ساله م ...خودت را انداختی پای من ؟ ببخشيد مثل اينکه من بچه ام هان
....
من ولی از اول هم سر خدايی تو و بندگی خودم حرف نداشتم ....تو می گذاری به دهن آدم، بعد هم ته قصه می زنی حوا را ظايع ميکنی ،
fair نيست.
+ نوشته شده توسط ساره در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت
8:27 |
من از خودم فرار نميکنم + نوشته شده توسط ساره در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت
3:7 |
مامان مياد شعر تازه مو ميخونه ...حالش گرفته ميشه ميگه : دختر اگه جنبه نداری ماهی نخر خب . من ميخندم ميگم ...اولندش که اين ماهيا دوستامن ...نه ضرری دارن هم که کلی پرانرژین آدمو به فکر تلاش ميندازن...تازه مامان خانم عزيز دلم حالا ما يه شعر گفتيما .... مامان ميگن : پاشو برو بچه جمش کن ما خودمون اين کاره ايم ...حرف داری بزن چرا میپيچونيش تو شعر ...جرات داشته باش حرفتو رک و راس بزن ... ............................... من مي نویسم .... ........................ نميخوام باور کنم که آدم گاهی بايد با يه چيزايی به اين عنوان کنار بياد که هييچ کاری از دستش برنمياد و همينه که هس .....و نميدونم منو ميشناسی يا نه ولی فراموش کردن و از ياد بردن کار من نيس ....بايد يا متقاعد شم منطقی يا کنار بيام ............ با اونچه بود ...با اينچه نيس ...با اونچه خواهد بود دارم کنار ميام ... بد هم نيس ... گله زياد ميکنم و زود جيغم در مياد وگر نه ماهی هايی که موندن از ۳ روز پيش تا حالا يکپشت دارن بچه دنيا ميارن .... به اين فکر کردم الان ...که من بيش از ۶۰ تا بچه ماهی دارم هيچوقت شکر نکردم ....۴ تا ماهی مرد يقهء خدای بيچاره رو گرفتم خودش ميدونه دلم از جای ديگه پر بود ....ولی خب ...بهتر از اونچه فکر ميکردم دارم کنار ميام ....شايدم از دعاهای توئه ... خواب ميبينم دعا ميکنی ....دلم تنگ ميشه ولی دوس ندارم بيام .... + نوشته شده توسط ساره در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت
3:7 |
ماهی های کوچکم مردند يک به يک چنان که شاهد بودم گسستن رشته های انرژی و عشق بين من و تو را .... من ... از نگريستن به ماهی بيماری که نفس های آخرش ۲ روز طول ميکشد رنجور ميشوم و من هر چه ميتوانستم کردم يادت هست؟ .... نه ... من بوی مرگ ميشنوم ميدانم ...تا بريدن راهی نيست ... و دلداری ميدهم به خودم ...که نه... نه ساره ...نه.....آنجا که ميرود از بهشت کوچکی که من ميساختم بهتر است اما وقتی آرزوهای تو آنقدر رنجور ميشوند که می بينم جريان بيرمق آب می کشدشان به درون ، درون دلم خالی می شود .... من بيمارم معشوق و بوی تعفن بيمارترم ميکند ........... تو نيستی تو هيچوقت وقتی من بيمار بودم نبودی و همه وقتهايی که زير درد صدايت ميزدم ميخواستم باشی ..... ...باشد باشد ...قصهء جاپاهايی را برايم ميگويی که هنوز فکر نميکنم از آن تو باشند. .... من آرزوهای تو را توی همين شيشه آکواريوم که عينش را تو داشتی و شکست، از آنرو نگه داشتم که فکر ميکردم وظيفهء من نگهداری از خوشی ها و خوشبختی های تو بوده و هست ... من مقصر نبودم ...خودت ميدانی ...و دردناکتر از اين ميدانی ...
.... + نوشته شده توسط ساره در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت
3:5 |
مرا دوباره بزن طرح ، به روی صفحه های خيالی . بکش به جای دوچشمم ، دوتا ستارهء چشمک زن و جای حنجره ام ، چکاوکی که عاشق خواندن باشد. به جای دست من از گلها ، دو برگ سرخ شقايق بگير و جای دانش من ، کتاب کهنهء سبزم را به پای شمعدانی باغ بکار ...... ..... دلم هوای شکفتن دارد . يک غنچه ، رنگ غنچهء يک ياس - در ابتدای صبح بهاریـ باغی - ، تصوير نامکرر ـ من ، در اوج ـ آينه های موازی خواهد بود .
س. سکوت....۲۲/۱۲/۲۰۰۶ + نوشته شده توسط ساره در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت
3:3 |
دوباره امشب ....از سر دلتنگی، از سر درد، رقصيدم و خواندم و زدم و نوشتم . .... هنوز مرا يادت هست نه؟؟ مرا که دلتنگی ها را لبخند ميزنم هنوز و اگر چه يواشکی گريه ميکنم تا ميآيی ميخندم و سر و صدا راه مياندازم . نه ...غصه سهم تو نيست ...حتی اگر سهم من باشد و شايد تو نبايد بدانی که بدی هست و رنج هست و غصه هست و اندوه و تيرگی و خستگی نه مه من ...نه سهم تو بايد از همه دفتر دنیا، تمام صفحه های خوش رنگ و روشنش باشد و اگر قرار است صفحه های تيره اش برسد به کسی ،تو نباید باشی ...تو باید اول از همه چیز سهمت را سیر و پر برداشته باشی و من.. من که تیرگی ها و روشنی ها را با هم سهم میبرم ...خودت میدانی ...تیرگی ها را همیشه به روشنی برای تو بازگو میکنم و زشتی ها را به خوبی و دردها را به خنده و بازی بازی. .... آخر .... ته این قصه یک جایی آن دورها صفحهء هزار و صد و آن دنیا .......ورقی هست که فکر میکنم بعد ها خدا خواهد نوشت ....و میدانم که روی آن ورق اگر مرا طرح بزند و به تو هدیه کند ، تو باز هم زیبایی ها را و عشق را و مهر را و لطف را سهم خواهی برد . ببین ...من خوشحالم ... باور کن . من ميدانم که ورقی هست و خدا خواهد نوشت ... و اگر شده تمام زندگی را بدوم تا به ان صفحه برسم ، سهل است ... اگر شده تمام حروف هايش را من روی جزء جزء خودم حک، سهل است .
من هر کاری از دستم برمي آمد کرده بودم ...
باور کن . + نوشته شده توسط ساره در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت
3:0 |
...........خيلی متفاوت نيستم و گاهی هم مثل همه دلتنگ ميشوم و مثل همه گاهی شايد بزنم يا بخوانم يا حتی بروم وقت بگذرانم
... خب تا اينجا که مشکلی نيست .............. مشکل از آنجايی پيدا ميشود که وقتی دلم ميگيرد و از تنهايی ام گله ميکنم مادربزرگ ها و پدر بزرگهايی که بعضی هاشان حتی همسن خودم هستند به نتيجه های چپ اندر قيچی ميرسند و يکهو ديدی بلند شدند يک دسته گل برداشتند بردند خانه عروس خواستگاری
................. . . بگذريم ... بدی ماجرا همين است ديگر ...خودت را تا گم ميکنی برايت خود بخود ،خودی را جور ميکنند که بنده خدا او هم خود گم شده اش را دلتنگ است . ................................................ من ميگويم جای دويدن اجازه بده همين جا بايستيم بعد جای اينکه تو چشم بگذاری و من پيدا بشوم ، تو دنبال خودت بدو ... هر وقت هم من خود خودم را از پشت درختها و پرده و درون کمد پيدا کردم، بعد آنوقت بگذار خود هايمان به قدر دوتا گم شده ء تازه پيدا شده بی چشمداشتی به هم بگويند سلام...... ************ .... تو را نميدانم ...من فعلا سايهء خود ـ خودم را ديدم که پشت درخت بزرگ باغ دارد از اضطراب يافته شدن ،ز هيجان ،بی صدا ، ميخنند. .... خب ...با اجازه فعلا پس... + نوشته شده توسط ساره در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت
2:59 |
در نوای نی...
دلم آشفت چون پاییز در طوفان تا کجا رفتم؟ نمیدانم ....که تا آیینه راهی نیست اما هست.... اندوهی سراسر ،بی ثمر ، بی میوه ، بی آغوش.... تبی سوزان میان شعله شمعی که خواهد گشت در احساس نرم ـ یک نفس خاموش. گلویم خشک چون گلهای خشک گوشهء دیوار رخم همچون گل خم گشته روی میز در گلدان نگاهم همچو تاری ضرب خورده ، تیره و لرزان ... خیال کودکی در پیش من گویی میان باغ ، روی برگها لبخند می سازد. به هر سو میدود از شوق از احساس از بودن و دل را آنچنان پاک و سخاوتمند بر برگ گلی کو تا خزانش یک نفس باقیست.... ...می بازد. خوشا اینک قمارش ، بی ثمر اندوه ـ من افسوس پاکی نیست. .... دلا شاید که باید میشدی کودک دلا شاید که باید دل به رنگ پاک جوی آب میدادی دلا شاید که باید همچو گل برآب میرفتی به آنجا ، ناکجا.....هر جا که او میرفت به آنجا ناکجا هر جا که باید رفت .... باید رفت.... جاری شد چو اشک شوق از لبخند ،..... از رنگ خوش خورشید ، بر برگ درخت مو که در پاییز دارد میزند از نو ، - به امیدی که من هرگز نفهمیدم- ، به پاکی برگ....... دلا شاید من و تو ....هیچ ....شاید ما ...نمیدانم . ........ میان قاب تیره روی این دیوار ، بر آیینه ، دردی خشک ، زخمی باز .... ......... مرا سرمست کن این غصه را تاب و توانم نیست.... مرا سرمست کن بدمست کن بدمست کن شاید که از یادم رود آیینه خاموش است. ........... کجا سر مینهم پاییز..؟؟؟ کجا سر می نهم وز قامت خشک درخت خسته و بی برگ ، بی حاصل ،چه میجویم؟؟؟ تو در خوابی و من خوابم نمی آید... نمی آید ....نمی آید. تو مستی مست ، من تلخ شرابت را به جام کوچک معشوق خواهم ریخت. بخواب آرام ای معشوق من آرام شو سرمست از اشک من امشب ...آه . تو مستی مست و معشوقم ز جامت مست . من اما در سرم آتش نمیگیرد. من اما در تنم میریزد از نو التهابی سخت تبی سوزان میان شعله شمعی که خواهد سوخت ، خواهد سوخت تا هر جا که هستی هست. خایا آه امشب من به زانویم خدایا آه امشب من تماه هستی ام تیره ست. ..... خیالی پاک ای لبخند شورآمیز معشوق من آه ای بهترین امید. خیالی پاک .... من امشب روی این سجاده تا فردا که خود حتی نمیدانم که خواهد بود و آیا هست ..... من امشب روی این سجاده تا وقت سحر گر هست هرگز صبح امیدی ....به زانویم . خدایا آه آخر ای خدا آه ای خدا آه ای خدا .... من در نوای نی ........
+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت
2:57 |
کودکی ميگردم از روئيات پر
قصه ها ميگيردم دست مرور ياد مي آرم....طلايی رنگ بود کوچه تبدار تو ميشد در عبور ياد احساس بلوری رنگ عشق ميتراود ياس در لبخند من ماه ميخنند به عشق پاک تو - ياد عهد اول پيوند من - من به يادم هست.....دريا داشتيم، در نگاه کوچک حيرانمان من به يادم هست.......آبی ميشدند قطره های کوچک پندارمان تو دلت چون دشت ...من احساس هام ماهی دريای عشقت ميشدم در زلال جاری لبخند هات باز هم رسوای عشقت ميشدم ميشدم پروانه آتش ميشدی آتش فانوس طوفانهای من ياد بادا آنهمه نور و سرور ... ساحل آرامش دريای من تا کجا رفتيم؟ ...يادم نيست ...نيست هر چه بود آيينه و آواز بود هر کجا رفتيم دست عشق برد آرزوی رفتن و پرواز ، بود. هر چه بود آری تمامی خير بود شکر آن احساس و آن پيوند را نيستی ....نذر و دعايت ميکنم لحظه های شادی و لبخند را + نوشته شده توسط ساره در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت
2:56 |
از گذشته گریزی نیست ...و نه از حال
من از بچگی میدانی عادت داشته ام پای گلدانی که میشکنم بایستم یا چسبش بزنم یا گلش را در باغچه بکارم ......در هر حال غصه نخور گل در آینده هم پژمردنی نیست. .... من خواب سیب های طلایی میبینم که بر بازوان این بوتهء کوچک خواهد روئید . راستی آنوقت تو هم یکی میخواهی؟ + نوشته شده توسط ساره در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت
2:55 |
در من جوانه ميزند از نو اميد
هر چند شاخه هام شکستند هر چند دستهای جوان مرا ، هيزم شکن بريد ..... از اشکهای کوچک من نهراس حتی اگر فتاده به زانو باشم .... حتی اگر بهار مرا ببرند ، من ريشه هام محکم و بارورند من آرزوی کوچک و شادی دارم ، کو سبز ميشود از ريشه های مانده به خاکم. ....... حتی اگر ز ريشه برونم آرند ، از مشت مرده ام ، يک دانه قدر قامت خورشيد خواهد روئيد در خاک سوخته حتی .... يک راز زنده از تن من خواهد ماند. يک راز.... قدر کوچک يک کد . ..... از ناله های آخر من تا گريه های اول يک نوزاد ... راهی نيست.
***********
تقدیم به بهترین دوستم....... + نوشته شده توسط ساره در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت
2:53 |
من کودکانه دست تو را بوسيدم
وقتی که سر نهاده بودم بر سينه ات و فکر ميکردم که رسيده ايم به غايت مقصود - احساس ميکردم ، در سرزمين وجودم هر لحظه چشمه يی ميجوشد ...که تو را ...سيراب ميکند - ... من ديشب ، ... کودکانه دستت را گرفتم ...نگريستم ... بوسيدم . به پاس هر چه که بود به درد وداع ... وقتی که سر نهاده بودم بر سينه ات حس ميکردم من بايد اينجا تمام ميشدم . و شايد قصه يادش رفته بود که آخر قصه هر کس جدا سر زندگی خودش رفتن و خوش بودن نبايست می بود. شاید به رسم قصه های ليلی و مجنونی، ديشب بايد آنقدر شيرين می بودم که وقتی قلبت از اضطراب از دست دادنم تند ميتپيد ، قلب من در پاسخش به احترام می ايستاد . می ايستاد و کلاغ قصه بی صدا می رسيد به خانه اش ... .......... کلاغ قصه آخر کسی نفهميد پرنده ء اهلی و دستی تو شده بود + نوشته شده توسط ساره در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت
2:51 |
گلدان نرگسم شده چون لبریز ،
ـ بس اشک ریخته است وداع تو را ـ اینک تمام باغچه شوره زده ست
وز این نمک که ریخته ام در زخم ، سیلی که روزگار زده ست مرا ، درد میکند.
بس کن به جان آینه بس کن .
میترسم از فراق تو آخر سر ، دیگر نروید هیچ در این شوره زار خشک ، هرگز شکوفه ایی ، گل لبخندی + نوشته شده توسط ساره در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت
2:48 |
در ابتدای جاده ، دست مرا گرفت :
اينک قسم به عشق ... حلالم کن ... با اينکه ميروی ...برو حق يارت ...اما ببخش و راهی اين ره شو ... ..... ... .. در من گرفته بغض ... تن پهن کرده همچو مهی سنگين بر اشتياق گفتن يک لبخند ... يا بيکرانه در بغلش بردن ... بوسيدنش که نه به خدا نه ...نه ... حتی مجال پلک زدن نيز نشد ... دستم که تا هميشه به سوی خداست ... حتی توان نداشت که برگيرد دست و برد سکوت به لب هايش قلبم که لب به لب پر از عشقش بود ديگر نميتپيد ...يا مي تيپد و اينهمه داد و هوار او را نميگذاشت شنيدن ... حيف . شعرم کپک زده بود در دهنم لبخند مرده بر لب بيجانم تار عنکبوت و گرد حجابش بود ... در ابتدای جاده همين ديروز .... وقتی که تا به صبح دعا کردم ... با التماس ،گريه ...به نذر و نياز اينک که ترک می کنمش تو بدان ... آه ای خدای شاهد و عاشق او .. بهتر ز او نديده بدم هرگز ... جز عشق او مخواه قلب مرا ببين و بدان... صد آرزوی خوب که دارم را ... صد آرزو که تا به هميشه در هر کجاست دست تو يارش باد ...تا هر چه هست عشق تو حاصل او .. .بهتر ز من بخواه و نثارش باد . ... در ابتدای جاده همين امروز.... دست مرا گرفته به خواهش بود اينک قسم به هر چه خدا ميخواست ... قلبی که پر ز خواهش و عشقت شد آخر حلاليت ز چه ميخواهی ... ... من پاسخ تو را به چه گونه دهم؟ ... من مرده ام ....سکوت مرا ....خاموش ... ***** دست من است اينکه به سوی خداست شعر من است اين که قلم زده ام لبخند من ز عشق تو بر لبم است قلب من است ايستاده که هان ... ..... در پيش تو ...شايد ادب نديد تپيدن ...شايد ادب نديد که باشد و تو ... بر زخم کهنه دست کشيدن بس . پلکی زدی و خاطره طی شد . بيدار شو ...سحر شده ای معشوق ... از بين آنهمه آرزويم ...اين يک به دل بماند هميشه ... ؛ من باشم و تو سجده گرش باشی . حتی به زير بار نگاه من ...از من رها و رو به درش باشی . ... اين زخم کهنه باز شده ست امشب . اين زخم کهنه باز شده ست امشب . اينک ... برای هر چه هميشه ست . دست من است مانده به خواهش از او ... ... من در دعای توست هفت تنم .
من ....بر دعای توست ...هفت تنم . + نوشته شده توسط ساره در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت
2:48 |
رسمی غريب
چشم من همچنان ز گريه پف است ، سر مينهم به زير از سر به زيری و خوبی من ، تعريف مي کنند . .... از درد آنچنان به ستوهم که... هر صبح و شب ،احوال زرد و تيره ء خود را در شعر های بی سر و بی ته ،تعريف مي کنم در جمع شاعران ، تمجيد ميشوم ... با من بگو سکوت اینجا کدام قسمت دنیاست ؟
+ نوشته شده توسط ساره در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت
2:45 |
از او آمده بود
گويی همين ديروز و گويی تشنگی هنوز يادم هست .. .با اينکه سيراب سيرابم .. .با اين که در چشمه اش تا آنچه که ميشد تمام بديها را غسل کردم اما .. . گويی همين ديروز بود - يا علی ...در ميزنم به رسم لوس بازی اما از ديوار ميآيم...کليد دارم اما بايد چادرت را سر کنی بيايی دم در بپرسی کيم بپرسی فرستاده از کجايم يا که نه...در زدنم را بشناسی بدانی محرمم يا نه...بدانی بايد همه ء تن هايت را بپوشانی يا بايد... ... . من ميشناختمش ... ميدانستم در هر خانه فقط يک بار در ميزنند ...وا کردم ... محرم بود ... اما وقتش و رسالتش فقط به قدر دادن يک شاخه گل بود که بشود در سياره چند وجبی من کاشت .... و تمام بودنش گويی به قدر شمعی بود که بايد يا نگه می داشتم در تاريکی يا اگر پی نور بودم ميسوخت ... يادم داد ... روشنش کردم ... و به خدا ديدم دارد آب می شود ... .اما آنقدر دلش به رسالتش بود که نمی شد نيمه اش را فوت کرد و نگه داشت برای هميشه ... نمی شد از او خواست دل بدهد به بودن و ماندن در تاريکی .. .من را بگو ... دل به شمع چند سانتی کوچکی داده بودم . آدم هميشه همين است .. .بهشت را هديه اش ميکنند دل به يک دانه سيب ميبخشد نورش ميدهند عاشق شمع ميشود پر و بالش ميدهند فکر پریدن و رفتن ميزند به سرش .. . راستی يعنی می گويی دلم برايش تنگ می شود ؟ .. .يعنی از اين همه درس که داد حتی به قدر پاس کردن همين يکی بلد نشده م ؟ ...نه راستش را بخواهی احساس ميکنم امروز صبح بايد با پارافينش و با کاغذ هايی که نوت برداشتم و از ريشه های همين قالی کوچک که طرح بهشت را بر آن بافتيم دوباره شمع بسازم ...با خودم نبرم ... لباسم را بپوشم شمع را بگذارم روی ميز .. حتی قلمم را بگذارم برای آنکه بعد از من اينجا ميايد و يادم باشد یک جمله برای مسافر بعدی بنويسم ...اين قلم . ..اين شمع ...اين بستر آرام ...اين آتش ... اين سرپناه امن و گرم را مالک نخواه باشی ... ملکی که وقف او شده ...آن کسی نيست.
کفشم را بگذار پا کنم ... روسريم را تو سرم کن ... زود باش ...بايد رفت ...بجنب دير می شود هان ... راستی برای مسافری که سفرش به ناکجاست که آب نميريزند نه؟ - قرآنی که دادم همراهت هست ؟؟؟ هست . - به هو ميسپارمت که از هو آمدی ...حتی برايت آرزوهای شاد نميکنم چرا که ايمان دارم دستی هست که شاديها را برای تو خلق ميکند برو ديگر ...ياعلی عزيز .... ***** چه قشنگ ... . خانه کوچکی که تا همين ديشب خانه ء من بود ، سر همين تپه تبديل می شود به يک ستاره. و شمع کوچکی که فکر می کردم مالکش شده ام گم ميشود ميان چشمک اينهمه خورشيد . يادم باشد اگر در سرزمينی برخوردم به آن کودک پاکی که مسيح اشاره کرد... برايش قصه ام را بگويم ... يکی بود... يکی نبود .... غير از خدای مهربون هيشکی نبود ... هر کی بندهء خداس بگه يا خدا + نوشته شده توسط ساره در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت
2:43 |
|
|